سهیم شدن در یک تحقیق

30 آبان 1393 ساعت 06:22 ب.ظ

سلام به روی ماه همه

اول از همه عذرخواهی منو بعلت کمرنگ بودن بپذیرید. 


و دوم از همه به درخواست یکی از خوانندگان این وبلاگ که پیغام زیر رو برام ارسال کرده، ازتون میخوام اگر نظری در مورد مبحث عنوان شده دارید، دریغ.نکنید.ممنونم.


 وقت بخیر 

چندسالی هست شما را میخوانم. این را از این باب می گویم که فکر نکنید وبلاگی را باز کردم و درخواستم را نوشته ام. 
من دانشجوی دکترای جامعه شناسی هستم. مشغول کاری درباره خانم های تحصیلکرده ای هستم که خانه داری و همسرداری را انتخاب می کنند. با وجود تحصیلات بالا این خانم ها به دلایل مختلفی ترجیح می دهند که خانه دار باشند. این دلایل می تواند: 
1. دوری از فشار کار 
2. بی پاسخ ماندن نیازهای زنانه 
3. ازدواج و بچه دار شدن 
4. طبیعت زنانه و درگیر شدن در آرامش خانه 
5. تغییرات ارزشی کلان 
6. کمبودهای ناشی ازتجربه کودکی افرادی که مادر شاغل داشته اند 
7. ارزش بخشی جامعه به عملکردهای خانه داری زنان 
8. نگرانی از وضعیت تربیت/ بهداشت/ تغذیه اعضا خانواده 
9. بی اعتمادی به دنیای مدرن و اهداف آن 
10. انتخاب و ترجیح خانه داری 
11. امکان انجام کارها از خانه 
12..... 

می خواهم اگر برایتان امکان دارد این موضوع را به بحث بگذارید برای مدت یک هفته و نظرات خانمها را در این باره بپرسیم. 



بعداً نوشت : نتیجه ی تحقیق اینجا نوشته شده است. از همکاری شما ممنونم.

شیرین

30 آبان 1393 ساعت 02:05 ق.ظ
سکون و سوسوی ستاره ها و من و صدای شب و زندگی ام که گله ی ملخ ها را مهمان شده...
من اما خوبم، خدا جان ممنونم که مرا آفریدی و زنده نگهم داشتی تا در صبحگاه جمعه ی آخر آبان برایت سجده کنم و ببوسمت که بهترین بهترین بهترین بنده هایت را برای همراهی ام گلچین کردی، خداجان،مرسی...

پو خرابکاری کرده

25 آبان 1393 ساعت 03:22 ب.ظ


رسیده بودیم به موومان سوم سمفونی هر روزه ی نکوهش خانم گولوئیان که گوشی مدیر محترم در فاصله ی بین جملات کوبنده فرمودند : وَق!

وان را که منم مأوا آواره نخواهد شد

25 آبان 1393 ساعت 02:28 ب.ظ
نگاه به گریه هایم، به این بغض که هر لحظه تازه می شود نکن. می بینم، می دانم همینجایی... می نشینی توی سفرهای یهویی، بغلم میکنی، مرا سالم می بری و سالم برمیگردانی، حواسم هست.حواسم هست به اینکه این چند روز بیشتر از همیشه دستت را گرفته ای روی سرم تا رگبار غم کدرم نکند... حواسم هست ولی خسته ام... خسته ام ...
بگذریم...
گریه هم اگر امان بدهد بغض مجالی نمیگذارد...میخواستم برای تو بنویسم و بگویم از همه ی این چند روز، دیدم نمیتوانم، شاید فقط اگر میتوانستم بگویم که چقدر ممنونم که نشستی توی اس ام اس های مهربان همکارم و دستهای مهربان آن همکار دیگر و آن یکی که توی دلم آقای نماز اول وقت صدایش میکردم...

ببین خدا، مرسی، خیلی ممنونم...



پ.ن: ساعت ١٥:٠٢ روز ٢١ آبان ماه ١٣٩٣ یادم خواهد ماند. قلبم لرزید، ایستاد، نامنظم زد و دیوانه شد.

