X
تبلیغات
رایتل

تحمل تنها وسیله ای است که پدر همه چیز را در می آورد و گاهی حتی پدر آدم متحمل را

30 تیر 1393 ساعت 12:53 ب.ظ


مامان گفت: گولو از خداهه بخواه هر چه به اولیایش میدهد برای تو هم مقدر کند. من  دستهایم را گرفته بودم رو به سقف و داشتم یا مدبرالامور میخواندم. با خودم فکر کردم گیرم که دعا کردم و گیرم که مستجاب شد. مگر خدا به اولیایش چه میدهد جز رنج و عذاب و اگر با من نبودش هیچ میلی و ابتلا و امتحان؟ من که شناخت ندارم. من که توکل ندارم. من که از عذاب و سختی مثل سگ می ترسم. منکه دلم پر از شوق همان چیزهایی ست که تو بهشان میگویی گناه. دعا کنم که چه بشود؟ که فرشته هایت دوباره به تو بخندند که بیا! بنده ات باز ایمانش گرفته! امشب مست تو است و فردا مست انگور... تلویزیون داشت یوسف پیامبر را نشان میداد که هفت سال در زندان ماند که از غیر طلب آزادی کرده بود. حساب کردم که با این همه نشتی در ایمان و لقی در اعمال حالاحالاها مهمان زندان باید باشم و دعا نکردم. نماز دورکعتی با هفت تا قل هو الله را خواندم که پدر ومادرم را بیامرزی، جوشن کبیر را نصفه نیمه خواندم که صرفاً خوانده باشم و روم و عنکبوت و دخان را با صدای عبدالرحمن سدیس لب زدم و چرت زدم و آخرش هم خوابیدم. متاسفم که بنده ی خوب نمی شوم .تو هی راه نشانم میدهی و من هی بیراهه را گز میکنم. من خودم میدانم خرم! و امروز ، امروز که فرصت امسال گذشته و سال آینده معلوم نیست، من مانده ام و غم بزرگی که از خودم دارم. خسته ام خدا جان. از لذت گناه از نبود ایمان از این شرایطم خسته ام. تا کی درجا بزنم؟ ای نرم کننده ی آهن در دستان داوود، آونگ ایمان من را نگه دار. من از نگفتنی ها سنگینم، اجابت کن که سبک شوم... خسته ام.

عطر گس خرماهای چیده نشده

29 تیر 1393 ساعت 08:37 ق.ظ


گاهی فکر میکنم بین من و دختری که هشت سال قبل زیر باران نارام نیمه شب آبان ماه دریا دنبال سایه اش میگشت، جز هشت سال فاصله  چه فرقی هست؟ تو بگو. فرقی هست؟ حتمن کمی بیشتر گناه کرده ام، کمی بیشتر مست بوده ام، نمازهای بیشتری خوانده ام، بیشتر خندیده ام و بیشتر اشک ریخته ام. موهایم را بلندتر و کوتاه تر کرده ام و خودم چاقتر و لاغرتر شده ام.اما از اینها که بگذرم ، باز من هستم و تو و دره ای که پر نمی شود. منظورم را می گیری؟ کلافه گی ام را می بینی؟ من خسته ام. خیلی خسته. از درجا زدن در راهی که باید رفت خسته ام و حتی انگیزه ای برای گفتن از همه ی دانسته هایمان ندارم. من آونگ بودن را دوست ندارم، سقوط را هم. فکر کنم تو را دوست دارم و می دانم که دوست داشتنت را هیچ بلد نیستم. من دارم صدایت میکنم. می شنوی؟ دوست ندارم روزی بیاید که بهت بگویم گند زدم. امشب شب قدر است. کمک کن قدرت را بدانم... همین.

