X
تبلیغات
رایتل

28 اسفند 1392 ساعت 10:06 ق.ظ


پرنده ی گولو برای خودش و خوانندگانش یک سال نوی میشونکی آرزو میکند

آتیل باتیل چرشنبه

27 اسفند 1392 ساعت 02:29 ب.ظ

بذار غصه و غم صبر کنه تا فردا، امروز روز شادیه. حرف خوب بزن و فالگوش حرفهای خوب وایستا. امشب شب شادیه. بخند و بخند و بخند و بخند...چارشنبه سوریه...

شما خودت رو نگران نکن

27 اسفند 1392 ساعت 01:51 ب.ظ


سه شنبه ی گذشته تا دیروقت سرکار بوده ام. چهارشنبه رفته ام مشهد و توی کل مدت مسافرت بودنم سعی کرده ام از  بودنم  توی حرم استفاده ببرم و نماز بخونم و دعا کنم.طبعاً مثل یه مسافرت توریستی نبوده که خستگی در کنم. جمعه رسیده ام تهران .کنار خانواده تولد گرفته ام. یعنی وسایل تولد خریده ام. همه چی رو مرتب کرده ام و بعد از تولد هم خونه رو تمیز کرده ام. شنبه یه کیک دیگه برده ام شرکت و همکارها رو به بهانه ی تولدم برای خوردن آخرین شیرینی سال 92 کنار هم جمع کرده ام. پدرم دوستم فوت شده. پشت میزم گریه کرده ام.تا هفت عصر سرکار بوده ام. هفت و نیم رفته ام دندون پزشکی تا ده شب. یکشنبه پکیج های عیدی شخصی ام رو برای حدود سی تا شرکت فرستاده ام. حق التدریس و صورتحسابهای دوره ها رو برای شرکتها اعلام کرده ام. گزارش نوشته ام. پک مدیران رو آماده کرده ام. هشت شب خونه بوده ام. دوشنبه عین خر کارهای جاری انجام داده ام، کارت تبریک دیجیتال مدیریتم و کارت شخصی ام و تبریک مخصوص همکارهای خانم رو درست کرده ام و ساعت شش رفته ام خونه ی دوستی که لطف کرده و تولد پسرش و منو تبدیل به یه اتفاق واحد شیرین کرده.یازده شب رسیده ام خونه. امروز ساعت نه صبح رفته ام بازار گل، سی تا گلدون سنبل خریده ام که به همکارهای واحد عیدی بدم و ساعت سه مرخصی بگیرم و برم وسایل آتیش بازی و سبزه و ماهی و آیینه بخرم ببرم خونه . بعد باید ساعت شیش برم دندون پزشکی...کل این روزها درگیر خوشی و شادی بوده ام. جنب و جوش قبل از عید منو به وجد آورده بوده حسابی. بین هر کدوم از کارهای اداری سعی کرده ام پست بنویسم و جواب تک تک خواننده هام رو بدم.

امروز توی راه آهنگ های قشنگ گوش کرده ام و عثمان بیگ بوی عطر سنبل میداده و تهران مه آلود بوده و زیبا و من خوشبخت و آروم بوده ام.

اما الان اینجا توی اوج کارم دارم اشک میریزم .چرا؟ چون من روبات نیستم.تمام این روزها انرژی جسمی ام تحلیل رفته و امروز ظهر وقتی وبلاگم رو خونده ام با دست کم نه تا کامنت و پیغام مواجه شده ام که خیلی خیلی عاقلانه و زیبا منو زیر اخیه کشیده اند و از عمه هام گرفته تا رفتار بد و قیافه ی معمولی و هیکل چاق و غرور بیجا و کودکی معیوبم رو ننوشته نذاشته اند.

عیبی نداره.من الان گریه میکنم و همه چی تموم میشه. شما هم مطمئن میشی که کامنتات بسیار بسیار تاثیرگذار بوده و شاد میشی. پس فردا هم ، هم من و هم شما امروز رو فراموش میکنیم. ولی من این متن رو نوشتم که بگم تو نمی تونی با انگ هایی که میزنی منو از نوشتن منصرف کنی و من نمی تونم با نوشته هام تو رو درست از بازخورد رفتارت آگاه کنم. کار من نوشتنه و کار تو لابد اینه که بیایی بگی "چون ازت تعریف نکردم داری باهام اینجوری رفتار میکنی" و هرگز هم نفهمی شاید منم دل خوشی از مجیز گفتن های خیلی از خواننده ها نداشته باشم.

