X
تبلیغات
رایتل

موهبت سکوت

30 دی 1392 ساعت 08:13 ق.ظ


خوبم.ساکتم.کتاب میخوانم. به صداهای اطرافم گوش میکنم.خوبم.


برچسب‌ها: گولوی ساکت

در سی سال و ده ماهگی

25 دی 1392 ساعت 12:21 ب.ظ

چند ساعت قبل تلفنم با شماره ی ناشناسی زنگ خورد و در جواب الو گفتن های من، یک نفر با بغض اسمم را صدا کرد. آنتن دهی شرکت باز مشکل داشت و تماس قطع شد. مُردم تا خودم تماس گرفتم. یک نفر داشت گریه می کرد. گفت دعا کن من در حرم امام رضا هستم. خودش را معرفی نکرد. گفت دعا کن. گفت مرا ببخش من اذیتت کردم. تماس دوباره قطع شد. SMS دادم و تشکر کردم. جواب داد :حلالم کن. نمی دانم که بود که شماره تلفن مرا داشت و اسمم را میدانست .نمی دانم چرا باید می بخشیدمش. ولی میدانم که هر چه که فکر کردم دیدم از کسی دلخوری ندارم. شاید از چند نفر خیلی خیلی کم دلگیر باشم ولی از کسی ناراحتی گنده ندارم. این آرامم کرد... من از کسی دلگیری ندارم و یک نفر مرا در حرم عزیزی دعا کرده... خوشبختی یعنی همین...



برچسب‌ها: گولو و روزمرگی

اصرار بر استفاده از کلمات تازه

24 دی 1392 ساعت 03:38 ب.ظ



مدت پخش کارتون باب اسفنجی بیشتر از تحمل مثانه اش بوده و نشتی داده روی صندلی اش، مامانش با دلخوری اومده صندلی رو بشوره که خانم فرموده اند : اینا همش انجام وظیفه است!

برچسب‌ها: گولو و حنا

مثل لامپ های کوچولوی ریسه های رنگی میایین و دنیا ریسه میره از خنده های رنگی تون

22 دی 1392 ساعت 11:15 ب.ظ

توی فولدرهای گمنام لپ تاپم پرسه میزدم که به این عکس رسیدم. اینجا چند سالته؟ اصلن عکاس کیه؟ فرم صورتت چقدر کوچولوئه. چشمهای گرد و بینی کوفته ی گنده و اون نگاه چی میگن؟  تو کجا بوده ای اینهمه سال؟ قبل از تو من چطور زنده بودم؟ مادری هم یعنی میتونه این همه شیرین باشه؟ من تا وقتی که خاله نبودم چی بودم پس؟...
صدای یه SMS منو می کشونه تو دنیا : "واسه یه نی نی بی خاله تو دلت جا هست؟" برمی گردم تو بهشت... نی نی کوچولو قدم بذار رو چشمای خاله گولو و بیا... 

مادری مبارکت باشه عزیزم...

از زندگی ام که حرف میزنم از چه حرف میزنم

22 دی 1392 ساعت 12:15 ب.ظ


پیش نوشت: این نوشته خطاب به یک خواننده است که ایمیلش را ندارم و نامش را نمیدانم


***

صبح که از خواب بیدار میشم، جلدی از رختخواب میپرم بیرون. دلم میخواد یه کم بیشتر غلت بزنم، ولی نمیشه. دو هفته است که نمیشه. دو هفته است که با عثمان بیگ می رم سر کار و اگه دیر از خونه بیام بیرون  توی ترافیک همت گیر میکنم و این یعنی کلی کلاچ/ترمز و دنده عوض کردن و ترسیدن از ماشین هایی که یهو میپیچن جلوی عثمان.

گاهی به این فکر میکنم که اگر شوهر داشتم ماشین رو اون از پارکینگ بیرون میاورد. شاید تا دم در شرکت یا حداقل یه مسیری من رو می رسوند. وقتی اول صبح تو ماشین می نشستم،فرمون و صندلی یخ نبود و بخاری روشن بود.

ولی شوهر ندارم. دست دارم و پا  دارم و گواهینامه و ماشین برای اینکه برم سر کار. این شد پنج تا نعمت درست و درمون. از رختخواب جست میزنم توی دستشوئی و تو دلم هم غرغر میکنم. قرارمون با دوست پسره اینه :من نعمت هاشو فراموش نمیکنم و اون نق نق هامو گوش میکنه.

