مثل اون لحظه که بارون میزنه

29 مهر 1393 ساعت 02:26 ب.ظ


مثل نور ماه که از پشت شاخه های صنوبرهای باغ بتابه، مثل صدای سکوت توی ظهرهای تابستون، مثل بوی کتابهای کاهی انباری ، مثل دوباره شنیدن یه آهنگ گمشده ی کودکی توی نوارکاست های ته جعبه، آیدا تو عزیزی، مثل تمشک هایی که خدا با دست خودش برای عزیزترین مهمون عصرانه اش چیده باشه عزیزی...


تولدت مبارک آیدا، تولدت خیلی مبارک...

درد امروز به فردا میفکن

29 مهر 1393 ساعت 08:35 ق.ظ


اول پوسیدگی هشت بود. بعد درد. بعد نادیده گرفتن درد. بعد مگافن. بعد کمون درد! بعد درد وحشتناک. بعد منتول .بعد درد هفت. بعد رنج و عذاب و محنت. تا پریشب که از شدت درد سرم رو به دیوار می کوبیدم. بعد مجبور شدم فوبیای یونیت دندون پزشکی رو بی خیال بشم و بالاخره دیشب از ساعت هفت تا ده شب جراحی لثه و عصب کِشی هفت و هشت که بحمدالله نفری چهار تا ریشه کپل داشتند!


پ.ن: یه جایی هم اون وسط ها بود که دستیار دکتر تند تند اشکهای منو پاک میکرد!


دردنوشت: دیروز حقوق گرفته بودم...آیکون فغان و شیون!

گرم نگه داشتن تن پرنده های کوچک زندگی با کاپشن

28 مهر 1393 ساعت 10:55 ق.ظ


چه سعادتی ست

وقتی که برف می بارد، 

دانستن اینکه 

تن پرنده ها گرم است


+در این طرح شرکت کنیم+

مثل یک کابوس مارا به رویا می بری

27 مهر 1393 ساعت 11:01 ق.ظ


 دعای روز مباهله را می خوانم و با خودم می گویم :خداجان منکه اهل بیتی ندارم، در این جدال نابرابر روزگار، قلبم را گرفته ام کف دستم، آمده ام در پیشگاه تو، اعتراف کنم که خسته شده ام از به جان پرداختن ِمالیاتِ توکل ِنداشته ام... زیاده خواهی ست اگر مشتاق دستی باشم که بکشی بر سرم ؟ از تو که پنهان نیست که من بنده ی زیاده خواهی هستم...



صدایت میکنم زری ، آخر تو طلای ناب هستی

23 مهر 1393 ساعت 11:09 ق.ظ


 اول بار که دیدمت، خنده ات چونان نگینی بی همتا بر تصویر گنبد طلائی پشت سرت میدرخشید...

الفبای دلت معنای «نشکن!» را نمی فهمد

22 مهر 1393 ساعت 10:45 ق.ظ


- صبح رفتم شیرینی بخرم و مامان اینا رو راهی کنم ولیمه ی اقوام سادات. بارون می اومد. دستامو گرفتم بالا. دعای فرج خوندم. هر وقت هول بشم برای دعا کردن فقط صلوات و دعای فرج یادم میاد. بارون بارید رو صورتم...


- این روزها همه به من لطف دارند. طوری که نمی دونم باید تو کدوم جبهه بجنگم. زندگی هم که نمی دونه من لباس فوتبال آمریکایی ندارم، چپ و راست تکل میزنه. امون نمی ده که بگم بابا توپ دست من نیست، هیچی دیگه دست من نیست...


