X
تبلیغات
رایتل

عن شرلی با موهای هویجوری

31 خرداد 1393 ساعت 04:13 ب.ظ



عکسهای دیروز رو می بینیم  و به لحظه ای فکر میکنم که تصمیم گرفتم خودم موهامو رنگ کنم...

Yesterday When I Was in Badab Sort

31 خرداد 1393 ساعت 09:10 ق.ظ


ساعت چهار صبح و من و عثمان بیگ و شهرام شب پره و اتوبان حکیم... زنده باد زندگی... 


***

قرارمان با 20گشت ساعت چهار و نیم صبح در میدان آرژانتین است. عثمان را جلوی هایلند پارک میکنم و با همکار سابق و همسفر امروز سوار اتوبوس نارنجی رنگی می شویم که قرار است بعد از هفت ساعت ما را برساند به چشمه های تراورتن باداب سورت...

***

سفر با تور یعنی سخت نگرفتن یعنی نق نزدن یعنی خوشبین بودن. به من خوش میگذرد چون پیش قضاوت ندارم. شادی در من مثل یک لامپ روشن است و چون از دنیا انتظاری جز خوشی ندارم، چیزی جز خوشی هم نصیبم نخواهد شد. همسفرها خوبند و مثل یک جامعه ی کوچک از هر قشری و فرهنگی دست کم یک نمونه داریم. خوراک خنده و شادی و حرص خوردن و غیبت و همه چی مهیاست.

***

باداب سورت دور است. هفت ساعت توی اتوبوس برایم سخت است و من هی ویرجولکی می شوم. آدم باید با خودش روراست باشد. آیا دیدن چند تا چشمه و حوضچه ارزش شانزده ساعت راه پیمودن را دارد؟ برای من بله، دارد.

***

اتوبوسها در دامنه ی کوه توقف میکنند، دو تا انتخاب داریم؛ تا چشمه ها پیاده برویم یا با نیسان؟ گوسفند وجودم بیدار می شود :با نیسان! و بع بع بععععععع بععععععله نیسان سواری عالی است! زنده باد همه چی!

***


چشمه ها زیبا هستند. رنگی و زیبا. ولی دیدن مساحت چشمه های خشک شده مرا خراش میدهد : آیا حنا هم فرصت دیدن این چشمه ها را خواهد داشت یا تا آن زمان اینجا کاملا خشک خواهد شد؟ همسفرم یک دوربین خوب دارد و از زشتی ها عکسهای زیبا می گیرد. باز به خودم قول میدهم که برای تولدم یک دوربین معرکه بخرم.

***

نمیدانم این پاراگراف را باید بنویسم یا نه. ولی حقیقت این است که امنیت در ایران با جنسیت رابطه مستقیم دارد. اینکه تصمیم بگیری بروی تا بالای کوه چشمه ها و نترسی، بروی توی باغ میوه و آلبالوی دزدی بخوری و نترسی، بروی توی بیابان روبروی چشمه ها و نترسی، از توی دره ها پیاده برگردی سمت اتوبوسها و نترسی، حس خوبی دارد. امنیت نمک مسافرت است و صدالبته غذای بی نمک فقط برای بیماری های قلبی مفید است...بگذریم.

***

شبِ جاده خوب است. شب جاده حتی اگر همسفرها قصد جیغ و ویغ و حرکات موزن داشته باشند، خوب است. سیناترا در گوشم میخواند " Yesterday when I was young" و خواب مثل لالائی فرشته ها سر میرسد. اطمینان به مسیری که تو را به خانه خواهد رساند خوب است...

***

خو باشه! قسمت ضایع جات سفر رو هم آپلود میکنم!



و اینگونه تمامی عکسهای من توسط یک sternum strap ناقابل  به فنا رفته است! و این نه خوب است نه زیبا است و نه ادبی!


والسلام

Oops! Miss B..o..o..b..s

31 خرداد 1393 ساعت 08:22 ق.ظ
بگذارید اینو نگفته نمیرم که اون بند خوشگل و ظریفی که بین شولدر استرپهای کوله پشتی هست، دسیسه ی شیطان بزرگه برای اینکه نتونید عکسهای سفرتون رو به کسی نشون بدید! الان نیم ساعته دارم با عکسها کلنجار میرم که یه کراپ آبرومند از توشون دربیاد...
برچسب‌ها: sternum strap

لطفاً برای مسافرهای جهان طلب خیر کنید...