حقایقی ناگفته درباره ی گولو دختر محمود

26 اسفند 1392 ساعت 01:25 ب.ظ


خواننده ای با دیدن دو عکس من در پست قبلی لطف کرده اند و این متن رو طی پنج پیغام خصوصی برای من ارسال کرده اند. راستش اگر بیست و پنج سالم بود حتمن برای این متن یه جواب طولانی داشتم ولی الان که فکر میکنم می بینم حالش نیست! 


سلام 
از قدیم همیشه تو ذهن من این تصور وجود داشته که چهره آدمها میتونه بیانگر اطلاعات زیادی درباره شخصیت اونها باشه. برای من ادمها وصل میشن به شخصیتهایی که از قبل می شناختم و به باور من ادمهای شبیه به هم، یه جور فکر می کنن و یه جور زندگی می کنن و یه جور حس می کنن. گیرم که با ضریب اطمینان 60 درصد به جای 100 درصد. مثل هر چیز دیگه ای تو دنیا اینم بگیر نگیر داره و همیشه صدق نمی کنه. چند ماهی میشه که وبلاگت رو میخونم و با تصویر به نسبت واضحی که گذاشتی باعث شد که اینا رو برات بنویسم. قبل از هر چیز لازمه انگیزمو از نوشتن اینا برات بگم اما اجازه بده آخرش این کارو بکنم. برای من دیدن تصویرت تکمیل کننده تصوری بود که ازت داشتم. تو ذهن من این تصویر کدهای زیادی رو برام مخابره می کنه که مسلما خیلی هاشون فقط یه حس هستن و گاهاً اشتباه. بر پایه عکست:

1- هوش سرشاری داری و به شدت با احساس هستی. تصور نمی کنم که تهاجمی باشی. برای من اونچه که میشه گفت روحیه اصلی توئه سرشاره از تصویر. درک تصویری و حافظه تصویری خوبی داری. مطمئنم صدها تصویر و خاطره از دوران بچگیت به یاد میاری که اطرافیان از به یاد آوردن اونا تعجب می کنن و خودتم ترجیح میدی برخیا رو از یاد ببری! ترجیح میدی که مطابق با تشخیص خودت از آدما اونا رو برچسب بزنی. اگر به برداشتی برسی به سختی میشه نظرت رو عوض کرد. طرز تفکرت بسیار سیتماتیکه و به راحتی میتونی خودت رو قانع کنی. به همین دلیل اگر کسی از نظرت حق باهاش نباشه به راحتی محکومش می کنی و احساس ناراحتی هم نمی کنی. حتا اگر رذل بازی درآورده باشی!مدتهاست که از مرحله افکار متناقض گذشتی و مساله روزت نیست. شاید در حال حاضر به مرحله ای رسیدی که از بودنشون و کنار هم بودن تناقضات لذت هم می‌بری

2- احساس می کنم بر خلاف تصویر ارائه شده تو وبلاگت چندان رو دور تند نیستی و زندگی ذهنی آرومی داری. منظورم اینه که اگر همه لایه های ذهنت رو کنار بزنیم چیزی که اون ته تها قایم کردی خیلی ساده و یه خطی هست. ساده، چکش خور و بی ادعا 
3- احساس می کنم که به شدت در تمامی مراحل زندگیت در حال تصویر کردن خودتی. تصویر کردن خودت با سناریویی که خودت نویسندش هستی. انتخاب عکسات به من این حس رو میده که بیش از حد لازم نگران برداشت دیگران از خودتی. 
4- نمی دونم چرا خنده هات تو عکسا برای من واقعی نیستن. این روزها خیلی می نویسی که شادی و راحت اما چیزی که من می بینم این نیست. ممکنه باور هم کرده باشی که همه چی آرومه اما حنا و اطرافیان شاد همه اون چیزی نیستن که ته ذهنت خودت را سزاوارش می دونی.