- آقای همکلاسی بالاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره و بعد از کلاس دعوتم کرد به نوشیدن قهوه. واقعاً چرا باید تعجب کنم که اهل بوشهره؟ نه واقعاً چرا؟ مگه نه اینکه خدا تازه متوجه شده من جغرافیای استان بوشهرم ضعیفه. پیشرفتمون هم خوب بوده بحمدالله. حالا دیگه من می دونم که بوشهر جزو هرمزگان نیست و خودش دریا داره و تا کازرون دو ساعت راهه و تا شیراز چهار ساعت و تا دیّر دویست کیلومتر و بس نیست؟ نه واقعاً بس نیست؟


- دعوتم که کرد به کافه، سریع زنگ زدم دوستم و خبر دادم. اونم گفتم برید کافه تئاتر . کافه تئاتر رو نمی شناختم و بجای اینکه بپرسم کجاست سریع گفتم اوووه کی میره اینهمه راهو... خلاصه رفتیم یه کافه ی نزدیک شرکت که من هر وقت حالم بده، میرم اونجا گریه و جیر جیر میکنم. الان گفتن داره که وقتی سفارشمون رو آورد دیدم رو دستمال کاغذی هاش نوشته کافه تئاتر؟


- آقای همکلاسی ، همکلاسی باقی خواهد ماند. نشون به نشون که به بهانه ی اینکه اینبار چون کافه ای که من گفتم اومدیم اجازه بده من حساب کنم و تمام... دیگه حتی لازم نیست برم امامزاده و دنگ قهوه ام رو رد مظالم بدم...


- دیروز کاری برام پیش اومد و زنگ زدم دفتر مرجع تقلیدم. آهنگ پشت خطشون رو گوش نمیکردم و کلافه بودم. بعد یکی گفت "آمدم ای شاه پناهم بده" ... وقتی به خودم اومدم که گوشه مبل مچاله شده بودم و اشک امون نمیداد. مامان اینا خونه نبودند و با خیال راحت صدای هق هقم خونه رو پر کرد. اگر کسی خونه بود و می پرسید چرا گریه میکنم ، جوابی نداشتم...


- خدا رو تهدید به خودکشی کردم. دو برگ زاناکس رو دون کردم! و با یه لیوان آب گذاشتم جلو روم و مدت مدیدی زل زدم بهشون. بعد باهاش حرف زدم و همه گله هامو گفتم، بعد مفصل گریه کردم. بعدشم رفتم یه قاشق اکسپکتورانت خوردم و قبل از اینکه خوابم ببره فقط تونستم حشر و نباء بخونم! یعنی یه همچین بنده ی جدی و خطرناکی ام من! 


- از کامنتهاتون میفهمم که چقدر براتون سخته که من با خدا روابط غیر رسمی دارم.قبول دارم که تقدس خیلی آسیب پذیره و اگر خدای من از آسمون بیاد پایین حتمن باورهای شما آسیب میبینه. بهمین دلیل پیشنهاد میدم بعد از این یه کاری کنیم. بیایین فکر کنیم من بت پرستم. خدایی رو می پرستم که میتونه بغلم کنه. سرم رو بذارم رو سینه اش و گریه کنم یا بهش بگم ممنونم که هوامو داره. یا حتی نعوذبالله وقتی دلگیرم، عصبانی یا چنگولی ام دلم بخواد بزنمش، چنگش بزنم، سرش جیغ بزنم. من نمیدونم شما با دوست پسراتون چکار زشتی میکنید که تنتون میلرزه وقتی من به خداهه میگم دوست پسر. من اینجا توی این دنیا دوست پسر ندارم، اگه داشتم خجالت نمیکشیدم بهش بگم عزیزم،عمرم، گلم. خجالت نمیکشیدم موهاشو ناز کنم و شقیقه هاشو ببوسم. ببخشید. ببخشید و بی خیال من بشید. یا حداقل دعا کنید شعورم زیاد بشه.بفهمم خدا جیزه. بفرستمش اون بالا بالاها. با اسمهای بزرگ و مودبانه صداش کنم. به جون عزیز خودش قسم من اصلا بدم نمیاد یه مدت از هم دور باشیم، من یادم بره اون از رگ گردن بهم نزدیک تره و انقده ضجه نزنم که میبینه و سکوت میکنه.


- من ازش یه موسی میخواستم، تنها بودم. نداد. دلیلش رو نمیدونم. ولی نداد. گذشت.من دیگه موسی نمیخوام. زیادی رنجیدم...بعد ترها خیلی عرفانی بود اگر میگفتم خودش رو میخوام. ولی خودش رو هم نمیخوام. گم شده ام. حاجتی ندارم. بیشتر گله دارم. گله های اساسی. نماز میخونم میگم بیا، بیا وردار ببر. بیا چهاررکعت نمازِ از رو ترسِ منو وردار ببر. شک هم نکن دوستت ندارم. مجبورم. چون زورم بهت نمیرسه مجبورم. نمازم رو ببر.دعاهام رو هم. ولی یادت نره دوستت ندارم.