31 خرداد 1393 ساعت 07:12 ق.ظ


الان که من دارم این جمله ها را مینویسم ، دارند سه تا فرشته ی برفی را بیدار میکنند که  مسافر زمین بشوند. خواهش می کنم دعا کنید. برای فرشته ها که به مقصد برسند، برای مادرشان که اندازه ی یک ابدیت منتظر فرشته ها بوده و برای پدرشان... لطفاً دعا کنید...


اگر مردانی لهجه دار در ثریا هم باشند ...

28 خرداد 1393 ساعت 12:28 ب.ظ


خوشگله، جذابه، بلند و بلونده، خوش استایل و خوش تیپه، لوند و مهربونه...

.

.

.

.

.

ولی مدیونید فکر کنید اینکه من ازش خوشم اومده برای چیزی غیر از لهجه ی لامصب استرالیایی اش باشه!



تهران که دریا نداره

28 خرداد 1393 ساعت 09:45 ق.ظ


بی انصافی ست اگر بگویم تنهایم، نامردیست که فکر کنم دوست خوب ندارم و کفر است خیال اینکه پشتم به باد گرم است. حقیقت اما خیلی سردرگمم. انگار توی دریا غوطه ور باشم، جهان هی به من دور و نزدیک میشود. من نگرانم.


***

چطور شد که مملکت ما اینجوری شد؟ یادم میاید سال 85 حقوقم 230 تومان بود و از عهده ی مخارج خودم برمیامدم که هیچ، اضافه هم میاوردم. کجای کار یهو ورق برگشت و همه چیز گران شد؟


***

یک نفر که برایم خیلی عزیز است دچار مشکل مالی شده. من نمیدانم باید چکار کنم. می ترسم کمک نکنم و او آسیب ببیند. میترسم کمک کنم و شرایط طوری شود که دست از تلاش بردارد و به قول معروف تنبل شود. گاهی وقتها تصمیم درست گرفتن سخت ترین کار دنیاست.


***

چرا نمی شود که همه پولدار باشیم؟ این روزها من عاشق پول هستم و از آن متنفرم. هر شب دو تا واقعه میخوانم. یکی برای خودم و یکی برای بقیه. من از فقر بدم میاید. خیلی زیاد بدم میاید. پول پل صراط جهنم و بهشت است.


***

هزار تا فکر توی سرم میچرخند. روزی چند بار گریه میکنم. توکل سهل ممتنع است. صدای خبیثی توی سرم وزوز میکند که اگر واقعاً توکل داری پس چرا اعتماد به نفست با موجودی حسابت بالا و پایین میشود. یکی به این صدا بگوید خفه شو!


***

مدتهاست که می دانم ابتلای من فقر نخواهد بود و این ربطی به رگ کلیمی ام ندارد که تو برای من برنامه ی دیگری داری. حالا میخواهم از تو درخواستی بکنم. از روزی من کم کن و سهم او را بیشتر کن ای که روزی بی حد و حساب میرسانی و روزی نمیخواهی ، ای غنی که هرگز فقیر نمی شوی. لقمه های من این روزها تلخ شده اند. برایم اینطور نخواه...


***

در اینجایی که من ایستاده ام توکل یعنی اینکه می دانم این روزهایم میگذرد، یعنی اعتمادی که به خدای خوب دارم.خدائی که همه می گویند قاسم الجبارین است و من خودم با همین چشمهای ریزم دیده ام که الرحم الراحمین ترین خداهاست.  میاید مینشیند توی تن نازنین دوستی که حرفهایم و اشکهایم برایش سرریز میکند و میفهمم چقدر از این وضع ترسیده ام. می نشیند توی دست همکاری که بهم میگوئد گولو نترس خودم هستم. می نشیند توی لبخند دوستی که نصفه شب یک ظرف گنده ی عسل آویشن برایم میاورد. همه ی اینها را می دانم. ولی راستش سخت است. لطفا هوایم را داشته باش خداهه. مرا با عزیزانم امتحان نکن. من بنده ی ترسوئی هستم. برای همین میایم اینجا این پست بی سرو ته مینویسم که کمی از اضطرابم کم شود...