5- حس می کنم دوران بچگیت خیلی مطابق با تصویری که الان از خانوادت داری و تو نوشته هات ترسیمش می کنی نیست. ته نگاهت یه غمی هست که قدیمی تر از این حرفاست. وقتی از غم حرف میزنم منظورم این نیست که بچگی سختی داشتی بیشتر منظورم اینه که قسمتهایی ازش هنوز تو ذهنت مونده که قاعدتن نباید مونده باشه 
6- یه جورایی حس می کنم همیشه از خودت طلبکاری! بر خلاف نوشته هات به نظر بیش از حد انرژی از خودت می گیری. منظورم رو بخام واضح تر بگم دائمن در حال محاکمه خودت هستی . محاکمه ای که هیچ ربطی به نفس اماره و لوامه نداره! 
چندین مورد دیگه هم نوشته بودم که به نظرم زیادی اومد و پاکشون کردم. اما حرف آخر برای دلیل نوشتن همه این حرفا. احساسم بعد از دیدن عکست شبیه اونایی بود که عزیزی بهشون میگه حالم خوبه اما اون میشنوه حال ما خوب است اما تو باور نکن! حسم اونقدر خوب و مثبت نبود که منجر بشه به یه کامنت شبیه به دهها کامنتی که گرفتی زیر پستت. خواستم بنویسم نگران اون چیزی هستم که تو روحت حسش می کنم اما حس کردم اگه اینو بگم مسلمن این سوال برات پیش میاد که مگه چی ته روح من حس کردی؟ برای همین مطالب بالا رو نوشتم هر چند نوشتنشون برام سخت بود.

پ.ن: ایمیلی ازت پیدا نکردم که برات میل بفرستم برای همین تیکه تیکه به وبلاگ فرستادم. من تمام حسای منفی رو نوشتم. فکر می کنم خودت میدونی که وجودت پره از حسای مثبت که بیش از هر جا از نوشته هات و تصویرت پیداست. من چیزایی رو گفتم که دربارشون مطمئن نبودم و از صمیم قلب امیدوارم حسم اشتباه باشه. 


گولونوشت: برچسبها بی رحمانه است. چرا؟ چون ما گاهی یادمون میره با دشنه و زبون زهر خیر کسی رو نخواییم. این آقای خواننده حرف بدی نزده ولی خیلی بد حرف زده. نیّت خیرش گم شده توی جمله هایی که همش با "حدس میزنم" شروع شده و آخر سر یه چیزی شبیه جمله های فالگیرا از آب دراومده.


خانه آنجاست که تو باشی

25 اسفند 1392 ساعت 10:26 ق.ظ


توی عکس پست قبل، اونطور مدهوش و شاد، دارم روی ماه تو رو نگاه می کنم، توئی که توی همه ی شادی ها همراه منی، توی همه غمها غمخوار منی... توئی که برای شهبانو بودن نیازی به تاج و شنل نداری... توئی که تعبیر خوابهای خوب تمام زندگی منی... توئی که امروز 57 سالت میشه... برام بمون ماه مان، من بدون تصور حضور تو ، خودم رو از جهان کم میارم...

امن و آرام مثل بارانِ تنبلِ عصرِ آخرین جمعه‌ی اسفند

24 اسفند 1392 ساعت 12:14 ب.ظ


من متولد بیست و سه اسفند سال هزار و سیصد و شصت و یک هستم. تولد من هر سال توی ازدحام خانه تکانی و کارهای اداری گم می شود. البته به جایش هر چند سال یکبار هم با روز یا شب چهارشنبه سوری یکی میشود . من یاد گرفته ام هر سال برای خودم هدیه بخرم و نگذارم تولدم همراه دقایقی که انگار برای نو شدن سال عجله دارند، از دستم برود. من هر سال خودم کیک تولد میخرم. یکی برای خانه ، یکی برای شرکت و یکی هم اگر فرصتی دست بدهد، برای خانه ی دوستان. من آدم خوشبختی هستم چون این فرصت را دارم که به بهانه ی تولدم در این شلوغی دم عیدی،کام اطرافیانم را شیرین کنم...


جمعه با حنا رفتیم قنادی، وسط قنادی ایستاد و بلند بلند گفت: بچه ها! یه خبر خوب! الان تبّلد منه! همه کارمندهای قنادی تولّد حنا را تبریک گفتند و آقای صاحب قنادی یک کلاه تولد بوقی به حنا داد! کیک انتخابی حنا طرح انگری بردز بود که برایش یک شمع یک(1) انتخاب کرد و فشفشه هم خریدیم و آمدیم خانه و  فشفشه ها را روشن کرد و شمع را فوت کرد و آخرش هم کیک را لیسید و تولد من اینجوری مبارک شد!!! خدا نصبیتان کند. گاهی آدم انقدر دلش خوش است که از دیدن خوشی های حنایش، دیدن پدر و مادر و خواهرهایش که سالمند و شادند به گریه می افتد. خدا نصیبتان کند این جور گریه ها را...