- درسته انقده از ظن خودمون کامنت بذاریم آخه؟ این طرف مانیتور آدم نشسته ها! من کی گفتم مشکلم روابط جنسی قبل از ازدواجه؟ نه واقعاً من کی گفتم؟


-امروز تولد ساشا بارون کوهنه. نمی تونم این مرد رو ببینم و فکر نکنم که چه خدای  خلاق شوخ طبعی دارم.


از زحمت‌کشان 

خارپشتان را دوست دارم 
از پستانداران 
خفاشان را 
از خزندگان 
ماران را دوست دارم 
از گزندگان 
آدمیان را

آن خانه بی دلیل ترک برنداشته است

20 مهر 1393 ساعت 01:42 ب.ظ


- فکر میکردم خداهه یه مرد تُرکه. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک قربون صدقه بلد نیست. هیشکی به اندازه ی یه مرد ترک نمی تونه احساسش رو پنهان کنه. هیشکی اندازه ی یه مرد ترک سریع الرضا نیست...


- تحصیلات خداهه هر چی باشه مهندسی راه وساختمان نیست. نصف راه زندگی آدم مالروئه، بقیه اش شوسه ی چالانچولان! یعنی گاهی ناگزیر میشم فکر کنم حداقل موقع خلقت من توی مود خلقت بُز بوده هنوز!


- اولین باره که دارم یه زبان رو بصورت آکادمیک و غیر دیمی یاد می گیرم. لامصب ها انقد خ و غ دارن که آدم دلش میخواد بگه خو اول چندتا سرفه کنین گلوتون باز بشه بعد مثل آدم حرف بزنید. والله!


- میگه تو وبلاگ فلانی یه جمله از گولو خوندم، بدک جمله نمی گه ها! فرداش چند تا از عکسامو می بینه و میگه :بدقیافه هم نیستی ها! بهش نمی گم گذشت اون وقتی که شیش و هشت قوت غالب من بود. حالا زنده ام که تو هستی و اون دوست خوش طعممون...


- دلم می خواد موهامو بلند کنم، اونقدر بلند که  از سرشونه هام بریزه پایین. ولی می دونم که موهای بلند منو دلگیر میکنن. زنانگی، امنیت، زیبایی، ظرافت... توی دنیایی که من زندگی میکنم اینا همه "جیز" هستند... می سوزم اگر بهشون نزدیک بشم*...


- داشتم این متن رو می نوشتم که همکارم اومد و عیدی داد. فکر کن! عیدی...   خدای قریب، من خیلی غریبم. اندازه ی یک مورچه ی کوچیک توی یه صحرای بزرگ و دور ، اونقدر کوچیک که حتی زورش نمی رسه یه رون ملخ رو بگیره رو کولش و بهت هدیه بده، اونقدر دور که مشاعرش حتی به فکر شناخت تو هم قد نده...


- توی خونه ی دوستم فیلم "یک حبه قند" رو دیدم. الان توی ذهنم پسندیده روی تاب نشسته و من مطمئنم که اگر سیب رو بچینه یه اتفاق بد می افته... مضطربم... توی این دنیا هرگز همه چی انقده خوش نیست. همیشه یه پای کار میلنگه...


- اسم فیلم توی بند بالا لینک نیست. میدونید چرا؟ چون مجبور بودم برگردم خونه خودمون و تازه داشتن از خونه وزیری ها خنچه می آوردن... فیلم نصفه و آبستن یه اتفاق باقی مونده و من حتی نمیخوام برم سرچ کنم و ببینم چی میشه. میخوام برگردم خونه دوستم و اون بهم اطمینان بده که همه چی خوبه. ته تهش همه چی خوبه...توی زندگی هم گاهی پیش اومدن بعضی اتفاق ها ناگزیره ولی حداقل که میشه اون موقع کنار یه دوست سنگر گرفت...نمیشه؟ مثل من که رو فرش آشپرخونه ات مچاله شده بودم و عکس پاک میکردم، منطق می بافتم، وسوسه رو از توی رگهام جارو میکردم، درد داشت ولی تو پیشم بودی...