اقلیت های مذهبی و اکثریت های بی مذهب

29 تیر 1393 ساعت 08:02 ق.ظ

 خبر خاصی  نیست جز اینکه یکی از معاونت ها در مواجهه با پرسنلی که در سالن غذاخوری مشغول غذاخوردن/ روزه خواری بوده اند، آنقدر عصبی شد که سکته کرد، به کما رفت و پنج شنبه ی گذشته مُرد و به زعم خیل کثیری که او را شهید راه امر به معروف و نهی از منکر میدانند، مرا درگیر این سوال کرد که  "آیا ارزشش را داشت؟"

برنامه میزی

25 تیر 1393 ساعت 08:58 ق.ظ


خواهربزرگه عادت داره روی یخچال Note میزنه و یادداشت مینویسه، چند وقت قبل رفتم خونه شون و دیدم حنا هم خیلی قشنگ قسمت پایین یخچال رو مال خودش کرده و روش "برنامه میزی" مِمِشته!



می دونید اون موجود آبی رنگ که شبیه هزارپاست کیه؟ رندال شرکت هیولاهاست دیگه!

توی سینه‌اش جان جان جان یه جنگل ستاره داره، جان جان

24 تیر 1393 ساعت 09:58 ق.ظ


تو رفته ای و شبها تاب میخورند، تاریک و کج و بی قرینه.

تو رفته ای و غربت یعنی همین بی آرتی های ناگوار راه آهن -تجریش که آبستن هیچ لبخند جهانخندی نیستند. 

تو رفته ای و اینجا جهان سر صلح ندارد ، انگار هر لحظه باید قطعنامه ها را به رخ زندگی کشید.


پ.ن:  جمله هایم خشک شده اند. چرا هیچ کس نمیفهمد که من عطف کلماتم را گم کرده ام؟

تا خودش گوش نکرد، باورش نمیشد

23 تیر 1393 ساعت 08:34 ق.ظ



از حرفهای ما متوجه شده که پلیس ماشین منو دستگیر کرده بوده و دو روزه که تنها دغدغه اش اینه که آیا پلیس آهنگ هاشو گوش کرده یا نع!

برای همگان در هر جایی امنیت وجود خواهد داشت

22 تیر 1393 ساعت 08:01 ق.ظ


حالا دلیل نمیشه که چون تو امام هستی من برات مذهبی اینا بنویسم که! تو دوستمی. ازت خوشم میاد. از اینکه برای نماز خودت رو خوشگل میکرده ای. از اینکه وقت وضو لپات گل مینداخته. از دست و دل بازی ات خوشم میاد . از اینکه همیشه اول سلام می کرده ای و اصلن کینه ای نبوده ای، و بیشتر از همه از اینکه بند سوم صلح نامه ات عنوان این نوشته است. امنیت، حسی که حتمن تو هم مثل من خیلی خیلی قدرش رو می دونسته ای... 

حسن جان می دونم خوبی های تو حتمن بیشتر از این حرفهاست، ولی من همینقدر ازت می دونم و برای همین ها دنیا دنیا دوستت دارم. تولدت مبارک عزیزم.

یک نمایشنامه در سه پرده

21 تیر 1393 ساعت 12:39 ب.ظ

پرده ی اول : عثمان دربند


سر کوچه پارکش کردم؛ رفتم پی خوشی ؛ شش ساعت بعد آمدم ،نبود؛ تمامی مراکز راهور ناجا و عملیات و پارکینگ ها زنگ زدم،نبود؛ حضوری رفتیم به مرکز راهنمایی رانندگی؛ همه جا بیسیم زدند،نبود؛ گفتند سبک جدید است که با چرثقیل میدزدند؛ آمدیم کلانتری گاندی اعلام سرقت کردیم؛ کلانتری گفت عثمان متولد سال 89 ارزش سرقت ندارد؛ قفلش دیر باز می شود و وسایلش ارزانند، نوچ، برای آقای دزد هیچ صرفه ندارد؛ اینبار از کلانتری به پارکینگ ها تلفن زده شد؛ عثمان پیدا شد، کجا؟ گفتم که : دربند!


