شغل رویایی من

29 مرداد 1393 ساعت 10:04 ق.ظ


یه بازی هست که من خیلی دوستش دارم :


 سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری کدوما هستن؟


حالا فکر کن درآمد همه ی شغل ها مکفی باشه و شان و منزلت اجتماعی یکسانی داشته باشند.


حالا سه تا شغلی که بیشتر از همه دوست داری چی هستن؟


برای من توی شرایط اول این سه تا شغل مطلوب هستن:


-  مدیر منابع انسانی

-  مجری پروژه های صنعتی سازمانی

-  سخنران/مدرس کارگاه های عملی


و توی شرایط دوم اینا رو دوست دارم:


- چوپان

- سنگ تراش

- بوم شناس/ زبان زیست


خب به نظر من شخصیت حقیقی آدم توی اون سه تا شغل دوم مستتره. من یک چوپانم. چوپان عضو ناپیدای دهکده ست. هست و نیست. از همه چی خبر داره و از هیچ چیزی خبر نمی گیره. چوپان زبون طبیعت رو بهتر از زبون آدمها بلده و نشونه ها رو میخونه. من یه سنگ تراشم. توی هر سنگ یه موجود دیگه اسیره. من رام کننده ی سنگها هستم. من یه بوم شناسم. جهان به زبان بریل نوشته شده. من لمسش می کنم.میخونمش. زبانشناس ها ریشه های لغات و فرهنگ های شفاهی رو میخونن. من زبان زیستم. من دوست دارم توی محیط هایی با زبانهای بیگانه زندگی کنم. حس کلمات رو موقع استفاده شدن توسط مصرف کننده های واقعی شون بشناسم...


و خب از همه ی اینا که بگذریم می رسیم به زندگی واقعی. جایی که من توی این شرکت به امید فیش حقوق روزهام رو میگذرونم و همه ی ترسم اینه که توی شرکت الانم و توی این شغل موندگار بشم. دلم می خواد شغل بهتری داشته باشم.  شغلی که انرژی ام رو صرف مسائل مفیدتری از جنگیدن با شرایط کاری غیرعلمی بکنم.یه شغلی مثل شغل های زیر:


- نونوایی داشته باشم. نه کافه نه رستوران نه شیرینی فروشی. دلم نونوایی میخواد. یه نونوایی که توش کنار نون نوشیدنی هم بشه نوشید. یه نونوایی که فقط وعده ی صبحانه داشته باشه.


- باغدار باشم. همین اطراف تهران یه باغ داشته باشم و توش صیفی جات و میوه عمل بیارم. سیستم خرید هم اینجوری باشه که فرد خودش بیاد میوه و صیفی رو بچینه و بعد بخره. میوه هایی که بچه ها بچینن مجانی باشه. در نهایت دوست دارم یه مالتی مزرعه دار بشم. تخم مرغ و شیر هم همونجا تولید بشه و رستوران هم داشته باشه.دلم میخواد خانواده ها یه روز تعطیل طبیعی داشته باشند توی مزرعه ام.


- مربی مهارتهای اجتماعی بشم. یه جور منتور. مردم رو دوست دارم.



حکایت نوشت: توی چهارسالگی ازم پرسیدن که وقتی بزرگ شدی میخوای چکاره بشی و جواب شنیدن که پلنگ!!!

یکی توی زندیگمه که براش جونم رو میدم

28 مرداد 1393 ساعت 11:35 ق.ظ


- دیدم از زنجه موره آبی گرم نمیشه. خودم رو بردم خرید. والله. کیو دارم عزیزتر از خودم؟ برام تاج گل سفید خریدم. بعدشم زنگ زدم آتلیه وقت گرفتم. قرار نیست من منتظر بشم که یه نفر بیاد خوشبختم کنه. من اگه از عهده ی خوشبخت کردن خودم برنیام که دیگه هیچی. به من چه که تکلیف خداهه با تقدیر من معلوم نیست. پس فردا سر پل صراط یقه اش رو میگیرم و به روش میارم که واسه بنده اش دوست پسر بامرامی نبوده.