***

مثل کوچه در ظهر مرداد ماه بی حوصله ام... دلم میخواهد یک یویو بودم...


چطوری وزن کم کردم

27 خرداد 1393 ساعت 09:56 ق.ظ


وقتی توی هر پست یکی دو نفر میان می پرسند که چطوری وزن کم کردم و حتی توی پیغامها قسمم! میدن که راستش رو بگم، چاره ای جز نوشتن این پست سخت نمی مونه. می گم سخت چون هیشکی دوست نداره یادش بیاد که 29 کیلو اضافه وزن داشته حتی اونی که الان 17 کیلو اضافه وزن داره!

خب این وزن کم کردن من مثل انگلیسی یاد گرفتنم می مونه، یعنی هیچ قصه ی خاصی نداره. الانم صادقانه مینویسم دقیقا چی شده که تا الان 12 کیلو کم کرده ام.


- من عمل جراحی برای لاغری نکردم.

- من رژیم غذایی دکتر یا کشور خاصی رو رعایت نکردم.(مرداد پارسال رژیم این دکتر رو خریدم و برای حتی یه وعده هم استفاده نکردم)

- ورزش سنگین نکردم.


من فقط این کارها رو کردم و نمیدونم تاثیر هر کدومشون چقدر بوده:


- آذر پارسال یه بسته چایی لاغری خریدم به قیمت بیست و چهار هزار تومن. هیچ تاثیری روی اشتها و وزنم نداشت.


- از دی ماه پارسال کم کم به خودم بیشتر رسیدم. در درجه اول به حرف دلم گوش دادم. آدمهای منفی و نادرست و حسود و نامناسب رو از توی زندگی ام انداختم بیرون. می پرسین خب این چه ربطی به کم کردن وزن داره؟ منم نمیدونستم ولی ربط داره! من پرخوری عصبی داشتم.برای فرار از دلگیری و حرص خوردن یهو حمله میکردم به یخچال و رستوران. وقتی شرایط عصبی شدن رو کم کردم عطشم برای خوردن هم کم شد. وزنم البته هنور تغییری نداشت و منم دور و بر آیینه نمیرفتم و هر کسی هم راجع به وزن حرف میزد چنگول میزدم!!


- چهارم اسفند رفتم دندون پزشکی، دکترم بعد از چند سال منو دید و گفت وااااااااای چقدر چاق شدی. دکترم کلی لاغر شده بود. تو دلم بهش فحش دادم. وقتی خواستم از مطب بیام بیرون بهم گفت که داره یه پودری میخوره که جلوی اشتها رو میگیره. همون شب رفتم پودر یوتام رو به قیمت دوازده هزار و نهصد تومن خریدم. قبل از هر وعده دو قاشق چایی خوری پودر رو توی آب حل میکردم و میخوردم. مزه گه میداد!


- دندونام درد میکردن و نمی تونستم غذا بخورم. پودره هم خوب بود و مدام انگار آجر تو معده ام بود و پرخوری نمیکردم. بعد از یک هفته دیدم پودر یوتام که می خورم سردرد میگیرم. بجای کلاً پودر خوردن نصف زیره و نصف پودر خوردم و شروع کردم به خوردن مکمل ویتامین سی و مالتی دیلی. هیچ وعده ای و هیچ غذایی رو حذف نکردم. تا آخر فروردین روزی دو بار قبل از غذا یه قاشق چایخوری پودر و یه قاشق چایخوری پودر زیره خوردم. الان تقریبا هر دو سه روز یه بار پودر زیره می خوردم.


- فروردین 93 حدود 5 کیلو کم کرده بودم. هیچ ورزشی نمیکردم. حالم اما عااااالی بود. از موقعیت های عصبی جلوگیری میکردم و با خدا خوبتر شده بودم. آخرین خرده حساب های عاطفی ام رو صاف کردم. با دوستام خیلی حرف میزدم و حالم رو برای خودم و اونا توضیح میدادم. اگر وعده ای رو پرخوری میکردم سعی میکردم وعده ی بعدی رو کمتر بخورم. ابداً خودم رو گشنه نگه نمیداشتم.