بخدا من فیثاغورس نیستم

19 آبان 1393 ساعت 01:26 ب.ظ

میگن رفقای فیثاغورس هر وقت بهش میرسیدن، می پرسیدن :"راستی اون قضیه چی شد؟"

خجالت کشیدم یهو قطع کنم ، آرام نشستم

18 آبان 1393 ساعت 12:53 ب.ظ



دو ماه قبل بهانه آوردم که نماز خواندن توی شرکت سخت است و نمازخانه مان راحت نیست و وضو گرفتن عذاب است و وقت نیست و ...

.

.

و امروز وسطهای رکعت اول یادم افتاد که ای بابا من که اصلا در شرایطی نیستم که نماز بخوانم!!!

برچسب‌ها: هنوز توی قطارم

شهرزاد من

18 آبان 1393 ساعت 11:34 ق.ظ

محکم بغلم کرده و برام قصه میگه : یه روزی خانومِ سراسر ِ کشور رفت پیش سه تا بچه غول...
.
.
و بعد از حدود ده دقیقه کدگشایی معلوم میشه که توی دنیای حنا ، خانم سراسر کشور یعنی قصه های ملل!!!
.
.
.
خلاصه که گویا حنا هم لپ کلام رو کشیده!
برچسب‌ها: گولو و حنا

آرشه کشیدن روی نور

18 آبان 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

یادم نبود و با خودم فکر کردم هیچی!

بعد انگار یک نفر چراغ حافظه ام را روشن کرد و قلبم فرو ریخت.

باردار بودم.

از مردی که هرگز لمسش نکرده ام، باردار بودم.


اول آزمایشگاه سرد بیمارستان بود و من که با دست لرزان برگه را گرفتم و دیدم بتای خونم 235  است. پرستار گفت مبارک است و گریه کردم. باورم نمیشد. روی کاغذ لیز سونوگرافی یک نقطه ی روشن آن بالا چسبیده بود به رحمم و می دانستم پسر است و گریه هایم شدت گرفت و به مرد زنگ زدم و گفتم امامت را به سجاد رساندی یا جمله ای شبیه به این و ایستاده بودم جلوی خانه ی قبلی مان و آفتاب چشمانم را میزد. فکر کردم حالا چکار کنم؟ مرد خوشحال بود. از آرامشش و از خوشحالی اش حرص میخوردم. تلفن را قطع کردم و هنوز صدایش را میشنیدم: "گولو آرام باش. هیچ مشکلی نیست، دارم میایم " وای که انگار هیچ متوجه نبود چه شده است، هیچکس نمی فهمید چه شد است. زانوهایم خم شدند و سرم را توی دستهایم گرفتم. چرا هیچ خاطره ای از هیچ هماغوشی نداشتم؟ 

میدانستم باید بروم، نمی توانستم اینهمه اضطراب را تحمل کنم. چمدانم را جمع کردم و توی قطار اهواز بودم. رد اشک روی گونه هایم می سوخت. اطراف ریل قطار را هور گرفته بود. هور سوخته. بوی دود و گوشت مشامم را پر کرد. جنگ بود؟ در تن و ذهن من جنگی بی امان در گرفته بود. تنها بودم. خیلی تنها. دست کشیدم روی شکمم. بچه ام از تکانهای قطار ترسیده بود. داشتم میرفتم بچه ی ترسیده ام را بکشم.


پرسید دیشب چه خوابی دیدی؟

 انگار تمام شب ایستاده بوده توی خوابم، نگاهم میکرده...


