X
تبلیغات
رایتل

چهره ی آشنا اگر دیدی، آهسته بگو سلام

31 شهریور 1393 ساعت 11:09 ق.ظ


- پریشب مریم به گروه وایبری بچه های دبیرستان دعوتم کرد؛ پیش شماره های +1 و +49 و + 34 و + همه جا... سه سالی بود که کمرنگ شده بودم ، مادر شده اند؛ یکی ،دو تا، حتی سه تا... درس خونده اند، حداقل فوق لیسانس و دکترا...

اولش حسودی کردم. کردم؟ نه بیشتر غبطه بود. کمی شاید گلایه. بعد خبر رسید پدر یکیمون فوت شده.به همین سادگی. انگار یه قاصدک رو فوت کنی. قاصدکی که ستون یه خونه بوده. پررررر. فهمیدم اینا برای غبطه ی من نیست. برای اینه که من بی خبر نباشم از دوستم اگر دنیاش یتیم شده. خدا رو شکر کردم و درد توی گلوم رو قورت دادم. چه خوب که آدمهایی دارم که نگران شادی شون هستم.


- کمتر نوشتنم از بی موضوعی نیست. همه ی دنیا این روزها پست تازه ست. کلاس اولی ها که با آهنگ دی جی  استاپ دنس بازی میکنند. عکس بچه های دوستم. نور خورشید از پشت برج میلاد... چشمهام پر از تصویره، سرم پر از صدا. منتها کیفیت تصویر و نور در نوشتن از بین میره. شاید فوتوبلاگ اگر بود...


- فیلم هندی یعنی اغراق ، یعنی خنده، یعنی بسنتی که روی شیشه می رقص. این روزها فهمیدم که گاهی زندگی هندی تر از فیلمه. رقصیدن روی شیشه درد دارد.


- شک دارم هیچ دو نفری در دنیا باشند که حرف هم را کاملاً بفهمند. حتی جنینی که در رحم مادره هم لااقل در مواردی با مادرش اختلاف نظر داره. به نظرم تنها تفاوت بین آدمها بر سر میزان جنگیدن بر سر این اختلاف نظرها ست. 




پ.ن: بعد از عمری بلع مکونیوم به این نتیجه ی هوشمندانه رسیده ام که تارهای صوتی آدمی که خلقتش بریچ است برای تولید صدای بع بع قابلیت فوق العاده ای داره.



هیچی نوشت: من روی خانواده ام حساسم. روی خواهرزاده ام که چهار سال و یک ماه و بیست و یک روزه است حساسم. لطفا ً اگر چاره ای جز آزار ندارید به من توهین کنید نه به اونها.

ل

30 شهریور 1393 ساعت 02:25 ب.ظ


با چشمای نگران از من می پرسه : چلا من نیـــتونم بگم ل؟

میگم عزیزم شما که الان داری میگی ل.

غمگین میگه : پس چلا می گم شیل ، میگم لوباه...

ای خدای لطفهای یواشکی

29 شهریور 1393 ساعت 10:09 ق.ظ


- در روزگار دور، وقتی روی زمین را آب گرفته بود، خدا دلش برای خاک تنگ شد و دریا از زمین زیر خانه ی کعبه شروع کرد به  پا پس کشیدن. فردا سالروز تولد خاک است.بهش میگویند دحوالارض. آبستن دعاهای مستجاب است. انگار خدا تمام روز نشسته باشد توی قنوت نماز...



پ.ن: فردا تولد حضرت ابراهیم هم هست. قصه اش را خیلی زیاد دوست دارم. سرگردانی و بی قراری ام را از او به ارث برده ام. تولد مسیح نبی هم گویا هست. همان مسیح که جمله آخر شجره نامه اش این است: و آدم پیامبر خدا بود.


عکس نوشت: من در آغوشت امن هستم؛ برگرفته از مزامیر، مزمور بیست و هفتم، بیت پنجم.


27:5 ؛ For in the day of trouble He will conceal me in His tabernacle; In the secret place of His tent He will hide me; He will lift me up on a rock.



پروتستان ها برزخ ندارند. عالی!