- فردا عیده،  عید غدیر. مبارک همه مون باشه. امشب و فردا همدیگه رو به خوشی یاد کنیم. راه دوری نمیره...


توضیح عنوان : زادگاه محبوب نخل ها و چاه های مدینه...


پ.ن: و در میان مشاعر تنها عرفات بیرون حرم است...


* تقصیر من نیست. بچه که بودم خیلی برام کتاب خوندن، خیلی شعر خوندن. من فقط این یادم مونده که ؛ موی بلند ناخن دراز واه واه واه. دیگه هیشکی بهم نگفت که از یه سنی به بعد موی بلند ناخن دراز میشه به به به

یک جمعه ی رخوتناک با طعم اکسپکتورانت

18 مهر 1393 ساعت 11:12 ق.ظ


- رفتم تئاتر و می دونم اینکه  پارسا پیروزفر رو وسطهای اجرا شناختم خیلی ضایع است! ولی خودمونیم ها چقدر خوب صدای مرغ دریایی درمیاره!


- دیشب حلول زمستون رو با پوشیدن شلوار کاموا(کانوا) و بلوز پشم شتر رسمن اعلام کردم! 


- گفت دستم رو گذاشتم روی محل سکونتت. چک کردم ببینم GPS وایبرم روشنه یا نه که یهو آیکون قلب فرستاد و گفت اینهاش... خب لال شدم.


- همسر دوستم رفته دو تا گچ سوسک کش خریده و گفته یکیش هم برای اون دوستت خریدم که گفتی خونشون سوسک داشت، بعد چجوری به اینجا میشه گفت دنیای مجازی وقتی حتی همسر دوست مجازی حواسش به گولو هست، وقتی خونه دوستم مشهده...


- هاکوپیان هم فرصت شغلی داره ها! ایناهاش!


- تولدت مبارک امام هادی(ع) ، باشه که دستمون رو قبل طوفان بگیری و سنگریزه های غمهامون رو تبدیل به طلای شادی کنی...

Thief on the Cross

16 مهر 1393 ساعت 12:33 ب.ظ


-  پست قبل که توش دو تا تمرین ERP نوشته شده بود، برای من نبود. برای همکارم بود و نتیجه ی نوشتنش این شد که همکلاسی همکار محترم پیغام داد که جواب تمرین رو برای منم بفرست! یه همچین وبلاگ آموزش محوری دارم من!


-  خداهه هی داره منو به چالش های مختلف دعوت می کنه. نگید دوستم داره. نگید نمی دونه استخونم نازکه. خداهه دوست پسر خوبی نیست. یا اشتباهی به ما گفتن که رحمان و رحیمه یا با من سر شوخی های برون مرزی داره.


-  اومدم چند تا از پست های بلاگفای قدیمم  رو بیارم توی این وبلاگ، حواسم نبود که هر بار برای اونایی که بلاگ اسکای دارن آلارم میره. از قضا اون پستها هم از دم زنجموره بودن و باعث شدن دوستام نگران بشن. معذرت می خوام خو!


-  همکلاسی کلاس زبان زیرزیرکی و و روروئکی آمار وجنات و سکناتم رو می گرفت. روم نشد بهش بگم پسرجان شما سایز کمرت اندازه ی قطر بازوی مرد ایده آل منه.


-  مونالیزا تابلوش رو بیشتر دوست داشته یا من عکس خودم رو با چیشای نخطه ای؟


- دوستای خوب یعنی اونایی که می بینن حالت خوش نیست، قرار می ذارن ببرنت ددر، بعد تو نمیتونی مرخصی بگیری، خودشون دوتایی میرن! به نور خورشید قسم هر کجای زندگی بدشانس بوده باشم حداقل خیالم راحته که دوستام طالع سعد عمرم هستند.


- من اگه می نویسم واسه اینه که کار رقیب و عتید سبک بشه، چیزی از زیر دستشون در نره که خدای نکرده پس فردا نتونن با خیال راحت بفرستنم جهنم. با همچین معاشرینی و همچون خدایی، دیگه چهار تا ترول دلنگران پندرزگو که قدم سر چشم من دارند.


