X
تبلیغات
رایتل

The Nerd

30 اردیبهشت 1393 ساعت 10:52 ق.ظ


دو روزه دارم با خودم کلنجار میرم سر نوشتن این پست، تو آدم خیلی سختی هستی، حتی برای نوشتن و نوشته شدن. هیچ عکس مناسبی برای توصیف کسی مثل تو نمیشه پیدا کرد، کلمه ی مناسب بماند!...

سال 88 برای اولین بار دیدمت و رک بگم نظرم رو هیچ جلب نکردی. آدمی که صبح تا شب سرش تو لپ تاپش بود و موهای صافش چتری میریخت رو پیشونی اش. همین. برای من تا مدتها تو همین بودی تا اینکه یه روز دیدم سه شنبه ها که نمیای شرکت رو دوست ندارم. دیگه برام شده بودی کسی که باهاش میخندیدم، براش زر زر میکردم، نوبتی سمبوسه و هایدا میخریدیم و  لهجه ی کانادائی/لری مدیرعامل رو دست مینداختیم. حالا وقتی بر میگردم به سالهای 88 تا 90 ، کنار همه ی اون نودل پختن ها و پاتک زدن ها به درینک های مدیر و oovoo کردن با آدمهای تاق و جفت و هک کردن ایمیل همکلاسی ها، قیافه ی توئه که برام موندگاره. توئی که دیگه برام یه همکار نیستی، در حقیقت هیچ وقت یه همکار نبودی :

- اونی هستی که براش از همه ی مردهای خر و الاغ و گاگول حرف میزنم.

- اونی هستی که براش از ترسهای ریز و گنده ام میگم.

- اونی هستی که برای خرید هر وسیله ی دیجیتالی باید تائیدشو داشته باشم.

- اونی هستی که بجای کلیشه ی همیشگی شاملو، این کتاب رو بهم هدیه داد.

- اونی هستی که می تونم روی بک آپش از همه ی مدارک و عکسها و مستندات تمام عمرم اعتماد کنم!

- اونی هستی که یحتمل هیستوری تمام سرچ های اون دوسالم رو داره حتی!

- اونی هستی که وقتی می ترسم تنها برم کارواش، صندلی کناری ام رو خالی نذاره.

- اونی هستی که امسال برام تقویم نخرید!

- و در آخر اینکه اونی هستی که وقتی بهش میگم G.B.F منه، جیغش بره هوا!


دیدی؟ نمیشه رابطه مونو رو توی کلمات جا داد. بضاعت کلمات نهایتاً در حد اینه که بشه گفت:


تولدت مبارک 

روزمرگی های چند ضلعی

29 اردیبهشت 1393 ساعت 03:48 ب.ظ


خوب:  دیگه چاق نیستم، دوباره دارم می رم سفر، موهای حنا تا کمرش رسیده، روکش دندونهام خیلی خوب شده، دندونهام سفیدن، برنامه ی مالی خوبی دارم، یه عالمه سریال خوب برای دیدن دارم، هوا داره گرم میشه، رابطه ام با خداهه خیلی بهتر شده، رانندگی ام خوبِ خوب شده، با خانواده ام خوبم، کتاب می خونم، حس میکنم واقعاً توی یه سری رفتارهای خوب پیشرفت کرده ام، رابطه ی مریض ندارم، باشگاه و کلاس رقص میرم، رابطه ام با دوستام لذت بخشه، به یه ناهار و یه شام دعوت شده ام. همکار جدید رو کمتر س.گ محل میکنم. دارم یاد میگیرم که همه چی نیز بگذرد. دمنوش می نوشم،خودم رو خیلی دوست دارم، سعی میکنم از حریمم با آرامش و قاطعیت دفاع کنم ، به خوشی های زندگی امیدوار هستم.


بد:  وزنم گیر کرده ، باز از ترسم به دانشگاه زنگ نمی زنم، خودم رو توی آیینه یونیت دندون پزشک دیدم و حس کردم دور چشمم میخواد چروک بشه، توی رفتن برای لیزر موهام سهل انگاری میکنم، بیشتر احساس خود کم دو نفره بینی دارم. از وقتم خوب استفاده نمیکنم. مدیرم رو مخم پاتیناژ میکنه، باله می رقصه ، لزگی می ره، جدیداً تانگوی دو نفره ی همکار جدید رو هم یاد گرفته. برای یه مسئله ی مالی تا چند ماه آینده 80 درصد درآمدم میره برای قسط. یه سری اقدامات شغلی ام رو هی میندازم پشت گوش. ماشین گرون شد و مجبورم با عثمون بیگ بمونم. مطالعه ی انگلیسی ام کم شده.