عکسهایی که قول داده بودم در ادامه مطلب است. من سفارشی ندارم ولی بالاغیرتاً حواستان باشد که به شما اعتماد کرده ام.من بی حجابم، بی حریم نیستم.


 


ادامه مطلب ...

دیده به سویت نگران است هنوز

24 اسفند 1392 ساعت 09:14 ق.ظ

قول داده بودم که عکس تولدم رو آپلود کنم و عکس ها آماده بودند که اوّل صبح پست جدید رو بنویسم. صبح امّا دیدم یکی از دوستان وبلاگی متنی نوشته مبنی بر اینکه دیشب پدرش رو از دست داده... عکسها، تولّد ، اصلن همه ی دنیا می تونه صبر کنه. من از دهن شما خواننده ها، شما وبلاگ نویسها هدیه گرفتم امسال، چطور الان طوری رفتار کنم که انگار اتفاقی نیافتاده؟ دوستم، دوستی که حتی شاید توی اون دنیای بیرون نبینمش پدرش رو از دست داده. من اون رو با کلماتش میشناسم ، کاش بتونم با کلماتم تسلی اش بدم... 

اولیّن روز از 31 سالگی

23 اسفند 1392 ساعت 04:33 ب.ظ


شما دعای خیری در کلمه ای گذاشتید و روانه ی خانه ی خدایم کردید. حالا پژواک تمام خیرهای عالم در زندگی ام پیچیده است. من برای شما، برای تک تک شما، امن ترین و مهربانترین دعاهایی که بلد بودم را زیر نور همین لوستر سبز کرده ام و اجابتش را بعنوان هدیه تولدم خواسته ام. خدای من نه گفتن بلد نیست و من برای همه ی شما منتظر خبرهای خوش هستم.



امروز صبح رسیدم تهران، برای عکس و صدا سر قولم هستم.

The Trigger

23 اسفند 1392 ساعت 05:00 ق.ظ
 

سلام سی سالگی جانم

نشسته ای توی آیینه و داری با دندانهای سفید و براق به من میخندی، همین دو روز پیش رفته ایم بلیچینگ و آنقدر کیفور هستیم که نگو. چرا فکر میکردم متن خداحافظی از سی سالگی ام سنگین و متین و غمگین خواهد بود؟ چرا از سی ترسانده بودنم؟ لابد تو را نمیشناختند. ندیده بودند اینجوری میشونکی میخندی و موهای کوتاهت را تیغ تیغی درست میکنی. نمی دانستند تو آبستن خنده های هفت سالگی هستی. امسال چقدر خوش گذشت. تو را با یک تصمیم گنده شروع کردم. با آدم نامناسب ازدواج نکردم. با دوست پسره خیلی حرف زدم. فیلم دیدم و کتاب خواندم. سبک نوشتنم تغییر کرد. Blind Date داشتم. سفرهای خوبی رفتم. با تو خودم را همان جوری که هستم قبول کردم و بعد تلاش کردم بهتر بشوم. تو سی سالگی خیلی سرحال و شادابی بودی. مرا دکتر پوست و چکاپ و سلمانی و خرید بردی. برکت زیادی هم داشتی، باعث شدی قدم های مالی گنده بردارم. همراه تو بود که دوستی هایم را محکم تر کردم و ادمها را بهتر شناختم و دوست پسره را شکر کردم از اینکه نعمت دوست خوب را از ما هیچ دریغ نکرده. سی سالگی، تو آنقدر جذاب بودی که من حسابی شیفته ات شدم. عشق تو به من توان نه گفتن به ازدواج برای  Green Card را داد و قدرت کندن از رابطه های بلاتکلیف را. این تو بودی که با من نشستی پشت فرمان عثمان بیگ و این ترس نفس گیر را تمام کردی. دستم را گرفتی و بردی دانشگاه ، بردی دندان پزشک، بردی و هنوز هم می بری ... الان هم مرا برده ای مشهد و توی راه برگشت هستیم. وقتی رسیدیم تهران با هم یک عکس خوشگل میگیریم و شاید کمی هم صدایمان را ضبط کردیم و اینجا آپلود میکنیم. و فردا ... فردا صبح ساعت پنج تو لباس سی و یک سالگی را می پوشی و باز من برایت میخوانمتـــــــــو شانس بزرگ همه ی عمر من اونکه تویی ،فقط شبیه خودتی... تو که با من باشی، توی هر سنّی من در اوجم.