-  یه پک لاغری بهم پیشنهاد شد. امتحانش نکردم چون از روند کم شدن وزنم راضی بودم و نمیخواستم ده تا روش قاطی بشه. بیشتر سبزی و صیفی میخوردم. به لطف لاله حالا دیگه میوه جزو خوراکی های محبوبم شده بود و دیگه واقعا عشق فست فود نبودم. 


- کلاس رقص رو شروع کردم. لاغرم نکرد. باعث شد خودم رو توی آیینه ی  باشگاه ببینم و متوجه بشم که خیلی هم ضایع نیستم و البته بیشتر بخوام که وزن کم کنم. باعث شد قسمت زنانه وجودم رو قایم نکنم و خودم رو هی بیشتر دوست داشته باشم.


- هفته ای یه روز باشگاه رو شروع کردم. همزمان باهاش از پنج تا درازنشست روزانه شروع کردم و الان روزی سه چهار پارت ده تائی درازنشست میرم. هیچ ورزشی رو بصورت مفرط انجام نمیدم و حواسم هست به خودم آسیب نزنم.


- پلنک میکنم. روزی دوبار و الان هر بار دو دقیقه و نیم شده. انسان رو مورد عنایت ویژه قرار میده ولی خیلی خیلی خیلی باحاله.


- الان 75- 76 کیلو هستم. خودم رو برای کم کردن وزنم عذاب نمیدم. میخوام بعد از ماه رمضون جلسات بیشتری باشگاه برم. پیاده روی کنم و تا آخر تابستون به هفتاد کیلو برسم. کلاس رقص رو حتمن ادامه میدم. 


اینا همه ی چیزایی بود که یادم اومد.



آپدیت: امروز اول خرداد 1394، من هفتاد کیلو هستم و طی سال گذشته وزنم بین هفتاد و سه و شصت و هفت بوده، تغذیه ام نرمال و حتی زیادتر از حد معموله و فعالیت بدنی ام کما فی السابق و متاسفانه کمه. هر وقت پرخوری میکنم سعی میکنم فرداش غذام کمتر باشه.

شقیقه های جوگندمی رابطه

26 خرداد 1393 ساعت 09:39 ق.ظ


گاهی که دیرتر از تو خوابم می برد، صورتم را یک وری میگذارم روی بالش، تکان های منظم قفسه ی سینه ات را می نوشم. آن وقت هزار سوال دور سرم میچرخند ؛ آخر تو چطوری میتوانی این همه خوب باشی؟ چطوری می توانی انقدر حواس جمع خوشبختی من باشی؟ تو اگر نبودی من با حجم تنهایی و غربت دنیا چکار میکردم؟ توی کتف های کدام خلقت فانی قایم میشدم؟ تو اگر مرد من نبودی من سرم را توی گودی گردن کدام نرینه ی مشکوک به مردانگی گم میکردم؟ بوی بهشت را کجا پیدا میکردم؟ اگر تو مراقبم نبودی بالش خوابهای خوشم را کدام بی نام و نشان دنیا زیر سرم میگذاشت؟...آخ که اگر نبودی دنیایم مثل همین شب ِبی امید، سیاه و بی ثمر می شد...

 هر که نداند خودم که می دانم حالا هم بنده ی خوبت نیستم ولی خب می بینی که خوب دربندت هستم. گاهی از هرم عشق تو رگهای تنم بوی شیر مادر میگیرند و در قفسه ی سینه ام هزار آهو به رفتار می آیند... عشقت برای حجم قلب من بزرگ است. در برابرت کم میاورم، زانو میزنم، به بزرگترین نامهایی که بلدم قربان صدقه ات می روم و از خود خودت میخواهم که برایم بمانی، آخر من تازه تازه عسل حضورت را می فهمم،  تازه تازه لبخندت را توی فصلها و آسمان و زمینت می بینم ،تازه تازه یادگرفته ام تا تو هستی نترسم... و تو چه خوب می دانی که کمیت بندگی ام لنگ ست و راه طولانی و من بی قرار. بغلم کن تا خودم از یادم نرود. من سالها گم شده بودم. سالهایی که تو نشستی توی همه ی راههای بی سرانجامم که بیراهه نروم و خسته نشدی ، گناه کردم و بخشیدی، کفر گفتم و خندیدی، بدی کردم و جز خوبی ندیدم، بغلم کن. من میخواهم که دیگر راه به کویر نبرم ،میخواهم لبهام را بگذارم روی شقیقه هایت، موهایی را که به نادانی من سپید شده اند ببوسم و در گوش مهربانت اذان خلقت خودم را بگویم؛ قسم به وجود نازنینت که من عاشقت شده ام...





