اصغر آقا بفرما!

30 بهمن 1392 ساعت 10:06 ق.ظ


من بچه ی دوره ی تپش و طنین هستم. بچه ی دوره ی نوار ویدئو و کاست های شصت و نود دقیقه ای، دوره ی ای دل تو خریداری نداری... توی بچگی من چهارشنبه سوری با جعبه ی میوه و آمپول آب مقطر و گاهی هم کاربیت و نارنجک راه می افتاد. خواننده های لس آنجلسی کم بودند و سالی یه آلبوم در میکردند که در ورژن های کاستی و ویدئویی دست به دست میگشت. ماهواره یا موجود نبود یا آنالوگ ترکیه و کانال D و H.B.B و CINE 5 بود... بعله ما اینجوری بزرگ شدیم...

کلاس پنجم بودم که آهنگهای سندی به گوشم خورد. نمیدونم قبل از اون هم آهنگ میخوند یا نه ولی اون موقع خیلی گل کرد. خب مدل ترانه هاش هم با جو اون موقع فرق داشت یعنی یه جورایی رپر بود  توی دوران شیش و هست اصیل ... یادمه خاله ام بهش میگفت پسره ی جلف و هیچ اجازه نمیداد تو ماشینش سندی گوش کنیم. حتی اون آهنگ "بابا اومده با یه خانوم اومده" رو تحریم کرد! عقیده داشت آهنگ های سندی ریتمشون درست نیست و از نظر وزن و قافیه ابداً موزون نیستند... 

غرض از چیدن این همه صغری کبری این بود که بگم امروز صبح که می اومدم سرکار این آهنگ سندی رو گوش میکردم و دیدم ای بابا این بدبخت که رسمن داشته مفاهیم عمیق اجتماعی رو بیان میکرده... هی پدرت بسوزه زمونه...


پاره ای توضیحات نوشت: حالا بیست سالی از اون موقع گذشته، خاله با نوه هاش "آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن" گوش میده و گانگام استایل می رقصه. منم تو عثمان بیگ انواع کالکشن های دهه شصت و هفتاد رو گوش میدم. دم سندی هم گرم که جرات داشته تو دوره ی "ای قشنگ تر از پریا" و "نازی ناز کن" و "مریم گل ناز منه" واسه اصغر آقا شعر بخونه.

me the chicken-hearted

30 بهمن 1392 ساعت 08:31 ق.ظ

حالا با تصادفی که توی جاده آمل جون هیجده نفر رو گرفته، یه مدتی همه راننده ها قانون مدار میشن و همه مسافرها صرفاً وقتی دیگه خیلی مجبور باشن میرن سفر، منم یکی از همون مسافرهام و ترجیح دادم بمونم تهران و از دور ناظر قضایا باشم. خدا جان به خیر بگذرون این جلسه رو...


پ.ن:یه پیغام خیلی خیلی گرم از یه دوست آملی دارم که منو از تمامی جهات شرمنده کرده. نمیدونم چی بگم عزیزم. واقعاً ازت ممنونم.


منگنه

29 بهمن 1392 ساعت 05:41 ب.ظ


دلم خواسته برایت بنویسم که چقدر این روزها خودم را سرگرم فروردین کرده ام  که به امید خدا پسرت را درآغوش خواهم گرفت و بوی تنش را خواهم نوشید.دلم خواسته بگویم امسال لیست آن کال عید را چقدر با وسواس پر کردم و حواسم به زایمان تو بود. دلم خواسته که بدانی گاهی نگفتن مبنی بر نبودن نیست. من هستم. حواس من به تمام غصه ی ریز و درشت و خوشی هایت هست و اگر سکوت کرده ام صرفاً بخاطر این است که تجربه نشان داده من غالباً قبل از دیدن خواهرزاده ام همچین خاله ی خوبی نیستم!!!  دلم میخواهد با آن صدای ترد و مخمل گونه ات بخندی و بدانی که این روزها یک گولو خودش را هی منگنه میکند به سی و هفت روز دیگر...


پ.ن: حالا تو برو مثل جناب آقای امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار آبغوره بگیر!!! خنده ی مذبوحانه ی گولوچه ای!

اشتباه کردم رو با کدوم "گ" مینویسن؟

29 بهمن 1392 ساعت 03:32 ب.ظ


عطف به این خبر، خدایا من نوکرتم، قول میدم این دفه یه نفرم بنشونم رو پام، تو فقط منو نکش. والله. همش یادم میره همین که سالم میرم میام خودش چه نعمت بزرگیه.