 

ادامه مطلب ...

متولد 20 اسفند 1392

20 اسفند 1392 ساعت 08:11 ق.ظ

خاله به قربانت برود، حالا که تصمیم گرفته ای بجای پنجم فروردین سال بعد، متولد همین امروز باشی، قول بده سالم و زود و بی دردسر بیایی و مامان را اذیت نکنی. اینطور که معلوم است تو جزغله ی عزیزدل اینبار خانه ی خود را حسابی تکاندی!


یکی از ما،نویسنده ی یکی از همین وبلاگهایی که هر روز میخوانیم، الان در بلوک زایمان است، لطفاً برای سلامتی خودش و شازده کوچولویش دعا کنید.

ساعت سه بعد از ظهر امروز  به دنیا آمدی گلم. خودت سالمی و مادرت هم. صدای پدرت نگران و شاد بود. قدمت به خوشی و نیکی پسرچه ی اسفندی...

دارم میام پیش ات...

19 اسفند 1392 ساعت 08:55 ق.ظ


شب تولّدم بیام تکیه بدم به ستون آقای نخودکی، با نگاهم قابت بگیرم، قلبم پر بشه از حسی که هنوز اسم نداره، ازت نپرسم این دعای کدوم خواننده ام بوده که هدیه تولّدم شده. روم نشه برای خودم ازت چیزی بخوام. فقط ته دلم غنج بره از اینکه بدونم خواب نیستم... خوش بحال کسی که دوست پسره Wish List تولّدش رو نوشته باشه. خوش بحال من...


من بلد نیستم ازشون چیزی بخوام جز اینکه بهترین ها رو سر راهتون قرار بدن. بلدم خیلی یادتون کنم، همه تون رو با دعاهاتون و حاجت هاتون و آرزوهاتون بسپارم دستشون...

دوستان مشهدی ام من اینبار فقط یک شب مهمان شهرتان خواهم بود و اگر اجازه بدهید این یک شب را من باشم و حرم و خداهه... ممنونم


چون به خلوت میروند...

18 اسفند 1392 ساعت 08:28 ق.ظ


مخاطب این پست خواننده هایی هستند که دیروز بخاطر این پست توی کامنت خصوصی و پیغام به من توپیدند و انتقاد کردند و رهنمود دادند و به گمونم اگر دم دستشون بودم آب توبه هم سرم می ریختند.

قبول اینکه من دلم نمی خواد کسی بیاد تو خونه مون منو برای پسرش بپسنده انقده سخت بود؟ خواننده ی غیر عزیز که میگی خب مادرش یه عمر گذاشته پای پسرش و نمی تونه تحمل کنه که پسرش از خیابون زن بگیره، مگه مادر من ، منو از تو جوب پیدا کرده؟ بعد شماها فقط دو جا برای آشنایی قبل از ازدواج میشناسید؟ یا پذیرایی خونه تون یا خیابون؟ بچه های شما اگر با کسی تنها بشن سریع خودشون رو به باد میدن که انقده حساس هستید همه ی مراحل جلو چشم شما باشه؟ به تربیت خودتون اعتماد ندارید؟ به خودتون اعتماد ندارید؟ حدیث داریم که وقتی زن و مردی تنها میشن نفر سوم شیطانه ولی اینجوری که شما رفتار میکنید آدم فکر میکنه وقتی شما با کسی تنها بشید، نفر اول شیطانه! بعد من کی گفتم شمائی که ازدواجت سنتی بوده بدبخت هستی؟ من هنر کنم اینجا در مورد خودم حرف میزنم و چار تا مطلب مفید معرفی میکنم. به من چه که تو پستوی خونه ی شما چی میگذره؟ بگذریم... تفکر من با شما فرق داره.


کتاب چهره ی عریان زن عرب از نوال سعداوی رو از اینجا بخونید. خوندنش خالی از فایده نیست.


( تعداد کل: 33 )
   1       2       3    >>