زشت:  گاهی دلم سیر میشه ولی چشمم هنوز گشنه است، واسه همین زیادی میخورم و بعد حالم بد میشه و حتی بالا میارم. دو تا تلفن تشکری رو بدجور عقب انداختم. رفتم کرم ویتامین C خریدم و انقده هی زدم به پوستم که حساسیت نشون داد و عین هندونه سرخ شدم. برای اون سفری که توی خوبها نوشتم رفتم از تهران سوغاتی خریدم! علیرغم وضع مالی این چند ماهه ام زیادی خرج اعطینا میکنم. گاهی به بعضی ها نیش میزنم و لذت می برم. از اسفند که مویابل جدید خریده ام با علاقه ی بیشتری از موبایل کهنه ام استفاده میکنم. یه سریال رو با زیرنویس فارسی دیدم.


یکی از همکارها این عکس رو برام ایمیل کرده و میگه قیافه ی خانومه عین منه. دلم میخواست موهام مثل اون جوگندمی بود.

اسمش منظر بود

28 اردیبهشت 1393 ساعت 04:04 ب.ظ

  نمیتونم با مرگ کنار بیام. علی الخصوص با مرگ حیوانها...



دیروزرفته بود گوشه ی صدف،امروز همونجا تموم شد



کندن یه قبر کمترین کاری بود که میتونستم براش انجام بدم



مرگ سخته حتی اگر به شوخی و خنده جلوی گریه ات رو بگیری



اون ته خیلی غریب و تنها بود



یه صدف که صدای دریا رو توی گوشش بخونه



آیا من و همکارها یادمون خواهد موند که مرگ خیلی نزدیکه؟

روایت فتح

28 اردیبهشت 1393 ساعت 08:28 ق.ظ


آقای همکار تو اتاقش یه برد گنده داره و یکی از تفریحات من اینه که موقع حرف زدن باهاش همزمان نقاشی هم بکنم. اینجا داشتم براش لپ کلام اعتکاف رو میگفتم...


شرح در این پست

مهم ترین بحران خاورمیانه

27 اردیبهشت 1393 ساعت 04:29 ب.ظ


ماگ خوب مهربانم شکست. کدوم ماگ؟ همون ماگی که آهو نام داره های بله و یا حتی همان ماگ که بیست تومن میخریدنش، نمیدادمش! حیف آن طرح قشنگ ،آن شعر شیرین... یه جوری هم شکست که بدجور شد. یعنی دسته اش شکست. حالا شده مثل این مریض هایی که به دستگاه وصلند. نه زنده ست و نه مرده. یا حتی مثل لباس برند گران تومنی که سوراخ شده باشه. یا پیرهنی که نوی نو باشه ولی رویش وایتکس بریزه. یا سسی که تازه ی تازه باشه ولی نیم ساعت بیرون یخچال بمونه و ترشیده باشه. یا مثل توت فرنگی ارگانیک سرخ و آبداری که شته زده باشه. یا مثل قورمه سبزی مامان پزی که سهواً با گوشت گوسفند پخته شده باشه. یا نه... اصلن نه... هیچی توی این دنیای گنده، شبیه ماگی نیست که دسته اش شکسته باشه....


***

به هر حال کاریه که شده و دسته ای که از دست رفته. الان چیزی که مهمه شعریه که میخام روى ماگ جدیدم نوشته شده باشه ،واسه همینم امروز نشستم و  یه شعر ماگی گفتم : 


 مرا کیفیت کِتف تو Coffee ست


عکس


توضیح نوشت: (شعر قبلیه این بوده :"زندگی جیره ی مختصری ست، مثل یک فنجان چایی ، و کنارش عشق است ، مثل یک حبه ی قند... زندگی را با عشق، نوش جان باید کرد...") 


عنوان نوشت :


تو رفته ای

و بحران نوشیدن چایی بی تو در این خانه

مهمترین بحران خاورمیانه است

و این احمق ها هنوز بر سر نفت می جنگند!