مشتری مداری

29 بهمن 1392 ساعت 09:44 ق.ظ


* ساعت پنج صبح ، ترمینال شرق ،ترکیبی از اضطراب و بی خوابی و بی حوصلگی، صندلی های نه و ده سرویس گنبد... شاگرد راننده بسته های خوراکی را به دست مسافران میدهد. سهم من یک بسته است.بی خیال. ولی سر آبمیوه گرفتن میگویم:"ببخشید میشه دوتا آبمیوه بدید؟من دوتا بلیط دارم" یک دانه آبمیوه را میگیرد طرفم و خیلی راحت جواب می دهد که: ولی یه نفری!...


* نزدیک پلیس راه بومهن چشمانم گرم خواب شده و صدای راوی کتاب صوتی دور و دورتر میخزد. کمی توی صندلی ام جا به جا می شوم که میخورم یه یک نفر دیگر. با ترس از خواب می پرم. یک خانوم کنار من و روی کیفم نشسته! میگویم ببخشید اینجا خالی نیست. جواب میدهد: ولی من که نشستم خالی بود! دلم میخواهد دوبامبی بکوبم تو سرش! "بعله منظورم اینه که من دوتا بلیط خریدم!" ، " خب وقتی دوستت سوار شد من جامو عوض میکنم" ، "خانوم من برای خودم دوتا بلیط خریدم میشه جای دیگه بشینید؟" تن صدایم را بالا برده ام و لاجرم شاگرد راننده دخالت میکند و به زبانی که طبعاً میتواند مازندرانی باشد به بغل دستی جدید من توضیح میدهد که جایش را عوض کند. خانوم بعد از چند جمله ی معترضه جایش را عوض میکند و میرود روی صندلی های یازده و دوازده می نشیند! بعله! دو تا صندلی کناری ما در تمام مدت خالی بودند.دقیقا مثل نصف صندلی های دیگر اتوبوس! به کیفم نگاه میکنم.شبیه یک لواشک سرمه ای شده!


* به نیمه های راه رسیده ایم، سکوت خواب اتوبوس را گرفته که یکهو یک پای پشمالو! از فضای بین صندلی ها نزول اجلال میکند! بعله.مسافر محترم پشتی احساس کرده که حالا که من بغل دستی ندارم میتواند پایش را روی دسته ی بین دوتا صندلی من بگذارد! وقتی اینبار هم مسئله با دخالت کمک راننده حل می شود میشنوم که یک نفر می گوید :همچین راننده رو صدا کرد انگار کسی مزاحمش شده! پا شوم بهش بگویم که :"مزاحم؟ شیب؟ بام؟ نه بابا! اصن من فوت فتیش دارم و عاشق موهای فر و بلند روی  انگشت شستش شده بودم!"


* شهر غریب و باران. شهر غریب و زنهای زنبیل به سر. شهر غریب و من و نامه ی وزارت علوم. خوش شانسم. خانوم ن مرخصی نیست و  جلسه کمیسیون موارد خاص هم تشکیل میشود. هوریا! سه ساعت بعد معلوم میشود کِیس زیاد بوده و موارد کارشناسی ارشد موکول به چهارشنبه شده... 


* ساعت یک بعدازظهر،صندلی های هیفده و هیجده، بخاطر اینکه از قضایای صبح پیشگیری کرده باشم خودم می نشینم روی صندلی کنار راهروی اتوبوس و کیفم را میگذارم کنار پنجره. اتوبوس نذر مسافر دارد. میدان گردالوی بابل یک ساعت معطل می شویم. همینطور ترمینال آمل و میدان هزار سنگر. اگر از اینکه تمامی مسافرها وظیفه ی خود میدانند که تذکر بدهند که صندلی کناری من خالی است بگذریم، بالاخره ساعت سه اتوبوس رسمن راه می افتد. صندلی های پشتی بلند بلند در مورد اینکه من یک احمق تهرانی هستم و از ترس جانم و هزار تا مسئله ی دیگر برای کیفم هم صندلی خریده ام حرف میزنند. صدای پلیر را میگذارم روی ماکزیمم. من توی هاگواترزم. همه چیز به درک.


* دو تا صندلی کناری دو تا خانومند که دوتا بچه ی کوچک دارند، از آمل که رد می شویم می گویند" حالا که دیگه  کسی کنار شما ننشسته این ساکهای بچه را بذارید کنارتون! خب من باید چه بگویم؟ گیرم اینجا را بی خیال شدند، بااینکه پمپرس یکی از بچه ها را عوض کردند و پمپرس کثیف را تپاندند توی کیسه ی نایلونی که از دسته ی صندلی ام آویزان بود، چه کنم؟ کلافه ام. خیلی کلافه.