29 شهریور 1393 ساعت 08:14 ق.ظ



یک آدم فهیمی هم هست که می‌گفت وجدان هیچ کسی را از گناه کردن باز نمیدارد، تا حدی از لذت بردن از گناه باز میدارد، شبیه کسی که در حوالی یک منطقه سابقا جنگی، پایش را گذاشته روی یک جسم سخت که صدای ریزی از آن بلند شده شبیه کلیک. جدیِ جدی. دیگران دائم صدایش میزنند که برگرد وقت رفتن است. او میترسد پایش را بردارد ولی به هر حال باید بردارد.


عکس نوشت: عاشق سینه چاک خبر ندارد خرس پشمالوی غول پیکر اهدایی اش، بیست و چند ساعت بعد از تحویل به من گروگان گرفته شد. نشسته ام روی تخت هم اتاقی متاهل که آخر هفته ها خوابگاه نمی ماند،انتظار دارم خودم را پشت پرده ی کنار رفته ی تختم ببینم. روح سادیستی که در من حلول کرده تلفن را بروی عاشق گریان قطع کرده است، بلند می شود و در راه لگد محکمی حواله ی قلوه گاه خرس گروگان می کند.


پ.ن: دارم همه ی لگدهای خورده و زده را مرور میکنم. از تصور این یکی دردم آمد.

جا از تو فخر کردن، ربطی ندارد به فخر تو از جایی

26 شهریور 1393 ساعت 10:03 ق.ظ


بچه که بودم فکر میکردم خط استوا خطی داغ و پررنگ است که وسط زمین کشیده اند. از زیر موزاییک های حمام لوله ی آب گرم رد میشد. ساعت ها کف حمام دراز می کشیدم و  با وسواس کودکانه روی خیال خط استوا راه می رفتم...


حالا بزرگتر شده ام، روزی پنج بار روی خط دیگری راه می روم و عمیقاً باور دارم وجود دارد، حتی اگر من نبینمش، حتی اگر روزی بدانم که تصورم از تمامی خطوط جهانم بسیار کودکانه بوده است، من با گرمای خط استوایم از زمهریرهای بسیاری جان سالم به در برده ام و یادم نمی رود که اگر به نام می خوانمش از کودکی من است نه از کوچکی او...


پ.ن: این فیلم یادم داد که گاهی بین حقیقت و آنچه می بینم، می شنوم یا می خوانم تفاوت وجود دارد.

اونی رو بخواه که برامون خوبه نه چیزی که ما به اصرار میخواییم

25 شهریور 1393 ساعت 08:39 ق.ظ

به خودم قول داده بودم که اگر شرکتی میشناختم که استخدام داشت اینجا بگم.


به سایت شرکت خدمات انفورماتیک سر بزنید. توی رسته های شغلی زیادی استخدام داره. براتون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

و ماه که موقع طلوع مثل یک تکه پنیر چدار بامزه است

24 شهریور 1393 ساعت 10:58 ق.ظ


دیروز نیم تولدم بود. جا رزرو کرده بودم برویم وایت کیوب. بعدش کیک بخرم. بدهم نصف کنند. نصفش را خیرات کنم. نصف دیگرش را بیاورم خانه نیم تولدانه بگیرم. حوصله نداشتم. فکر کردم با خودم که تعارف ندارم. رستوران رفتن وقتی وضعیت گوارشی ام ملودیکا میزند، احمقانه ست. و خوب بود. آرام بودم. کمی بالا آوردم. ولی حالم سراسر روز خوب بود. آخر شب کمی چکه کردم که البته به دلخوشی و شاید کمی غبطه بود.

هدیه ام به خودم خواندن نماز غفیله بود. من این نماز را نخوانده بودم تا ترنم در چند پست قبل برایم نوشت و من جوری شدم که فهمیدم قرار است این نماز را بخوانم. نمازی که بتواند گناه یزید بن معاویه را پاک کند، حتمن کام من را هم شیرین خواهد کرد.