- امید خیلی حس قشنگیه.آدم در عذاب باشه. به حق هم در عذاب باشه ها. ولی هوای بغل دستی اش هم داشته باشه.  ولی من که دیسماس نیستم. این روزها فقط خودم رو میبینم که خسته تر از همیشه دنبال خوشبختی هروله کنان میرم و هر بار که میخوام یک لحظه نفس تازه کنم، خداهه میکوبه پشتم که راه برو، راه برو، راه برو... و حتی فرصت نمیده که بپرسم که مگه تو خونه به من دادی که من نذارم رو پله اش بشینی؟...


به رسم غربت

15 مهر 1393 ساعت 09:29 ق.ظ


پنج روزی هست ثبت نام لاتاری آمریکا شروع شده. من خودم هنوز نمیدونم بخوام امسال شرکت کنم یا نه .ولی به رسم هر سال اینجا اعلام میکنم که مبادا یادتون بره یا خدای نکرده برای ثبت نام گیر شیادهای اینترنتی بیفتید. امیدوارم هر قدمی که بر میدارید، چه در راستای مهاجرت و چه در راستای موندن توی ایران و چه حتی برگشتن به ایران، منجر به شادی و آرامش و خوشی برای خودتون و اطرافیانتون بشه. شرایط ثبت نام رو براتون میذارم توی ادامه مطلب.



لاتاری گرین کارت چیست

فایل راهنمای سایت لاتاری به زبان فارسی

سایت ثبت نام


 


ادامه مطلب ...

قوت غالب

14 مهر 1393 ساعت 02:05 ب.ظ

اسماعیل ام را به نیل تو بسپارم

12 مهر 1393 ساعت 09:08 ق.ظ



نماز ظهر و عصر روز نهم را خوانده ام و تشکر کرده ام از نعمت های طاق و جفت و معذرت خواسته ام که نمی توانم مثل هر روز بمانم و ملک و حشر و واقعه و نبا بخوانم که باز جلسه دارم با مدیرم و برگشته ام پشت میزم و فایل صوتی دعای روز عرفه را  دانلود کرده ام که می دانم مرخصی در کار نیست و هنر کنم اگر ساعت سه تا چهار را بروم نمازخانه و خودم بخوانمش و باز یاد پارسال افتاده ام و دلم غنج رفته که هرگز قدمی به سویش برنداشته ام مگر اینکه او در جوابش ده قدم به سمت من ندود. پارسال این موقع چه میدانستم که خدایم عاشق پرست است و تمنای روزه ی عرفه ی پارسالم را به روزه ی دهه اول ذی الحجه امسال اجابت خواهد کرد و امروز چه می دانم که سال بعد کجا مدح روی ماهش را خواهم گفت... من فقط میدانم که مستم، مست خیلی حرفها، مست نباء و اجابتش، مست غفیله و زیارتش، مست ابراهیم و امامتش، من مستم... و اگر درک نمیکنم که نیل غم به حرمت کتف های معشوقم خواهد شکافت ، اگر نمی فهمم که عشق سه حرف نام اوست، اگر متوجه باران رحمتش نیستم که زندگی ام را رنگ ترد و تازه خواهد زد، حرجی بر من نیست که من مستم، مستم و مستانه کفش هایم را درمیاورم، در سنگلاخ این سالها پا برهنه قدم برمیدارم. چه باک اگر زندگی ام بوته ای باشد که آتش گرفته وقتی نگاهت برد و سلام است؟چه غم اگر خورشید گاهی از چاه پیدا نباشد که تو به طرفه العینی چاه نشینان را به عزیزی مصر می رسانی ، چه ملال اگر گوسپند روحم بدست گرگ ابتلا بیفتد که تو شبان منی؟ من در سرزمین مقدس خلقت تو، هر جا و به هر حال که باشم امنم...


p.s:The bush was on fire, but was not consumed by the flames.

لینک دانلود دعای عرفه/ حاج آقا انصاریان


پ.ن: در دعاهایتان نام مرا هم به خدا میگویید؟

( تعداد کل: 20 )
   1       2    >>