- مامانه نیست. با خواهر بزرگه و خواهرک و حنا و بابا رفته مسافرت. باباهه زودتر برگشته و حالا هر شب مثل معتادها به خودمون میپیچیم و عین بچه موش مریض جیر جیر میکنیم و دیگ دیگ قرمز پلوی شفته میخوریم. دیشب دیدم باباهه روی کاناپه خوابیده و چادر نماز مامانه رو کشیده روش. حالا وقتی مامانه برگرده چادرشو بومیکنه و میگه : پییییییف! اینکه بوی باباتو میده!!!! مامانه نمی دونه نبودنش سخته. 


- به طرز خیلی خودخواهانه ای حس میکنم این آهنگ از دهن من برای خودم خونده شده!


- خدایا یا به من ایمانی بده که از Wifi همسایه استفاده نکنم یا به همسایه پولی بده که بره یه مودم بهتر بخره. دیشب تا کمر از پنجره آویزوون شده بودم که وایبرم کار کنه.


- به معرف آقای بوشهری ایمیل زدم و توش ازش تشکر کردم و یه سری از همین حرفها. فرداش دوستم زنگ زدو و گفت گولو این ایمیله چی بود برام فرستاده بودی؟ یعنی آیا کمال همنشین در من رخنه کرده؟


- صبح رفتم دادگاه خانواده. دوستم یک ماه قبل از عروسی با همسرش به مشکل خورد و الان دو سال و نیمه که درگیره طلاقه. همسرش طلاق نمیده تا اذیتش کنه. رفته بودم شهادت بدم که وسایلی که همسرش میگه برای ادامه ی زندگی تهیه کرده در حقیقت جهیزیه دوستمه که آقا کلاً منکر وجودشون شده. حق طلاق برای همین روزها به درد می خوره.


- چرا میگو اینهمه پا داره؟ کارش با دوتا راه نمی افتاد؟ اولین بار کی میگو رو خورد؟ چطوری رغبت کرد بخوره؟


- دلم میخواد یه پست در مورد شغل های رویایی ام بنویسم.



خو کردگی بدتر از عاشقی است

26 مرداد 1393 ساعت 02:17 ب.ظ


در نوشتن اجباری ست که در خواندن نیست. من میتوانم بر نخواندن غلبه کنم. میتوانم هیچ کتاب نخرم. هیچ وبلاگ نخوانم. کتاب های الکترونیکی ام را شیفت دیلیت کنم. کتابهای صوتی را پاک کنم. من فقط نمی توانم ننویسم.

دلم میخواهد یک وبلاگ ادبی معرکه داشته باشم. دلم میخواهد دُر و گوهر بنویسم.دلم میخواهد قلمم دنیا را بلرزاند و افکارم دل مردمان را آشوب کند. امّا وبلاگم روزانه نویسی های یک زن معمولی است. قلمم بهتر از بقیه نیست. به بی بدیل نبودن خودم و خلقتم و نوشته هایم واقفم.من فقط نمیتوانم ننویسم.

دوست دارم تودار و مرموز باشم. هزار سیاست و مکر بلد باشم. احساساتم از قیافه ام معلوم نباشد. دوست دارم کلماتم موقر و شنل پوش و قد بلند باشند. دوست دارم ولی بلد نیستم.  کلماتم کوتاه و خپل و عریانند. همه ی حسها و افکارم را علیرغم کامنتهای تند و تیز مینویسم. گاهی که دلم نمیخواهد حرفی را بزنم مجبورم کلاً سکوت کنم. من فقط نمی توانم ننویسم.

وقتی هوا خوب است از هوای خوب مینویسم. وقتی مریضم از بیماری مینویسم. حنا که شیرین کاری میکند از حنا مینویسم. مدیریم که اذیتم میکند از مدیرم می نویسم. دوستام را که میبینم از دوستانم مینویسم. وقتی از عبادتهایم لذت میبرم از خداهه ی دوست پسر مینویسم. غمگین که می شوم از غم مینویسم. وقتی ذهنم درگیر خواستگار است از خواستگار مینویسم. من یک زن با سیاست و با کمالات و باهوش نیستم.من یک کوزه ام، یک کوزه ی احساساتی و خپل که به نوشتن خو کرده است. نمی تواند ننویسد.