عکس از این سایت خوب برداشته شده، تا ان شالله هفته ی بعد عکسهایی را که خودم خواهم گرفت آپلود کنم.

دو تا سه

26 خرداد 1393 ساعت 09:21 ق.ظ

بلند بلند فکر کردن

25 خرداد 1393 ساعت 10:46 ق.ظ


صفحه ی تورهای این هفته جلوی روم بازه و توی خیالات سفری ام غوطه ورم. چقدر خوبه سالمم. چقدر خوبه توی سی سالگی هام هستم. چقدر خوبه وبلاگ دارم و میتونم فکرهای پراکنده ام رو بچینم توی یه پست... و خب چقدر بده که تا اطلاع ثانوی اینترنتم جیره بندیه...


دیشب چرا اینجوری شده بودم؟ اول هوس نیمرو کردم و بعد از خوردن بالا آوردم. بعد قیمه خوردم و بالا آوردم. بعد از گشنگی عصبی شدم و گوجه سبز و رب انار خوردم و بالا آوردم .بعدش زیتون و بعدترش ده تا تافی کره ای آیدین و بعدش پلازیل و بازم  همش رو بالا آوردم. بدتر اینکه توی سفر هم دو کیلو اضافه کرده ام ، یعنی روزی نیم کیلو!


29 خرداد برم قم؟ یا 30 خرداد برم باداب سورت یا قلعه رودخان یا آبگرم لاویج یا کجا؟ دانشگاه رو کی برم؟ اصلن رفتنم فرقی به حالم داره؟ فکر دانشگاه رو دوست ندارم. برگردم سر سفر. خوبه که میدونم چیا رو دوست ندارم. اصفهان که رفتم، میدون نقش جهان نرفتم. شیراز رو بدون حافظیه و سعدیه و پاسارگاد دیدم. طرقبه و مقبره فردوسی و نادرشاه مشهد که هیچی، من حتی کارونسرای وکیل و حمام گنجعلیخان کرمان رو هم نرفته ام و نمی خوام هم برم! عوضش دلم میخواد برم مزارهای مختلف و متروک ، آبشار و قلعه های مخروبه، شالیزارها و جنگل های بکر، کوه های سرخ و بیابون های داغ... راستی چرا چند ساله نمیرم پرنده نگری؟


 من چرا اینهمه نت برگ عکاسی خریدم اصن؟ تو معده ام چرا آجره انگار؟ دلم میخواد اسفند بیاد و چهارشنبه سوری بشه که برم در خونه ی آیدا قاشق زنی. حوصله ی نوشتن ندارم. از طرفی حالم خوبه و دلم میخواد یه پست حسابی بنویسم. دیروز دوستم بهم گفت :گولو حالم انقده خوبه که حس میکنم قراره بمیرم! خیالم راحت شد که فقط من نیستم که حس میکنم امسال همه چی عالیه. چقدر خوب شد که  دارم با دید بهتری زندگی رو نگاه میکنم. امسال زندگی همونه که بود ولی من همینی هستم که نبودم، همینی که دارم میشم... یه آدم بهتر، یه آدم خوشبین تر . میفهمم که توی این سه ماهی که گذشته چقدر جای حرص و غصه خوردن داشته ام ولی حتی یادم نمیاد کجاها. دارم تغییر میکنم. حتی  غصه هام جدید و بامزه شده اند... زندگی تو چقدر خوبی...


