از من بپرسى قوت غالبشان بیزاکودیل است

24 دی 1393 ساعت 10:14 ب.ظ

همکار محترم تماس گرفته خیلى رسمى سوال نمودند که سرکار خانم گولوییان آیا شما کلاغها را روى عثمان بیگ سرپا مى گیرید؟

زنگ زد تا بگوید گولو ! گولو ! من یاد گرفتم بنویسم پ

21 دی 1393 ساعت 08:36 ق.ظ


نوشت پرییا

گفتم: پسرک اسم من پریاست

و نوشت پرییاس

برچسب‌ها: پ مثل منِ خوشبخت

یادم نرود اعتماد کنم

21 دی 1393 ساعت 12:28 ق.ظ
به قصه های خدانویس،  که از هزار قصه ی خودنویس شیرین ترند.

از من ، باخودم بگو

20 دی 1393 ساعت 01:29 ب.ظ


می دونی کدوم جنبه ی نماز رو بیشتر تر دوست دارم؟ اینکه از خودت برا خودت میگم. اینکه همیشه گمان کرده ام این یعنی  گولو غیبت نکن، از خوبی اش برا خودش بگو، بگو مهربونه، بگو قوی و قادره، بگو دردونه ات اونه، بگو وقتی میترسی بغل اونو میخوای، گفتم ترس؟ از ترسناکی اش هم براش بگو. بگو از ضاد می ترسی از بس توی ولاالضالین اکو داره، از بس توی مغضوب تاریکه... بگو و آروم بگیر...


***

ولی حالا چند وقتیه از تو برای خواننده ها میگم، از تو برای لاله میگم و برای زری و برای مامانه، حالا چند وقتیه از خواننده ها برای تو میگم ، از حنا و از همه... چند وقتیه تعریفام فرق کرده. قبلاً کجوله(Lateral) لم میدادم تو بغلت، انقدر حرف میزدم که خوابم ببره. الان دستامو میگیرم جلو صورتم، تند تند اسم می برم، الان نگاه میکنم به کتاب، تند تند حشر و واقعه و نبا و ملک میخونم، دیگه حرف نمی زنم، التماس میکنم.


***

از کی بجای قربون صدقه رفتن، نمازم شد دولا راست شدن؟ از کی یاد گرفتم غیبتت رو بکنم؟ تو که شبا پیشم بودی مبادا پتوم کنار بره، از کی رفتی تو خواب بقیه از من حرف زدی؟ نکنه دور بشیم عزیزکم؟ نکنه گمت کنم؟ بیا دوباره باهم از هم بگیم، بیا و به دل نگیر اگر بزرگ ترین کلمات زندگی من لابد عادی ترین کلمات خلقت تو هستند... بیا دستامو برات باز کنم بگم : Big Big Hug With a Little Squeeze و توی دلم غنج بری. اینا عزیزترین کلمات من ، بهترین تصورم از خوشبختی اند، اگر نمی پسندی قهر نکن، نرو ، بیا دستام رو بگیر و کلمه و ترکیبات تازه ی من شو...

One Flew Over the Cuckoo's Nest

20 دی 1393 ساعت 01:25 ب.ظ


دیشب شما زودتر از من خوابت برد و باز فرصتی بود که فراز و فرود جهان را در ریتم تنفس ات پیدا کنم. گلایه نکن. می دانی که خیلی مخلوقم، خیلی خاکی. بلد نیستم افلاکت را تجسم کنم. اگر باور کنم که نمی توانم توی بغلت قایم بشوم، اگر صراط مستقیم را با لغزاندن نوک انگشت اشاره روی جناغ سینه ات پیدا نکنم، ترس برم میدارد، رم می کنم، گم می شوم. حالا خدا هستی که باش. قادر و متعال و قهار و ستار بودنت نه اینکه بد باشد ها، اما راستش آرامش تصور آغوشت است که حتی به انگ بت پرست بودن می ارزد . می دانی؟ من همیشه گوسپند بوده ام، و فقط یک امشب را دلم خواسته که شبان باشم و تو خدای بی موسی. دلم خواسته مثل مهرگیاه بپیچم به تن تو، صورتم را فشار بدهم به پهلوی قفسه ی سینه ات، دیگر هیچ چیز نبینم، هیچ چیز نشنوم. شاید مگر عقربه ی محو ثانیه شمار ، شاید مگر گوم گوم تپش قلبی که برایت تصور کرده ام. تا مگر برسم به مستی، مستی ناب  و مگر تنها با مستی نیست که می‌توان تردید را کنار گذاشت؟ ومگر نه اینکه آدمی وقتی تردیدهایش را از دست بدهد،  ترس ها و ناامنی ها را هم از دست خواهد داد؟ و لابد آن وقت مثل ابله‌ها، مثل همان ابله هایی که همیشه از من شادترند و خوشبخت ترند و من به خطا ابله  فرضشان میکردم، فقط یک  جور متن را می‌نویسد. 