با زنجیر کارتیه ی دور گردنش بازی میکنی، لبخند میزنی

26 اردیبهشت 1393 ساعت 02:46 ق.ظ
غروب سه شنبه می رسی خانه، تند و تند وسایل جمع میکنی، بعد از نماز عشا می روی مسجد،جاهای خوب را گرفته اند. تعریفی از جای خوب نداری و برایت فرقی ندارد.یک پتوی مسافرتی چهارلا میاندازی کنار گنجه ی قرآن و مفاتیح. اینجا تا سه روز خانه ی توست. اسم و همه ی مشخصاتت را توی یک لیست مینویسی و لیست را میدهی به نفر بعدی، بعدی ها اول مشخصات تو و بقیه ی قبلی ها را میخوانند بعد لیست را پر میکنند و خودشان قبلی میشوند! ساعت یازده شده. روی پتو مچاله میشوی، میخوابی. ساعت دو سیخونکت میزنند؛ پاشو دعاست. میخوابی. ساعت سه؛ پاشو مناجات است. میخوابی. چهار بیدار میشوی. سحری ات را کنار بالشت گذاشته اند. خواب آلود تمامش را می خوری. سیر که شدی میبینی اطرافت پر شده از آدمهایی که قرار است سه روز همسایه ات باشند. خانم سیخونک بغل دستی ات است. تمام روزمه ی زندگی ات را می پرسد و تعجب میکند که چرا از سرشب علیرغم تمام تلاشهای پر سر و صدایش خواب بوده ای. اذان صبح. نماز میخوانی. می خوابی. ده صبح با سیخونک بیدار میشوی. طی سه روز به این مدل دعوت به دعا عادت میکنی...
با دیدن بقیه ی معتکفها اولش هول می شوی.همه نماز میخوانند.همه مفاتیح و قرآن را از بر کرده اند.اعمال روز اول روز دوم روز سوم... زیارت جامعه میخوانی و نماز چند رکعتی یاسین و ملک و چیزهایی از همین قبیل... جم نخوردن در فضای یک سجاده سخت است. قبر باید همچین چیزی باشد. دلگیر می شوی. خوابت میگیرد. یکنفر پشت گردنت را می بوسد. بوی مردهای توی قصه ها میپیچد توی دماغت. یادت میاید که تو همان گولو هستی و خداهه همان خدا. جز محل عبادت چیزی عوض نشده. ماراتن سیخونکی ها را ترک می کنی. یک وضوی سرحوصله و لوسیون زدن به پوست و بی خیال حرفهای دیگران که" کرم حرومه! کرم ات بو داره؟ بو حرومه! تو آیینه نگا نکن ،حرومه" تو کتاب احکام اعتکاف را خوانده ای و نه قصد اثبات داری و نه مجال جدل. سیصد و شصت و دو روز چجور، این سه روز هم همانجور. فقط آمده ای جایی که موبایلت آنتن ندهد.همین...
و آرام سرازیر میشوی توی مجیر و مستشیر و عشرات و عدیله و جوشن کبیر و یاسین و ملک و واقعه و حشر و همین خوب است. سیخونکی ها دیگر کارت ندارند. حالا اطرافت را بیشتر نگاه میکنی. چقدر جوان بین معتکف ها زیاد است. حتی بچه دبیرستانی ها هم از طرف مدرسه آمده اند. حیف که همه به چشم غضب به خنده هایشان نگاه میکنند...
یک روز،دو روز ،روز سوم هم میگذرد .هیچی عوض نشده.قرار نبود هم بشود.از همسایه های سه روزه که دیگر سیخونکی نیستند خداحافظی میکنی، میایی خانه ، ماه مان و باباچه را بغل میکنی و بعدتر میروی سراغ وبلاگ که نه از تجربه ی اعتکاف ، بلکه از خواندن کامنتهای این چند وقته، متوجه بشوی که همین نیمچه اعتمادت به حضور خداهه، چه زخم بزرگی به پیکر اعتقاد بعضی از بنده هایش میزند و تا بخواهد دلت بسوزد که بیچاره خدا لابد باید خیلی گنده و خیلی بی نیاز و خیلی دور باشد تا خدا شود، آرام پشت گردنت را می بوسد و تو بیخیال همه ی روز و شب های دنیا می شوی، دست میاندازی دور کتفهایش،سرت را فرو می کنی توی بهشت قفسه ی سینه و از ته دل شکرش می کنی که هست... که همیشه هست... که می شود حالا بهش بگویی: دیدی بلدم از روی مفاتیح دعات کنم؟ دیدی حواسم نبود که خودت خدایی ازت سلامتی ات رو خواستم؟ دیدی همه همش میگفتن ایشالا پاتو بذاری بیرون یه شوهر خوب برات پیدا بشه؟ دیدی؟ اصلن حواست بود؟ و او بخندد. بشود خداچه ی خودت و بخندد که: کچل! خجالت بکش چهل سالت شد هنوز بلد نیستی چادر سرت کنی! قرآن خوندنت هم بیس تا غلط داشت! نوچ .هنوز جلو مهمون گذاشتنی نیستی...
و تو...
دلت غنج برود
دلت غنج برود
دلت غنج برود