پرده ی دوم : ملاقات با دوزخیان


فلاسک و پک صبحانه در بر، عزم دربند کردیم؛ پارکینگ را جستیم و عثمان را دیدیم؛ همان یک شب بیرون خانه خوابیدن کاری با پسرک کرده بود که در نگاه اول نشناختمش؛ گونه هایش تو رفته و چشمهایش سوسو میزد؛ سرم را روی فرمانش گذاشتم و قول دادم برای نجاتش از هیچ چیز مضایقه نکنم؛ عدد کیلومتر شمار را یادداشت کردم تا مبادا مرکب الواطی نانجیبان شود و رفتم...


پرده ی سوم : جنگ با اولاد گروهبان


شنبه صبح اسب سمند پدر را زین کرده و خود را به پلیس مثبت ده و دفتر پیشخوان دولت رساندیم؛ جرائم از قرار خلافی سی و پنج هزار تومان که در مرور زمان تبدیل به هفتاد شده بود و شصت و چهار هزار از قِبَل عوارض شهرداری پرداخت کرده و کپی تمام مدارک زندگی را به خیابان گل نبی رسانده و چهل و سه هزار تومان مسکوک رایج جهت هزینه چرثقیل وانتی و چهارده تومان بابت هزینه پارکینگ پرداخت کرده و همچون کمان از چله رها شده بسوی تجریش رهیدیم که به آستان قدس بازارچه و نان سحر سلامی چهل دقیقه ای عرض کرده و الباقی قضایا و در این حکایت همین نکته بس که


"عثمان بیگ را خدا آزاد کرد"

تا به شیرینی یادم بماند

18 تیر 1393 ساعت 07:09 ب.ظ
که من ، اینجا، همین الان، کنار توی موبلوند، روبروی آن تو با تی شرت راه راه و خنده موشی ، دارم صدای خوش توی پیراهن پوش را می نوشم و خوشبخت ترین گولوی ممکن در این خلقت هستم...

قرار بوده تجریش فرار کنه آخه!

17 تیر 1393 ساعت 02:13 ب.ظ


و رسالت من این بود که دو ساعت پاس بگیرم، با دهن روزه بدو بدو برم تجریش، یه دونه نون گومبه ای گردو کشمش برای همکارهام بخرم و برگردم شرکت و به بقیه ی عزاداری ماهانه ام برسم!


بوی جوب مولیان!

17 تیر 1393 ساعت 10:40 ق.ظ



و خداوند مرخصی ساعتی را برای همچین روزهایی آفرید

مدوزا در من

17 تیر 1393 ساعت 08:34 ق.ظ


بابا رو به خاک می سپاریم، ماه مانم میمیره. خواهر بزرگه رو توی تصادف از دست میدم. خواهر کوچیکه رو میدزدند و به قتل می رسونن. قحطی میشه و حنا از گرسنگی میمیره. ما فقیر میشیم. دم مسجد می ایستم و مردمی رو نگاه میکنم که اومده اند توی مجلس ختم عزیزانم شرکت کنند. تنها و بدبخت میشم. دوستام ترکم میکنن. اونائی که ترکم نکرده اند میمیرند. از دانشگاه اخراج میشم. جهان به در نخوره. هیشکی دوستم نداره. من زشت ترین آدم روی زمین هستم. خدا به من پوزخند میزنه. برای همیشه  توی ایران مونده ام و اونائی که رفتند خوشبخت شدند. ماشین گرون شده و من هرگز نمیتونم هایلوکس بخرم. پیر و چروک و تنها میشم. بهم تهمت میزنند و من نمیتونم از خودم دفاع کنم...


***

بعله. من هر ماه برای تک تک جمله های بالا مویه و زاری میکنم و ضجه میزنم. بعد میرم دستشوئی و متوجه میشم که لازم نیست فردا رو روزه بگیرم... 


پ.ن: همیشه یادم میره حال و هوای بدم بخاطر وضع قریب الوقوع جسمی منه و همیشه این افکار تلخ مثل مارهای سمی تمام وجودم رو تلخ میکنند... من هر ماه مدوزایی هستم که افکارم خودم رو نیش میزنند.


عنوان نوشت: مدوزا

( تعداد کل: 33 )
   1       2       3    >>