خبر دیگری نیست. همه چیز آرام و خوب است. کمی خسته ام که فکر میکنم از عوارض پوست انداختن باشد. شبها وقتی میروم روی آتوپایلوت، می آید پایین و توی گوشم میخواند: ببخش گولو. کاش میشد کنارم بشینی، دوردست ها را ببینی که چقدر روشن و زیباست. ببخش گولو. تمام می شود.قول میدهم...من خوابم. نمی شنوم. صبح چکه میکنم و از خودم می پرسم حسهای نازیبا تاوان کدام گناه هستند. دوستش دارم. دلم نمیاید فکر کنم جزای کاری را پس نمیدهم و تصمیمش همینجوری بر درد من است. دست خودم نیست. دوست نداشتنش را یادم نداده. دوستش دارم...


مهندسی کردار موزون!!!

22 شهریور 1393 ساعت 05:15 ب.ظ




وقتی پرسید: آجی چی بود؟ آکروباتیک؟ متوجه شدم که کنده ی درخت رفت لای چرخ صنعت مملکت! 

کتفهای موسی

22 شهریور 1393 ساعت 05:02 ب.ظ


- آرمادیلوها زره دارند. آرمادیلوها حتی سر قرارهای رسمی یا دوستانه هم زره می پوشند. فکر کنم بخاطر همین باشد که هرگز کسی آرمادیلوی افسرده ندیده است.


- آدمها آسیب پذیرند. وقتی حس و حالشان شبیه یک آرمادیلوی له شده است، عکس یک پانگولین مادر را بالای پستشان میچسبانند. آدمها خلقت عجیبی دارند.


- دوست پسر و دوست دختر دعوا کنند، ابلهان باور کنند. با خداهه خوبم. سعی میکنم منطقش را بفهمم. کمی سختم است.


- برایم از خودش و از خداهه اش می گوید. می فهمم تفاوتمان در چیست؛ خداهه ی او شوهرش است و خداهه ی من دوست پسرم... رابطه مان امنیت و شناخت لازم را ندارد.


- جمعه صبح و صدای طوطی های شاد امامزاده. جمعه صبح و لاله های سبز توی ضریح. جمعه صبح و من که سرم را کجکی گرفته ام سمت خدا ، نگاه میکنم. حاجت ندارم. فقط خدا را نگاه میکنم...


- هر غم هر استرس هر تنش سنگریزه ی کوچکی شد بر سرم. تنم زیر سیل ابابیل طاقت نیاورد. کدر شدم. پر بستم و خداهه دوستش را فرستاد که برایم نماز جعفر طیار بخواند. من حتمن خوشبختم، حتی اگر این روزها به آن واقف نباشم.


- دوست داشتم ششِ نشسته در دهگان را در روزهای شادتری ببینم. دیروز ترازو روی 69.400 Kg ایستاد. متاسفانه راه گلویم بسته است و هیچ شاد نیستم که فقط طی هفته ای که گذشت 4 کیلو کم کرده ام.


- به گلوی نوزادها، به غربت حرم حضرت زینب، به  حضرت موسی، به آرمادیلوها فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم.


- حالم خوب است. این را میفهمم. بهتر هم خواهم شد. مطمئنم. شاید این به نظر افسردگی بیاید، ولی نیست. من فقط از بعضی چیزهایی که پیش آمده خوشم نیامده و ننری ام گرفته.

گوسفندهای عالیرتبه

18 شهریور 1393 ساعت 08:28 ق.ظ


فکر نمیکردم چهارصدمین نوشته ی این وبلاگ اینهمه کدر باشد، که هست. خسته ام. خیلی خسته. کامم دیگر با امید به تو شیرین نمی شود. دلم میخواهد فراموش شوم. از اینکه اینهمه به رخم بکشم و بکشند که اگر با من نبودت هیچ میلی چرا ظرف من، غرور من، استخوان های من را می شکنی، خسته ام. تو که این روزها داری یک جور نافرمی به رخم میکشی که چه چاپ انداز ماهری هستی، بِکِش. این لاشه ی بی اراده ی مثله شده را به هرکجا که میخواهی بِکِش. هیچ خدایی بهتر از تو نمی داند که من باز غسل میکنم و نمازم را میخوانم و برای هر رکعت قضا شده انتظار عقوبت میکشم. راحت باش. من حالا همان گوسفندی شده ام که از خلقت آدم انتظار داشتی، علوفه بر سرم بریز و من برایت بع بع خواهم کرد.

 بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع بع...