عکس نوشت : ویولون تنها از شانگ جیائوگانگ

یه سایت خوب برای پیدا کردن شغل

17 آبان 1393 ساعت 08:17 ق.ظ

آزاده آن کسی که گرفتار زینب است

14 آبان 1393 ساعت 12:55 ب.ظ

نشسته ام پشت میزم و خیره به هیچ کجا شده ام، قریب به اتفاق همکارها مرخصی اند و رخوت شرکت را گرفته است... نشسته ام پشت میزم و حس تلخی پشت جناغ سینه ام را فشار میدهد، خب من فکر نمی کردم روزی بیاید که صبح بیدار شوم و یادم بیاید که باید برای چیزی غمگین باشم و آن چیز ، آن اتفاق ، عاشورا باشد... اما امروز دارم میبینم که قلبم سنگین می تپد، نفسم سخت بالا میاید، ابری و گرفته هستم... برای من که خودم را چندان معتقد و مومن به اسلام نمیدانم این حس غریب و غمگین است، کاروان الان کجا رسیده؟ بچه ها چکار میکنند؟
***
دیشب مامان تمام شمعدان های خانه را روشن کرد و نشست به مویه... بین هق هق هایش میگفت آخه اونا شاهزاده بودن، آخه کف پای بچه ها نرمه، آخه شن داغه، آخه بچه میترسه، من اشتباه شنیدم یا بین جمله هایش میگفتن حنا؟ مامانم چرا امسال انقدر بی طاقت شده ای آخر؟ تقصیر من است نه؟ چرا مقتل مقرم را برایت پیدا کردم؟ چرا نگذاشتم مثل هر سال در عطش این کتاب باشی که از کوله پشتی خونی دائی پیدا کرده بودی و ترکش گوشه کتاب و جان همسنگر دائی را با خود برده بود. مگر برایم تعریف نکرده بودند که همان سال وقت خواندن مقتل غش کرده ای و بابا کتاب را از ترس جانت قایم کرده است؟ مگر نمیدانستم  اگر باز بخوانی اش ، دلنگران تاب و توان قلب نازنینت خواهم شد...

***
نشسته ام پشت میزم و خطابه ی خانم را میخوانم. منکه برادر ندارم. منکه عمه نیستم. من فقط حنا دارم. ولی یکبار پسرک لاله به من گفته عمه. همان یکبار بس است نه؟ بس است. نپرسم چرا اشک راه خودش را پیدا میکند و آرام آرام می چکد روی میزم... خیلی خجالت میکشم... از اینکه اینهمه با ولع دنبال دنیا و مافیها هستم خیلی خجالت میکشم...
***
پشت جناغ سینه ام هنوز دردناک است. مثل وقتهایی که خوراک جگر اردک داریم و من خیلی خیلی پرخوری میکنم. آن موقع ها میروم بالا میاورم و حالم بهتر می شود. اما الان چکار کنم؟ بالا بیاورم؟ حالم بدتر می شود. برادر بزرگتر جگرش را بالا آورد و جگرگوشه هایش  همین دیروز روی زمین کربلا جا ماندند... خواهر بودن چقدر تلخ است، چقدر سخت است... چقدر خاطره برای دق دادن آدم بس است؟ مادر؟ پدر؟ برادرها؟ پسرها؟ از دهم محرم تا پانزده رجب سال بعدش چه کشیدی؟ مدیرم اذیتم میکند و من تا دو روز موقع حرف زدن باهاش صدایم می لرزد. چطوری لب و دهان مبارک عزیز برادرت را دیدی و حرف زدی؟
***

حرفم نمیاید. انگار نخ تسبیح کلماتم پاره شده باشد و الان هر طرف ذهنم را می جورم چند تا کلمه ی اشک آلود بهم گره خورده اند و مویه میکنند... زانوی جمله هایم خم شده است، انگار کن نماز شبشان را نتوانند ایستاده بخوانند...
***
بریده نوشت: عاشورا تمام شد.بروم دنبال زندگی نرمال و خوب و شیرین، دنبال کارانه و بهره وری و سفر و موسیقی، به هر حال منکه برادر ندارم، منکه متولد هزار و سیصد سال بعد از این اتفاق های غبارگرفته هستم... از این به بعد امامت و خلافت نیست که... رسم خواهری است و مویه هایی که برای درج در تاریخ و  مقاتل زیادی خفه شده اند... بعد از این مجلس زنانه ی کربلاست که تا سوریه و شام ، تا توی خرابه های سرد، تا کنار آن ارابه ی چوبی کشیده می شود...


نشه دمیر این نوحه ی قشنگ را خیلی سوزناک خوانده...

مقتل مقرم را از اینجا بخوانید. مادرم این کتاب را به نام "چهره خونین حسین(ع)" می شناسد و سالها وصفش را میگفت و مویه میکرد.