من نوشته های قبلی ام را خواندم. خیلی خواندم. دیدم توی همه شان اسم تو  و عرض کتفهایت پنهان و پیدا بود. دیدم چند سال است بیش و بیشتر فقط از تو می گویم. آنقدر  که میتوان ادعا کرد ابله وجود تو شده باشم.

 می دانی که چجوری؟ همین که خیال میکنم حواست هست، همین که همه چیز را به حسابت می نویسم و می گویم دارد نگاهم میکند، با این درد گفت کنارت هستم، با این زخم زبانی که شنیدم لابد کمی خوشی در آینده ام نوشت، با این فلان، با آن بهمان... و دوباره با احمقانه های خلقتت شاد بشوم که وای نور خورشید را ببین، وای این آهنگ را بشنو، وای این ادویه ی جدید وای این نعمت ریز به درد نخور که جز من خر هیچ کس نمی بیندش...


***


 انقدر آرام نفس نکش ،جوری وانمود کن که باورم بشود داری حرفهایم را گوش می کنی. یواشکی به آن بالدارهای مقرب بگو گرد خنگی بپاشند به اتاقم که عین خیالم نباشد اگر جناغ سینه ات زیپ رویه ی بالشی ست که بغل کرده ام. اگر نوای تنفست، صدای ماشین های اتوبان کنار خانه است. بگو بالش ساتن سورمه ای از پشتم طوری لیز بخورد که انگار دست کشیدی به پشت کتفهایم. من دارم تمام می شوم، من و تمام نوازش ها و باور ها و کلماتم... حرفی نمانده جانِ شیرین ... فقط ... فقط قول بده توی بهشت موعود با آن «جنات تجری من تحتها الانهار»، رودهایی که قرار است جاری از عسل و شیر و شراب و زنجبیلی کنی که خلقت عمری را در آرزوی‌شان سرگردان شده، همگی پر از اکسیر فراموشی هم باشند. توی این خلقت، من عادت نکردم به دردها و گریه ها حتی اگر در گذشته هم باشند، حتی اگر منجر به بهشتت هم شده باشند، بخندم...


پالیندورم نوشت. یک: تو که خواندن بلد نیستی با این حال از من شنیده بگیر که درد را حتی اگر از سمت بهشت هم بخوانی ، درد است .

 پالیندروم نوشت.دو : عکس خلقتت افتاده توی آیینه ی اوهام ، تنها را برعکس می بینی شاید، من بنده ات هستم، نه آهنت...

Of course you'll say you can't complain

20 دی 1393 ساعت 12:14 ب.ظ


حنا نقاشی میکشه، شیر، پلانگتون، درخت، طوطی. شیرین ترین نقاش دنیاست حنا.


هاردم سوخت و من دلتنگ موسیقی هام هستم. دلم برای صدای گنگ کوهن تنگ شده بود. همکارم بی خبر از دلتنگی ام گفت برات یه آهنگ فرستادم، کوهن، انتظار برای معجزه... باور دارم چیزی بیشتر از قراردادم منو  به این شرکت وصل کرده.


برای همکلاسی از دغدغه هام میگفتم و از شادی ها و تقریباً از همه چی، یهو یادم اومد همکلاسی احتمالاً از من کمی کوچیکتر باشه. پرسیدم و متولد هفتاد و چهاره. دوازده سال ! دوزاده سال از من کوچیکتر بود و  نه tadpole بود و نه جوجه و نه هیچی. یه مرد بقاعده و صاحب نظر. من کی انقدر مسن شدم؟ یادم باشه دیگه نگم دهه هفتادی فلان و بهمان.


آقای همکار مهربان گفت که پسر کوچولوش بهش میگه مامان. شنیدن این جمله حتی از چایی شیرین صبحم هم شیرین تر بود. دنیا رو از کی جنسیتی کردیم؟ دمت گرم پسرک ...