امثال و حکم:. از کوزه همان برون تراود که در اوست.


عکس :ماتریوشکا. زنی که جز خودش در درونش نیست.

رفتم شهر کورها ، دیدم همه کور ، منهم کور ، والسلام

26 مرداد 1393 ساعت 08:39 ق.ظ


-  نه سال قبل وقتی بقیه ازم می پرسیدن چرا جلوی تختم پرده زده ام ، جواب میدادم :میخوام از پشت پرده باهاتون حرف بزنم که به غیبتم عادت کنید... حالا هم وقتی هی مینویسم و ثبت موقت میکنم، وقتی مینویسم و پاک میکنم، وقتی اصلن نمی نویسم، یکی تو سرم میگه : میخوای به غیبتت عادت کنی؟...


 


ادامه مطلب ...

معیارهای والا

22 مرداد 1393 ساعت 03:15 ب.ظ

در راستای تکریم طرح قهوه ای کنکور، برای انتخاب رشته خواهرک ازش پرسیدم : عزیزم تو به چه رشته ای علاقه مند هستی؟ و منتظر بودم یک جواب تخیلی مثل بازیگری سریال یا زبان و ادبیات کره ای بشنوم که گفت: مهندسی صنایع!


 یک لحظه حس کردم خواهرکم بزرگ شده و چقدر انتخاب عاقلانه ای و به به و چه چه که ادامه داد :آخه شاهرخ استخری هم مهندسی صنایع خونده!!!

"خدا از سلطان محمود بزرگتره"

22 مرداد 1393 ساعت 01:43 ب.ظ


- برای خواهرک انتخاب رشته کردم. چقدر خوب که انتخاب رشته اینترنتی شده و دیگه امکان نوشتن کد اشتباه و این چیزا نیست.


- موهام بلند شده بودند. دوباره رفتم کله ام رو موکت کردم! والله!


- یه روزی حوصله ی خدا از خلقت سر رفت، پاشد رفت یه دوری توی باغ عدن زد و احوال فرشته ها رو پرسید و برگشت پشت میز کارش و مسافرت رو آفرید.


- سقوط هواپیما خیلی خبر بدی بود. من تهران نبودم. برگشتم و خبر به استقبالم اومد. هر وقت حتی یکروز بیرون تهران باشم به مامان زنگ میزنم و میپرسم اونجا خبر خاصی نیست؟ ترس نعمت عجیبیه. موقع برگشت به تهران حال خوشی نداشتم.


- رابین ویلیامز حق نداشت بمیره. من اصلن آمادگی اش رو نداشتم.


- شما کوچه/خیابان/بزرگراه/ شاهراه/کهکشان به اسم لاله در تهران سراغ ندارید؟ برای مریض میخام!


- چی بپوشیم نگارا را فیلتر کردند. خدا داند چرا. حال چه کنیم؟ کفن بپوشیم؟


- این پست صرفا به این دلیل نوشته شده  که شنبه با حجم انبوهِ  کامنت های کجایی و چرا نمینویسی مواجه نشم.



پ.ن: پارادوکس لطیف و دلنواز بین عنوان و عکس...


نمایندگی های مجاز خداهه روی زمین یا Lift up your head princess. If not, the crown falls

21 مرداد 1393 ساعت 09:05 ق.ظ



روزها خیلی تند تند میگذرن، دیشب که از طرف دخترک شاه پریون بهم sms دادی ، با خودم فکر کردم که رفته ای سونو و تازه جنسیت بچه رو بهت گفته اند و یه لحظه هم فکر نکردم که نه ماه از این پست گذشت. تو مادر یه دخترچه شده ای عزیزم... نمی دونی این چقدر برام شیرینه. اینکه یه نفری من میشناسم حالا دیگه یه دختر داره...


***

برات از دختردار شدن حرف زدم. از اینکه ما زنها یه دنیا در بیرون داریم و یه دنیا در درون، از دقتی که خداهه توی خلقتمون بکار برده، برات از زن بودن و زیبا بودن گفتم. حالا هم حرف بیشتری ندارم. فقط تبریک و چند تا جمله ی کوچولو برای مادرهایی که بال فرشته هاشون صورتیه...