* راننده بسیار مشتری مدار است و مسافرها بسیار کم ادعا. این یعنی وقتی یکی از مسافرها در جاده بابل میگوید اتوبوس نگه دارد تا کاهو بخرند نیم ساعت توقف داریم. بهمین ترتیب در آمل کدو حلوایی خریداری شد و بعد از شنگلده نیش ترمزی برای عکس گرفتن در برف زده شد و نیم ساعت توقف نماز و قضای حاجت در جایی که اسمش را بلد نبودم و توقفی کوتاه در امامزاده هاشم برای انداختن صدقه که منجر به خرید آش هم شد و چند لحظه ای درنگ برای خرید دوغ آبعلی و بحمدالله ته اش موفق شدیم برسیم تهران!


* این متن توهین به قومیت یا اهالی استان خاصی نیست. مخاطب این متن تمام آدمهایی هستند که نمیفهمند وسیله نقلیه عمومی چیست، نمی فهمند اگر کسی با ماشین خودش نرفت سفر، میتواند بخاطر این باشد که توان ده ساعت رانندگی در یک روز را ندارد، نمی فهمند،نمی خواهند بفهمند...


* با تاکسی هم نمیروم. تا خود شهر غریب بلند بلند مازنی حرف میزنند و بدجور رانندگی میکنند. با هزینه ی کمتر دوتا صندلی میخرم و اگر بگذارند با آرامش بیشتر این چند صباح باقی مانده را می روم و می آیم.


* همیشه همین حواشی سفر خیلی خسته ام میکند. نوشتم و بهتر شدم. خدا را شکر که اینجا را دارم. حالا باز فردا منم و حواشی تازه... هی هی .خدا جان شکرت.


راه رفتن بر روی نخ

27 بهمن 1392 ساعت 10:42 ق.ظ


من هرگز هرگز هرگز نمیخواهم دیشب تکرار شود،کدام تابلو را اشتباهی رفته بودم که از هر کوچه ای میپیچیدم توی تقاطع صداها، باز با خودم تصادف میکردم؟ توی سرم ظهر مرداد بود و تنم زیر بهمن ِ بهمن گیر کرده بود...من دیشب شب سختی داشتم...


پ.ن: دیشب یکی از گربه های دوستم پوران مُرد، درست وقتی که پوران داشت فرم رضایتنامه ی جراحی را امضا میکرد.

به هر حال جفتش کارِ دست محسوب میشه البته!

26 بهمن 1392 ساعت 09:38 ق.ظ


یک: شما فکر کن یه همکاری داری که قبلاً دبیر بوده و عادت داره  هی اطلاعات بقیه رو بحالت پرسش و پاسخ  چک بکنه! مثلاً در مورد شما یه فرهنگ وبستر جیبی کنار دستش داره و ییهو تو جلسه ازت تو جلسه یه کلمه میپرسه که انگلیسی اش رو بگی و بعد توی دیکشنری چک میکنه!!! 

دو: فرضاً یه همکار دیگه هم داری که داره میره دوره فشرده زبان انگلیسی.

سه: مثلاً قراره کنار پک های عیدی یه سری صنایع دستی هم داده بشه.

یک و دو و سه باهم: همکار اوّلی در حال بررسی یکی از کیف های دست دوز یهو به ذهنش میرسه که صنایع دستی به انگلیسی چی میشه و چون شما پشت میزت نبوده ای این وظیفه خطیر به همکار دومی محول میشه که جواب بده و ایشون در نهایت خونسردی میگه :Ha.nd Job !!!!

***

پ.ن: بعد از اینکه شرح ماوقع رو شنیدم بحالت سوت زنان در افق محو شدم.

پ.ن: یعنی الان اگه از همکاردومی بپرسم سوت زنان به انگلیسی چی میشه، میگه : Bl.ow Job ؟؟؟


"Love Makes the World Go 'Round"

26 بهمن 1392 ساعت 08:59 ق.ظ


زمین بر محور عشق میچرخد نه بر محور س.ک.س


وقتی گولو کلید کلماتش را میگذارد توی جیب لباسی که دیگر نمی پوشد

23 بهمن 1392 ساعت 11:45 ق.ظ


همیشه فکر می کردم باید اتفاق خاصی بیفتد تا مثلا یک هفته ی تمام ننویسم، فکر میکردم ده روز برای تخمین طاقت ننوشتن من خیلی زیاد است، ولی این چند وقته دیدم اینطور نیست. دو هفته ی گذشته هیچ فرقی با اوقات دیگرم نداشته جز اینکه حوصله ی نوشتن نداشتم. من چرا انقدر زود به همه چیز عادت میکنم؟ این وابستگی که می گویند دقیقاً کجای من اینستال شده؟

***

حوصله نداشتم، پاک کردم.