آخرین جرعه ی شیرکاکائو رو خوردم و وقتی حنا متوجه شد با آرامش هولناکی گفت: به آخرِ پایانت نزدیک شدی!


حالم خوش نبود.خودم رو بردم خریددرمانی توی فروشگاه روبروی شرکت، از بازرسی(می دونن گاهی برای میرم خرید میکنم که صرفاً از محیط شرکت دور باشم) گفتن که پودر کیک و آبمیوه و ویفر و مغزتخمه که خریدی رو میذاریم به حساب خریدهای هویجوری ولی بالاغیرتاً بگو دقیقاً چی باعث شد فکر کنی باید یه دبه زرچوبه بخری؟


لاله موهامو که شبیه لوسین شده اند یه عالمه دم اسبی بست و  پسرک گفت : وای گولو شبیه دخترا شدی!


یه جا چایی کاکوتی خوردم. تی بگ. حالا هیچ جا تی بگ کاکوتی نداره و من دارم از هوسش تلف میشم. تی بگ آویشن هم نسبتاً مورد قبوله والله.


داشتیم با حنا حرف میزدیم و صداهامون رو ضبط میکردیم، حنا شروع کرد به اسم بردن اعضای بدن : پیشونی، پیشانی- زبون،زبان- دندون، دندان- کله، کلّان!!!


پرنده ی گولو اوصیکم به سیروپ های سن ایچ. علی الخصوص وانیل و کارامل.


فروشگاه اکسیر یه کیوسک تلفن گذاشته برای فروش. خدایا به من قدرتی بده که نخرمش! خدایا به دوستام هم درایتی بده که بگن پولت رو خرج این چیزا نکن، نه اینکه جیغ بزنن وای منم میخام منم میخام!


وقتی صفحه کامنت ها رو باز میکنی و می بینی با گفتن حرفات انگار بعضی از خواننده ها رو دعوت به چالش " من از بی عدالتی و جنگ و قحطی بدتری خبر دارم و الان برات توضیحش میدم" کرده ای.


وقتی میری خونه ی دوستت و خیلی آروم نمیذاره "در چشم باد " ببینی  و میگه :"جنگه، خوب نیست" و  بجاش برات باب اسفنجی میذاره، نگران آرامشته...


صبح قبل بیدار شدن مامانه رفتم خونه دوستم و بعد از نیمه شب شرعی برگشتم،مامانه نه گذاشت و نه برداشت و گفت :" ایندفعه رفتی میخوای شناسنامه ات رو هم ببری؟"


پ.ن: آدمی با نبودن آدم دیگری نمی میره، فقط دلسرد میشه. بعد از تو چیزی بین من و خداهه تغییر کرد. رسمی تر عبادت کردم و  ترسیده تر بالشم رو به خودم فشار دادم. من هنوزم بلد نیستم  بگم چرا. من هنوز کجم، خودم و نگاهم،اگر هدایتی هم باشه، بدترین نوع تکوینیه، مثل زنبور بی عسل... من بلد نیستم بگم چرا...

نمیدونستم چکار کنم،اومدم با موبایل پست نوشتم

19 دی 1393 ساعت 11:50 ق.ظ

قرار صبحانه توی کافه رو بهم زدم، صبح ساعت نه بیدار شدم، پاورچین رفتم بیرون، گوجه و لیموترش و ژامبون و کالباس و پنیر و سس کیمبال و خامه و کره محلی و شکلات صبحانه و شیر نارگیل و شیرکاکائو و شیر کم چرب و کره کنجد و پنیر گودا خریدم. رفتم نونوایی سه تا نون بربری پرکنجد سفارش دادم، دو تا هم سنگگ خاشخاشی گرفتم. اومدم خونه و هنوز همه خواب  بودند، بدو بدو چایی دم کردم و قهوه، تخم مرغ عسلی و املت درست کردم. میز رو چیدم و با ذوق دویدم مامانه رو بیدار کنم تا بعد از چند هفته کنار هم یه صبحانه سناتوری بخوریم که مامانه گفتن: مرسی عزیزم ولی من روزه ام...

خلاصه که عیدتون مبارک...


پ.ن: شفیعه جان در جواب سوالت باید بگم بله انشاءالله.