آنچه در فشار تبدیل به الماس می شود ذغال است نه آدم. آدم فقط خرد می شود. تو برای الماس بودن خودِ الماس را داری. برای گوسفند بودن، خودِ گوسفند. برای سیب زمینی شدن هم حتی سیب زمینی را آفریده ای. آدم فقط خرد می شود، یا می بُرد یا از ترس اینکه بدتر کنی هی میگوید خدایا راضی ام به رضای تو ، هی می گوید حکمت، هی در خودش فرو می رود. پسرجان، این بندگی نیست، بردگی ست. و من تو را نمی شناسم. هنر کنم خودم را میشناسم که آنقدر بدبخت و بی کس و ترسو و بزدل است که حتی همین الان که این کلمات را می نویسد میداند تقاص پس خواهد داد .میداند و دیگر برایش مهم نیست...

18 شهریور 1393 ساعت 07:47 ق.ظ


خبری نیست جز اینکه خواهرک با خبر قبولی اش در دانشگاه، آخرین بارقه های اعتماد به سازمان سنجش را به رنگ قهوه ای تیره در آورده و همگان را به این باور رساند که با درصدهای منفی هم میتوان در رشته ی مهندسی کامپیوتر یکی از دانشگاه های غیرانتفاعی تهران پذیرفته شد.

و ما ابری نفسی و لا ازکیها.....که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

16 شهریور 1393 ساعت 09:59 ق.ظ


آخرین بار تو برایم قصه گفتی، امشب نوبت من است. یونس را میشناسی؟ قصه اش را تابحال گفته ام؟ یونس دوست خداهه مان بود. از مردم شهرش دلگیر شد، به خداهه گله کرد. خداهه قول تنبیه داد. یونس دوستش را برداشت و از شهر رفت. خدا به دل دوستش نور تاباند. دوستش برگشت و نور را به مردم شهر سپرد. مردم شهر خداهه شان را بغل کردند. خورشید دل خداهه به مردم تابید. تنبیه فراموش شد. از آن طرف یونس رفت و نرفت. دید دلش آرام نشده. دلش خواست لذت تنبیه مردمانی که خراشش داده بودند را به چشم ببیند. برگشت. برگشت و شهر را ایستاده و سرحال دید. قصه ی مهربانی خداهه را شنید. دلگیر شد و رفت تا دریا. ماهی بزرگ آمد و یونس را برد. دنیا در دل ماهی تاریک بود. یونس تاریک بود. جهان ایستاد. یونس چشم از بیرون گرفت و نور در درونش نطفه بست. خداهه خندید. یونس روی شنها خوابید و خواب غذا دید و  کنارش بوته ای رویید و یونس سیر شد و بوته خشکید و یونس به آسمان خداهه نگاه کرد و گفت: غمگین شدم، بوته دوستم بود و مرا از تشنگی و گرسنگی نجات داد. خداهه جواب داد: دل به بوته داده بودی و از خشکیدنش غم بغلت کرد، چطور میخواستی بوته هایم، گلهایم را بخشکانم که عزیزدلم بودند؟ که هنوز توی دلشان حق نان و نمک من زنده بود؟ برگرد یونس، به شهری که دوست می داشتی برگرد... و یونس به شهرش و به خداهه اش برگشت...


آخرین بار که قصه گفتی شب تولدم بود، تکیه داده بودم به ستون آقای نخودکی... اولین باری که برایت قصه میگویم شب تولدت است، تکیه داده ام به دیوار اتاقم... دوستم می گوید تو حتمن اینجا هستی. باور میکنم که هستی. من بلد نیستم اینجا، توی شکم ماهی تنها بمانم. تو نور من باش. من میترسم، خیلی میترسم...



پ.ن: اینجا سرد است و من " افوض امری الی الله" را مثل پتو به خودم پیچیده ام.



عنوان از  غزلیات سعدی برگرفته از آیه 53 سوره یوسف"وَمَا أُبَرِّىءُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّیَ إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَّحِیمٌ"

و من نفس خود را از گناه بری نمی دانم چرا که نفس قطعاً به بدى امر می‏کند مگر کسى را که خدا رحم کند زیرا پروردگار من آمرزنده مهربان است

( تعداد کل: 26 )
   1       2       3    >>