***

نمی دونم خودم دختردار میشم یا نه. ولی می دونم دوست دارم دخترم کیف کنه که دختره. دوست دارم درک کنه بخت بد امکان داره برای هر آدمی پیش بیاد ولی بدبختی یه انتخابه، هر کسی امکان داره بی پول باشه ولی فقیر بودن اجبار نیست، مشکلات جزء لاینفک زندگی هستند ولی بیچاره بودن انتخاب نادرست ماست . دوست دارم بدونه ضعیف بودن با ناتوان بودن فرق داره. و دوست دارم یادش نره که مردی و نری باهم خیلی متفاوت هستند، نری حتی توی گیاهان هم وجود داره در حالیکه مردی و مردانگی یه صفت عالی و برتره که جنسیت نداره. بهش میگم اگر به نرها میگیم مرد به این معنی نیست که زنها نامردند بلکه بخاطر اینه که نرها مدام یادشون میره خلقت خدائی و عزیزی دارند و هی باید اینو بهشون گوشزد کرد. 

***

 پرنیان عزیزم، خاله گولوی تو از تولدت خیلی خوشحاله.دست راست زنهای سربلند تاریخ به سرت دخترچه ی گلم. شادباش و شاد زی... بذار تا وقتی که بیام و روی ماهت رو از نزدک ببینم،هدیه ی من بهت یه ویدئو باشه که به پیوست همین متن میذارم... مثل یه دختر زندگی کن...



پیوست


A woman is not written in braille. You don’t have to touch her to know her



بعد من خنگ میخوام یه همچین دوستی رو اینجا ول کنم برم کانادا که چی بشه؟

18 مرداد 1393 ساعت 11:44 ب.ظ

من بدبخت و احمقم؟

نع

دوستم داری؟

اوهوم

ازم متنفر نیستی؟

نع

.

.

.

.

.

من خوبم؟

تو خوبی.

.

.

و من یهو خوب میشم...

بهترین خوب دنیا میشم.

خوشمزه ترین بستنی قیفی دنیا میشم. 


پ.ن:فاصله ی بین جمله ها هم با خیار و دَلار پر میشه...


یه همکار دارم شا نداره

18 مرداد 1393 ساعت 12:29 ب.ظ



سرکارخانم مهندس گولوئیان

با سلام

احتراماً به پیوست تصویر جریده همشهری در خصوص شهری در فرنگ که  همنام حضرتعالی می باشد جهت بهره برداری واستحضار ایفاد می گردد.

با احترام

الآقای الهمکار

12شوال1435


پیوست

مثل یک بستنی قیفی شل و وارفته

18 مرداد 1393 ساعت 11:19 ق.ظ

نه شب قدره نه شب آرزوها و نه هیچ شب مقدس دیگه... یه غروب معمولی و دلگیر جمعه ست. نشسته ام روی تختم و کیسه آبگرم رو چسبونده ام روی دلم. وقتی دو هفته ی قبل فایلهای ده سال اخیر رو مرتب میکردم نمی دونستم که مجبور میشم اینبار توی ذهنم  و خیلی دقیق تر برگردم بهشون. پرم از حسهای گنگ. وقتی مردی از ده سال قبل ات میاد توی امروزت، اولین چیزی که حس میکنی ذوق یا عشق یا این چیزا نیست. اولین حس ، حس تلخ گذر زمانه. دیگه ذوق نمیکنی، دیگه دلت غش و ضعف نمیره. قوی ترین حس ات شک و تردیده، به همه ی جمله ها به همه ی حرفها و عکسها بی دلیل شک داری... و صد البته حالا تحصیل کرده تر و جذاب تر و خوش سر و زبون تر و عاقل تری و خدا میدونه تصمیم عاقلانه چقدر سخته... تو زیادی طلاق عاطفی و واقعی دیده ای. تو به تنهایی عادت کرده ای...