قال دوست خوبمون گاندی

15 دی 1393 ساعت 01:08 ب.ظ

شرط اولیه‌ی عدم خشونت، داشتن قدرتِ ضربه زدن است

تفنگ و گل و گندم

15 دی 1393 ساعت 10:53 ق.ظ

مدیرم نمی دونه حرفاش میتونه چقدر تاثیر بد داشته باشه. ایستاده بودم توی امن ترین جای شرکت، اتاق آقای همکار ، و اشک بدون اجازه می چکید روی نوک کفشهای اداری ام. چقدر تنهام. چرا خدا نمیاد پایین منو بدزده ببره جایی که دست آدمها بهم نرسه؟ من خسته ام. مگه نگفتی بسپار به من و آروم باش؟ سپرده ام و ناآرومم. گلایه نمیکنم، خسته ام. یه دوست خوبم، یه خاله ی خوب، یه دختر خوب و لابد یه بنده ی خوب. میخوام نرمال باشم. یه دوست معمولی، یه خاله ی معمولی، یه دختر معمولی، یه بنده ی معمولی باشم. نمیخوام از ترس تنهایی، از ترس اینکه یادم بیاد چقدر می ترسم و بی پناهم  آدم بهتری باشم. من ترسیده ام. حس میکنم دستام مثل دستهای عنکبوت باریکند. هر لحظه امکان داره بشکنند. من از عنکبوت می ترسم.عنکبوتها خیلی دیر ، خیلی سخت جون میدن. می ترسم با دستهای شکسته زنده بمونم.


دنبال شماره تلفن خلیفه گری ارامنه بودم.بر حسب عادت کلیک کردم روی لینک ها. از کجا رسیدم به لهستانی های مهاجر؟ به بهار 1321. به بچه هایی که توی صف نان و غذا بودند. همشون حنا بودن. همشون. جمعه رفته بودم خیابون سنائی. دلم خواسته بود اون بوت صورتی رو براش بخرم.حنا ایستاده بود توی صف نون. مامانش کجا بود؟ باباش؟ خوشبختی توی کدوم گور خفه شده بود که تو توی صف نون بودی حنا؟ آدمها مثل مورچه های مودب همه به صف رد شدن رفتن داخائو، رفتن آشوئیتس، موندن زیر خاکهای جنگل کاتین. تو سینه اش جان جان جان یه جنگل ستاره داره جان جان و من چرا داشتم عین بی مادرها گریه میکردم؟ بی مادرها چطوری گریه میکنن؟ میخوام برگردم به رحم مامانه ام. دنیات قشنگ نیست.من نمی تونم با خیال راحت سالاد ماکارونی ام رو بخورم مامان، یکی داره تو سرما گل نرگس می فروشه. چه فایده داره اگه من خیلی خوشبخت و خیلی پولدار باشم. یکی که میشد من باشه داره زیر خاک میپوسه. چند تا حنا توی صف نون جاموندن تا من برای حنا بوت صورتی بخرم؟ دنیات قشنگ نیست. من دیگه نمیتونم لذت ببرم. منو ببرید توی مزار بکارید،میخوام درخت بشم.


خیلی دور شدی. نزدیک نبودی ولی خیلی دور شدی. من به هوایی که تو نفس می کشی حسودی می کنم. تو هی دورتر میشی. من نمیتونم کاری بکنم. من انقدر بی عرضه ام که نمی تونم از حق خودم جلو مدیرم دفع کنم، چجوری بگم بمون که ناحق منی جلو وجدانم...من نزدیک ترین حسم به بغل خدا رو با کتفهای تو توصیف کرده بودم. حالا تو قرآن خدا رو روی دوشهات برده ای و من فقط زاده ی کوهستانم...


زری؟ حالا دیگه پستهای منو قبل از انتشار می دونی؟ آیه  155 بقره رو من دیشب خوندم، ازش گذشتم. حالا امروز برام فرستاده ای که " و  قطعاً شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى و کاهش در اموال و جانها و محصولات مى‏آزماییم و به استقامت کنندگان مژده بده" زری نفسم بریده. توی این دوی استقامت طاقت فرسا، میخوام بشینم رو جدول کنار جاده، نگاه کنم به داور که با وانت داره میاد. آقای داور، لطفاً مسابقه تموم بشه. همه زنده بمونن، برنده باشن. زری این روزها صبوری رنگش آبیه. آبی کاربنی با دوختهای زیگزاگی. مثل کیسه ی حموم. زری سختمه. کیسه کشی رو دیگه دوست ندارم، پوستم نازک شده. از فکر چکمه های صورتی دردم میاد...