با صدای گنجشکها بیدار بشوی ،نفهمی کی خوابت برده، پشت گردنت هنوز داغ باشد...

از ساعت یک و ربع تا هشت و ده دقیقه طول کشید

26 اردیبهشت 1393 ساعت 01:31 ق.ظ

سحرگاه پنج شنبه بیست و پنجم اردی بهشت هزار و سیصد و نود و سه را چگونه گذارندید

25 اردیبهشت 1393 ساعت 11:37 ب.ظ



باران می بارید. من نمی دانستم. رفته بودم سه طبقه پایین تر تا وضو بگیرم. شیطنت کردم. راه برگشت را یک طبقه بیشتر ادامه دادم. در پشت بام باز  مانده بود و من بودم و ده قدمی که مرا تا پای گلدسته می کشاند.  ده قدم خیس. پشت بام جزو مسجد نیست. معتکف نباید جز به اضطرار از مسجد خارج شود. من آبستن دعا بودم. راه مسجد پشت سر بود و آغوش خوشبوی خدا پیش رو. درسهایم را خوب خوانده بودم. آل عمران بود و من. ده قدم و گلدسته نخل من شد. باران می بارید و من دردهایم را توی نی نی چشمهایی میدیدم که بغلم کرده بودند... ده دقیقه؟ ده ساعت؟ ده روز؟  من فقط میدانم که از این اعتکاف برایم جز همان چند دقیقه سرپیچی گلدسته ای نخواهد ماند.  



پ.ن: عکس کج نیست.من موقع گرفتن عکس سرم را کجکی گرفته ام.مثل همان وقتهایی که دخترچه ی خوب خداهه نیستم و می دانم چقدر دوست دارد که من اینطوری مظلوم سر کج کنم و بپرم توی بغلش.


من برای همه تان، همه ی همه تان،بهترین دعاهایم را زیر باران، کنار گلدسته ی مسجد حضرت زینب، صبح روز وفاتش، سپرده ام به کسی که فضای بین دو کتفش پناه همیشگی ام است. 



نه مثل بقیه پدرها

22 اردیبهشت 1393 ساعت 02:18 ب.ظ

پدرم
مردی از توی فیلمهای خانوادگی نیست
غول مهربان پر ابهت نیست
حساب بانکی لایزال نیست
آقاجان ترسناک سین جیم کن نیست
بابای همواره حمایت کنِ برو دارمت نیست

پدرم مردی است که به من فرق بین صدای گوسفند و بز، نام گیاهان داروئی، وقت مناسب چیدن کاکوتی،  تفاوت بین تخم فاخته و کبوتر، پختن رشته فرنگی، روش گرفتن مارهای سمی، بالا رفتن از درخت، حلال کردن احشام، کاشت پیاز گلها، تعصبی نبودن و عاشق مامانه بودن را یاد داده و من در دهه چهارم زندگی ام فهمیده ام که پدرم بدترین معلم مهارتهای اجتماعی برای دختران جوان است و بهمین دلیل من اینهمه خوشبختم.

 

ادامه مطلب ...

خواستنی ترین سبد کالای دنیا

22 اردیبهشت 1393 ساعت 01:23 ب.ظ


 چند شب قبل اومد تو اتاقم و بهم گفت : آله گولو؟ میخوای بهت یه پَندرز بدم؟ و بعد از چند لحظه یه دونه چوب بستنی رو گذاشت تو دستم و رفت و من موندم و یه پندرز نوچ!!!