ازش پرسیدم : منو تو چهل و پنج سالگی چجوری میبینی؟ گفت : یه پسر ده ساله داری و سر شوهرت نق می زنی که من زود شوهر کردم . باغچه داری و گل میکاری ولی هنوز آیدا مقتدای باغبونیته. آشپزی ات خوبه ولی هی باید بهت بگم انقده خودت رو توی غذاها توضیح نده و ادویه بارونشون نکن... گفت و گفت و من غرق شدم توی اون آدم چهل و پنج ساله و حس کردم چقدر پذیرای آینده هستم، چقدر اعتماد دارم به الخیر فی ماوقع... اصلن گفتم که چرا ازت این سوال رو پرسیدم؟ بهت گفتم که خیلی خیلی به مرغ آمین فامیل شما اعتقاد دارم؟ راستی چرا اسم پسرم رو نپرسیدم؟ اولین بار بود که از تصور پسردار بودن نترسیدم...


یه خواننده ام توی مشهد دعام کرده، اون یکی توی مطب دکتر باهام آشتی کرده،قرار امام زاده صالح دارم و قصد رفتن به مزار. توی سفر نماز قضا نکردم و دعای کمیل نیمه شعبان رو  به بهارخواب صنوبری خوندم.  هفت هشت باری از شدت تشکر و ذوق خلقتت بغضم گرفت.تو که هستی چپم خیلی پُره ... تو خدای بومی من شده ای، آدمهای خوب میاری تو زندگی ام. مواظبمون هستی.


دیشب یادم اومد باباهه بهم یه مبلغی بدهکاره. انقده شاد شدم یهو. من به این میگم برکت. همین که طلبم یادم رفته بود و برنامه مالی تیرماه رو بدون اون ریخته بودم و یهو انگار اون پول از آسمون بهم رسید. انقده حس خوبیه وقتی میدونم خداهه حواسش به دخل و خرجم هست. وقتی پول لازم هستم و همکارم زنگ میزنه و می پرسه چقدر برات واریز کنم؟ وقتی کارانه رو توی روزی که بدجوری گیر هستم واریز میکنن . وقتی یهو یه پاداش به همه پرسنل میدن. همه ی اینا برای من مصداق برکت هستند و باعث میشن سوره واقعه و من یتق الله رو با دلخوشی بخونم... می دونی؟ هیچ کدوم از همین کارهای بدیهی و ساده وظیفه ی خداهه نیست. داره لطف میکنه. داره پدرانه بغل میکنه...


لباس فرم جدید بهمون داده اند. دیگه شلوار 48 و مانتوی 46 نمی پوشم. جفتشون سایز 44 شده اند. شلوارم کاملا اندازه است ولی مانتوم جا داره که 42 باشه. خوشحالم. نمیخوام لباس فرم تنگ بپوشم. با سایز 44 خوشحال و راضی ام. خودم رو بیشتر توی آیینه نگاه میکنم. می دونم با کارت ورزش امسالم چی بخرم. یه هولاهوپ رنگی رنگی...


می خوام یه خونه داشته باشم. یه خونه تو شمال. میخام برم بازار روز( ترجیحاً چارشنبه بازار). میوه بخرم. دمپایی پلاستیکی بخرم. ترشه واش و کوت کوتو بخرم. باغچه رو وجین و هرس کنم. میخام انقده جنگل و شالی زار نگاه کنم که چشمام سبز بشن. میخام پنج شنبه ها برم مزار دوستامو ببینم. شمال انقده زنده است که مرده هاش کامل نمی میرند. میان میشینن کنارت رو نیمکت، نسکافه ات رو فوت میکنن که دهنت نسوزه. میخام مزارم شمال باشه. میخام قبل از مردن صد سال زندگی کنم...


حرفهام رو زدم. برم به کارم برسم. خدایا بخاطر بلند بلند فکر کردن شکرت.

عاشقانه ترین سوال دنیا

24 خرداد 1393 ساعت 11:55 ق.ظ


سفر بعدی کجا باشه؟


یه همچین آدم متنوعی هستیم!

24 خرداد 1393 ساعت 10:48 ق.ظ


سمت چپ : الفی - دریای عمان - دی ماه 1385

سمت راست: گولو - دریای خزر - خرداد 1393


***

تنوع یعنی اینکه تاریخ و محل عکسبرداری و اسم وبلاگ و برند شال و عینک و جنس مانتو تغییر کرده است!!!


( تعداد کل: 42 )
   1       2       3       4    >>