***

دیروز میتوانست روز خیلی خیلی خوبی باشد اگر من بدخلقی نمیکردم. من بدخلق و بددهن هستم و توهین میکنم. این مسئله توی دو ماه اخیر خیلی خیلی بیشتر شده. من تا روز تولدم این اخلاق بد را کنار میگذارم و من بعد هر بار که رفتار بدی داشتم  خودم را پنج هزار تومان جریمه میکنم. امروز یک ماه تا تولدم مانده. 


***

خواب دیدم همچین نامه ای گرفته ام... می شد بیدار نشوم؟

***

حرف دیگری ندارم.



برچسب‌ها: گولو در آیینه

Deep Blue

20 بهمن 1392 ساعت 10:55 ق.ظ

می شد از همین روزها نوشت، از تولد ژول ورن و مندلیف و چالرز دیکنز و برشت گرفته تا مرگ بهمن فرزانه  و داستایوسفکی و تزوکا و حتی یوزف منگله ... می شود از همین تولد ها همین مرگها نوشت و می شود از بین همین تاریخها یک شب را خیلی اتفاقی بیرون کشید و نوشت. یک شب مثل  19 بهمن 1392 که من نشسته ام روی مبل قرمز خانه ی تو و نگاهتان میکنم که تند تند حرف میزنید و میخندید و من چقدر امنم و چقدر آرامم و ما چقدر پرحاشیه و بی تلفات بزرگ شدیم و امروز با مقنعه و کتانی انگار از مدرسه ی کردستان یکراست آمده بودی سرقرار. این بیست سال کی گذشت؟ ما کی سی ساله شدیم؟ تو کی رفتی ینگه ی دنیا که قدر بودنت را بدانم؟ من چرا گاهی فکر میکنم در جهانی که چال گونه ی تو وجود دارد میتوان غمگین بود؟ زندگی یعنی همین. همین لحظه ای که شما دوتا دارید تند تند شماره وایبر همدیگر را سیو می کنید و من به پهنای سالهایی فکر میکنم که در هاگواترز فرزانگان برای یازده سالگی ما رقم خورد و تا امروز سی سالگی کشیده شده ست... 

عنوان نوشت: دیپ بلو نام ماشینی است که از گری کاسپاروف بُرد. نه عشق و نه دوستی و نه لبخند را که صرفاً یک بازی شطرنج را...
پ.ن.یک: دیروز سالروز مرگ پریستلی بود.او اکسیژن را کشف کرد و من معجزه ی دوستان را.
پ.ن.دو: مانگا و انیمه را بیشتر بشناسیم.
پ.ن.سه : همچنان خوبم و همچنان نوشتنم نمیاید. فکر کنم برف روی کلماتم نشسته ست.

برچسب‌ها: گولو و دوستان

بهترین دوست/همکار میشونکی!

15 بهمن 1392 ساعت 03:44 ب.ظ


روز وسط زمستون نه بخاطر هیچ مناسبت کشوری و لشگری، که فقط به یمن تولد توئه که بهاره...

خیلی خوش شانسم که این تیکه از مسیر زندگی ام با طنین خنده های تو همراه شده

تولدت مبارک بهاره

چون وا نمیکنی گره ای، خود گره مباش؛ ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

14 بهمن 1392 ساعت 03:16 ب.ظ


این را مینویسم که بلکه روزی اسم خودت را گوگل کنی و اینجا را ببینی و بخوانی که  تنها مدارک قابل عرض زنی که امروز وارد اتاق تو شد ،  امید به خدا بود و دلهره ای کشنده در چشمانش. زنی که قلبش گوم گوم توی سینه می تپید و روحش انگار از طناب نازکی آویزان بود و تو حرفهایش را گوش کردی و ... 

هنوز هم وضعیت من معلوم نیست، هنوز هم آویزانم ،ولی اینبار نه از طنابی نازک و سست که انگار وصلم به یک ستون محکم... می دانی؟ من فکر میکنم اسلام و تسلیم شانس بیشتری برای زیستن در این جامعه خواهد داشت اگر مذهب را با امثال تو به ما بشناسانند ،گرچه تو پیش من نه نماز خواندی و نه تسبیح چرخاندی آقای سید مهدی حسینی میرمحمدی... تو آدم خوبی هستی. نه بخاطر مشکل من، بخاطر حال خوش همه ی آدمهایی که کارشان به تو ارجاع می شود و هرگز از اتاقت ناامید باز نمیگردند...


عنوان نوشت:روی دیوار اتاقت روبروی در ورودی روی کاغذ A4 بیتی از صائب تبریزی را چسبانده ای...


برچسب‌ها: گولو و وزارت علوم
( تعداد کل: 26 )
   1       2       3    >>