 

همه میگن من الان توی اوج هستم. شاید راست میگن. کمابیش هر ماه یه پیشنهاد دوستی/ازدواج رو رد میکنم. اوایل جذاب بود. ولی الان غمگینم میکنه. یه پیشنهاد بهت میشه. ته دلت ذوق میکنی چون از تنهایی خسته شده ای. بعد همون لحظه شروع میکنی به ترسیدن چون به ازدواج و هر رابطه ی دائمی کاملا بدبین هستی. شرایط اون آدم رو می پرسی و نهایتا ظرف یک هفته یاجواب منفی میدی یا دوتائی به این نتیجه می رسین که زوج مناسبی نیستید و یا هر چی دیگه... و کم کم دیگه از این روند خسته میشی. چون هر بار میگی تنهایی همه بهت میگن ان شالله به حق این امام و اون معصوم و ... یکی برات پیدا بشه! و کی میدونه چقدر این جمله تلخه. تلخه چون احمقانه است که تو از ازدواج میترسی ولی در عین حال تنهایی. تو از ازدواج میترسی ولی از چهل سالگی تنهایی بیشتر واهمه داری. تو از ازدواج می ترسی ولی می دونی اینجا ایرانه و تو شانس کمی برای پیدا کردن یه پارتنر داری که اینجور رابطه ها غالباً فقط جسمیه و لاغیر. گیج میشی. اوج تبدیل به حضیض میشه. من می دونم که آقای 82 هم به زودی رد میشه. من خودم رو میشناسم.

 

شب سختیه. فردا شنبه است و محل کار رو به هزار و یک دلیل دوست نداری. با خودت فکر میکنی که چی؟ کلا همه ی زندگی ات شده این جمله: که چی؟ دلت فرار میخواد. ذهنت قفل میکنه. می دونی اما نمیخوای بدونی که با مهاجرت غصه ها جا نمی مونن، فقط خانواده و دوستات هستن که از دست می دیشون. به عکسهایی که دوستت برات میفرسته فکر میکنی. توت فرنگی ،مزرعه، زندگی. مهاجرت لزوماً خوشبختت نمیکنه ولی تو دلت میخواد حداقل طبیعی تر از این زندگی کنی. بعد از سه سال  دوباره فایل مهاجرت رو باز میکنی. زحمت چندانی نداره. آیلتس سخت نیست و امتیازهات بالاست و شغلت هنوز توی صدر جدول مهاجرته و میفهمی که خری و باز فرم رو پر میکنی.

 

متن بالا رو دیشب نوشتم ولی پست نکردم. لحظه ی آخر یکی بهم گفت : که چی؟...


روزهای خوبی رو نمی گذرونم. به همه چیز شک دارم. حوصله ی نوشتن ندارم. حوصله ی کامنت جواب دادن ندارم. گوش شنیدن نصیحت های صد من یه غاز ندارم. همه ی پست هام ثبت موقت میشه. شده ام یه روزانه نویس خشک و خالی. آیدا رو کم آورده ام. دلم میخواد یکی بیاد من این زندگی رو بذارم تو دستش بگم تا اینجاش با من بود بعد از اینش با تو. دلم میخواد حبیب گوش بدم و برم تا ته ته جاده. بدجور حس میکنم تو زندگی ام هیچ پخی نشدم. میدونم این روزها میگذره ولی تا بگذره پدر من درمیاد. دلم میخواد یکی برام دعا بکنه. دلم میخواد برم مزار...


کلا رو من حساب نکنید، این روزها مثل یه بستنی قیفی شل و خسته و وارفته ام...


سلطان کیه؟

18 مرداد 1393 ساعت 08:14 ق.ظ
بعد از نیم ساعت بحث جدی سر اینکه صفر تا صد یوزپلنگ بیشتره یا ماشین، قدرت شیر بیشتره یا ربات و چنگول ببر تیزتره یا چاقو، برگشت با یه حالت متفکرانه بهم گفت: میدونی گولو؟ گربه و ببر و پلنگ و شیر همشون گربه سالار هستن!
برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

دلم خواست بدوم برم دستای کشیده و نرمش رو بگیرم تو دستام و قربون صدقه اش برم

15 مرداد 1393 ساعت 08:56 ب.ظ

توی جواب یکی از کامنتهاش نوشته بود:  آخه ما دختر نداریم...

برچسب‌ها: گولو و دوستان
( تعداد کل: 30 )
   1       2       3    >>