از ساعت 4:30 تا 5:45 همین امروز صبح

14 آبان 1393 ساعت 08:41 ق.ظ

ساکن یک روستا بودم و معشوقه ی لُرد که مالک روستا و تمام آبادی های اطراف بود... و لُرد میخواست مرا ببوسد، توی گندمزار از ذوق میدویدم و باد در دامنم میپیچید... لُرد می خواست مرا ببوسد و گونه هام گُر گرفته بودند و سوار رولزرویس مشکی لُرد شده بودم و لُرد میگفت که آرام باش دخترک و حتی او هم نمیتوانست لبخندش را پنهان کند و پیچیده بود توی باغ سیب بزرگ به دور از چشم اغیار و بعد من بودم و من و پرواز و سرشاخه های پرشکوفه ی درختان سیب و دستم که زنبورهای عسل کپل را نوازش میکرد و زمین زیر پایم چقدر کوچک بود و پرواز و دستم که به سرشاخه ی بلندترین درخت سیب خورد و سیب زرد کوچکی که از چینش پارسال در امان مانده بود و با خودم گفتم وه که چه شیرین باشد و سیب را به  لُرد دادم و الان که اینجا پشت میز دلگیر اداره نشسته ام، حاضرم قسم بخورم که موهایم بوی نسیم و شکوفه میدهد... حاضرم قسم بخورم...

قصه ای که با سرها شروع شد

13 آبان 1393 ساعت 09:50 ب.ظ


- سکوت، سکوت، سکوت زشت آبستن، که  هنوز نتوانسته بعد از اینهمه سال چهره ی کریه اش را پنهان کند، امام را به سر منزل شام غریبان رسانده اند...تهران آرام گرفته... 

***

- محرّم از یکشنبه غروب ساعت پنج و پنجاه دقیقه شروع می شود، همکارم را جلوی خانه شان پیاده میکنم، توی کوچه ی خانه مان پارک میکنم،صدای ضبط را بلند میکنم و همزمان با سلیم که میخواند "زینب، زینب" تمام می شوم. خدایا کاش میشد جیغ بزنم. من با اپیزود زینب این نمایش مشئوم کنار نمیایم...


- نیمه شب از صدای مویه ی مامانه از خواب می پرم، نشسته است روی کاناپه ،سینه اش را چنگ میزند، دستمال پارچه ای کوچکش که اشکهای این دهه را باهاش پاک میکند توی دستش خیس و مچاله است، ناتوان نگاهم میکند و می گوید: گولو انگار بابام دوباره مُرده...


- بابا از زاری های مامان کلافه شده، رفته پتویش را کشیده روی سرش، خودش را نامحسوس توی تختخواب تاب میدهد تا خوابش بگیرد. بابا طاقت گریه ی مامان را ندارد، مامان طاقت عاشورا...


- خواهربزرگه حنا را هر شب میبرد دنبال دسته، می گوید بگذار ببیند، معلوم نیست تا بزرگ بشود از این عزاداری ها چه بماند.


- کلافه ام. حنا را برمیدارم و میزنم بیرون، گیر میکنیم توی ترافیک پشت دسته، حنا می پرسد: پایا؟ امام حسین همین یه دونه بود؟ بله یه دونه بود.خب آخه چرا کشتنش؟مگه نمیدونستن یه دونه دیگه ندارن؟ بغضم میگیرد: نمی دونستن حنا، نمی دونستن...


- توی راه برگشت، باران وحشیانه می کوبد،حنا شعرهای ساخت خودش را میخواند: بارونه بارونه امام حسین برو خونه، بارونه بارونه بارونه دخترت هم ببر خونه. بغض تعارف را کنار میگذارد، میکوبم روی پاهایم و اشک و اشک و اشک... صدای بلندگوی ایستگاه صلواتی سر پیچ اتوبان توی گوشم میپیچد :مکن ای صبح طلوع...


***


پ.ن.1:عاشورایم به بدخلقی گذشت. خدایا من از این روز متنفرم. هی غذا خوردم، هی بالا آوردم، هی سرم را به در و دیوار کوبیدم. نه به نذری ها سر زدم نه به هیچ جا. هر لحظه توی ذهنم می گذشت که الان کجایند؟ الان چکار میکنند؟ الان خواهر به برادر چه گفت؟ الان کدام تیر از کدام میدان رها شد؟ خدایا من از این روز متنفرم...


عنوان نوشت: مهربانی در گوشم گفت: تمام قصه ها به سر که میرسند، تمام می شوند. این قصه امّا با سرها تازه شروع میشود...



شعرنوشت: این شعر زهرا بشری را دوست دارم.


از دور تو را دیده، پسندیده امیر

ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر
دل دل نکن اینقدر، زمان کوتاه است
ای حرّ  دلم! سریع تصمیم بگیر
( تعداد کل: 22 )
   1       2    >>