داشتم با قابلمه برنج رو از توی گونی برمیداشتم میریختم تو ظرف برنج. حواسم بود یه دونه هم رو زمین نیفته. بعد سرم رو بلند کردم دیدم حناها جلوم صف کشیده اند... سرم گیج رفت، نشستم. ممد درونم کم آورد. گفتم چراغ راهرو رو روشن کنید.



پ.ن: اتفاقی نیافتاده، می دونم کار چندانی از دستم برنمیاد. میدونم برای فهمیدن قوانین خدا و خلقتش کوچیکم. قصد و اصراری هم ندارم.با خدا خوبم. فقط نمی تونم لذت ببرم. گیرنده های لذت و درد سیناپس کرده اند.

خواهی گفت هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است و من بسیار رامم.

13 دی 1393 ساعت 11:47 ق.ظ

دعوت همچنان پابرجاست، گرچه می دانم گریز در تو اصل زندگی است ، گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند. در من اجباری نیست،  تنها قهوه ی تلخ که با کام شیرین بنوشی بس. تو یونسی در بطن ماهی ، ققنوسی در لحاف خاکستر. نوری باید و شعله ای ، مگر که عنقای غم ات را چاره کند. نشسته ای در کلماتم، که چاره توئی و راز نیز هم ، افشایت هم اگر نکنی عزیزی، مثال غنچه ی نیلوفر در برکه ای پنهان در این شهر غریب که نام کم آوازه اش طهران است...

جن بوداده

13 دی 1393 ساعت 09:52 ق.ظ

روکش دور اسمارتیز رو  ریز ریز با دندون خورد تا شکلات توش پیدا شد. بعد یه نگاه به من کرد و گفت :اِ تخم جن اش دراومد!!!!

برچسب‌ها: گولو و حنا

آفتابگردان روی ماه تو

10 دی 1393 ساعت 09:42 ق.ظ

پست قبلی رو بخاطر ننوشتن از ننوشتنی ها نوشتم و حالا اینو مینویسم که قبلی بره پایین و خب کار زندگی همینه...


راستش غمگینم، از دست دادن آرشیو سخته. نوشته هام، آرشیو وبلاگهام،کتابهام، عکسهای حنا از ده مرداد هشتاد و نه که لای گان پیچیده بودنش تا پریشب که رفتیم گردش خاله خواهرزاده ای، عکسهای سفرهام از هجده سالگی تا همین شمال ماه پیش، مدارکم و همه چی و همه چی...سخته ولی تهش نیست... تهش آدمهای ننوشته ی پست قبل بودن... برده هایی که توی پاراگراف آبراهام لینکلن سکوت کرده بودند، خانواده هایی که توی الیاف طناب دار صدام و صد دام ها نشسته بودند. آدمهایی که خوشبختی رو توی جنگ، زلزله،تصادف از دست دادند...  


دیروز بعدازظهر رفتیم مراسم ختم پدر همکارم. سخنران از والدین میگفت، من از ترس مرگ گریه میکردم. و پدر داشتم و مادر داشتم و حنا زنده است و میشه بیست هزار تا عکس گرفت و پای سفر دارم و مگه نه اینکه دست دنیا توی آسیب رسوندن خیلی بازه؟ نباشه یه هارد. تازه اونم میدم نمایندگی و ان شالله اطلاعاتش برمیگرده و گیرم هزینه اش هم زیاد بشه، فدا سر خانواده و دوستا و عزیزام... دست دنیا خیلی بازه...


خب اینم از این. فکر کردی نمی دونم داری چکار میکنی؟ فکر کردی حواسم نیست که هی نمی ذاری قلبم آروم بشه؟ نمی بینم که چشمامو تر دوست داری؟ می دونم، می فهمم، می بینم ولی اینم میفهمم که بهم آسیب نمیزنی. حواست هست بیشتر از طاقتم اذیت نشم. حواست هست هی سبک تر بشم. داری بنیامین ها رو میگیری که حواسم پی خالق یوسف باشه نه؟ بگیر. اسباب بازی ها و مدادرنگی ها و حواس پرتی ها رو بگیر. ولی اون وسط یادت نره دستم رو هم بگیری. پوست انداختن درد داره. من گاهی کم طاقت میشم. اون موقع ها سرم رو فشار بده به سینه ات. من گربه ی چنگولی توی گلوم رو قورت بدم و  باز راضی بشم به اونی که توی خواسته ای...

( تعداد کل: 17 )
   1       2    >>