پ.ن:این روزها به دوتا چیز علاقه ی زیادی داره: سی دی قصه های مرزبان نامه و بستنی قِیفی(gheyfi)!!!

جهانی متوقف در گرمای تن تو

20 اردیبهشت 1393 ساعت 10:10 ق.ظ


خب راستش فکر نمی کردم هرگز بشود. یعنی همیشه فکر می کردم سفر با تو باید یه جور خاصی باشد. یه جور خاصی که فقط از عهده ی دوست دخترهای تاق و جفتت برمیامد. همانهایی که تو را پیرمرد موسپید بدخلق می بینند. همانهایی که هی از عصبانیتت دم میزنند و منتظرند سرشان داد بکشی و آنها هم از پر و پاچه ی تو آویزان بشوند و هی ضجه بزنند که ببخشی و تو نبخشی و هی آن ور مازوخیسی خلقتشان بیشتر کیف کند. اصلن مرا چه به سفر با تو؟ بشینم توی مینی بوس و چشم غره ی عقدی و صیغه هایت را تحمل کنم که چه بشود؟ سفر عربستان یادم رفته مگر؟ یا دمشق؟ یا اصلن همین مشهد. هی مرا از ریش و پشم تو بترسانند و هی من نگویم که شبها که میایی سراغم بوی عطر اولد اسپایس اتاق را پر میکند ،نگویم که فرادا عاشقت هستم...

حالا، امسال با ناباوری صدایت کرده ام و جواب داده ای. داریم با هم میرویم سفر. می ترسم. من هنوز دخترچه ی ترسویی هستم که خودش می داند دختر خیلی خوبی نبوده، حداقل نه آنقدر خوب که تو اینهمه لی لی به لالایش میگذاری. خیلی وقتها توی چشمهایت نگاه کرده و  رفته سراغ آنچه که نباید. خیلی وقتها منتظرت گذاشته و کم محلی کرده و باز بغلش کرده ای. بیشتر نمی گویم ، خودت بیشتر و بهتر از من می دانی، هم خطاهایم را و هم اشتیاقم به عطر تنت به لبخندت و به آغوشت را. خودم را سپرده ام به تو ، تمام و کمال، دستهایت را بگذار توی دستم تا ترسهایم پروانه شوند و لبهایم به خنده بنشینند. من عاشقت هستم دوست پسر خوش قد و بالا، می دانم که صدایم کرده ای تا عشق را از میان لبان هم جرعه جرعه سر بکشیم...


دوستش نمی داند که قلب یک کلاس اولی در سینه ی مهربانش می تپد

17 اردیبهشت 1393 ساعت 02:15 ب.ظ

پرنده ی گولو دوستی دارد که صبحها میرود توی صف کلاس اولی های دبستان محل کارش و دعا میکند و خدا را به بی گناهی قلب هفت ساله ها قسم میدهد. پرنده ی گولو امروز این کامنت را دریافت کرده و گریه کرده ، خیلی گریه کرده و نطقش بند آمده...

گولو جان سلام .روز دوشنبه با کلاس اولیها کلاس داشتم . بعد از قرآن خوندن وستاره زدن تو کتابهاشون بهشون گفتم ازتون یه خواهشی دارم می خوام برای دوستم ودوستاش دعا کنید . 24 نفر اومده بودند حساب کن که 48 تا چشم به من نگاه کردند . علیرضا گفت : اسمش چیه ؟گفتم گولو . غش غش خندیدن گفتند گولو !گولو!!! .و پرسیدند مگه گولو هم اسمه ؟ گفتم نه اسمش پرنده گولو هست .گفتند :یعنی شما با پرنده ها حرف می زنین ؟گفتم نههههه اسم دوستم پرنده گولو هست .مثه کسی که مثلا اسمش نسترن هست. پرسیدند: مگر گُله اون آدم ؟بعد مثال زدند مثه شاهین  مثه نرگس وووو گفتم خب حالا دعا کنید دستهاشونو به حالت دعا گرفتند و گفتند خدایا پرنده گولو  ودوستاش رو به آرزوشون برسون .
( تعداد کل: 30 )
   1       2       3    >>