***
ساعت سه بعد از ظهره. خسته ام. به گوشی ام نگاه میکنم. Missedcall  و SMS ندارم. اگر هم باشه لابد از فلان موسسه و بهمان حراجیه. اون SmSی که میخوام رو ندارم. لپ کلام. امروز هیشکی قربون صدقه ام نرفته. هیشکی حالم رو اونجوری که میخوام نپرسیده. دوست پسر ندارم که زنگ بزنم عصری قرار بذارم. شوهر ندارم که بخوام زودتر برسم خونه. تنهام. میتونم عین برج زهرمار بشینم و بغ کنم. میتونم هم آهنگ جدیدی رو که دانلود کرده ام گوش بدم، با این گومبولچه ی سبز کنار ایمیلم که اسمش توتوئه چت کنم ،زنگ بزنم دوستم و خودم رو دعوت کنم به چایی و قهوه ی همیشه به راهش. میتونم وبلاگ و کتاب بخونم... من هر روز ساعت سه بعد از ظهر تصمیم میگیرم به کدوم یکی از اون میتونم های بالائی گوش بدم.

***
بعد از کار میرم بازارچه تجریش و چشمم به سبزی های جورواجور خوشگل می افته. دلم میخواد خرید کنم. دلم میخواد برای خونه ی خودم خرید کنم نه اینکه خریدها رو  ببرم خونه و مامان بگه که بابا صبح تره بار بوده و یخچال پره و مجبور بشم خریدامو بذارم تو بالکن... صبح پنج شنبه میرم هایپر، یه بسته چایی برای دوستم بر میدارم، چشمم دنبال شکلات بابانوئلی برای اون یکی دوستم می گرده، دلم می خواد برای خونه ی خودم برای صبحانه ی دو نفری  نون تازه و پنیرهای جورواجور بخرم. آرزوهام رو به پنیر لبنه و نون سیر محدود میکنم...من فقط هفته ای یه روز تو خونه صبحانه سناتوری میخورم و نمی ارزه یه طبقه از یخچال رو پر از اجناسی کنم که مامان اینا مصرف نمیکنن.
اول ماهه. حساب بانکی ام صدای جیرینگ جیرینگ میده. پلیورهای مردونه ی بوتیک های میدون محسنی رو می بینم و دلم میخواد برای کسی بخرمشون. کسی نیست. دوست ندارم برای خودم خرید کنم. دلم میخواد یه نفر دیگه بدونه من دلم یه جوراب جینگولی یا یه کیف چرمی میخواد. دلم میخواد پشت بعضی از خریدهام یه قصه باشه نه یه کارت اعتباری کشیدن تو دستگاه POS ... قصه ای نیست. میتونم عزا بگیرم و میتونم خیلی از خریدهام رو توی Wish List تولدم بنویسم و بهترینشون رو هم خودم به خودم هدیه بدم. حقیقت اینه که من تنها نیستم. فقط شوهر ندارم. 
***
هفته ی پیش یه چیزی شبیه جراحی رو صورتم انجام داده بودم و نصف صورتم پانسمان بود. از مطب که اومدم بیرون سرمای نامهربون هوا باعث شد بی حسی بپره و بخیه ها به شدت درد بگیرن. دلم میخواست برم خونه و کنار شومینه بخوابم. نمیشد. باید یه مسیر طولانی رو پیاده میرفتم تا داروهام رو بخرم. با خودم فکر کردم اگر شوهر داشتم الان اون میرفت داروها رو میخرید. شوهر نداشتم. خودم رفتم...
***
توی وبلاگها چرخ میزنم. این یکی به درد نخوره. شعرهای آبکی مینویسه. این یکی متن آهنگهاست. این ولی چقدر خوشبخته. چه شوهر خوبی. نگا درسش رو هم تموم کرده. چقدر با خانواده ی شوهرش خوبه. اضافه وزن هم نداره. حتمن خونه ی قشنگی داره. حتمن روزهای عاشقانه و شبهای شاعرانه ای داره. میدونی ؟ میتونم تا ابد  این جمله ها رو ادامه بدم. میتونم توی خیالم براش یه قصر بسازم. اما با خودم میگم که  گولو اینجا دنیای مجازیه. برای من مجازی یعنی اینکه انتخاب میکنی چی بنویسی. این وبلاگ سعی کرده فقط از خوشی هاش بنویسه. حتی با خودم فکر نمیکنم دروغ نوشته. فکر میکنم اونم مثل من خواننده ی وبلاگ خودشه و از خوشی ها نوشته که اگر روزی خورد به ناخوشی ، بیاد روزهای دیگه شو بخونه و یادش بیاد چقدر خوشی های دیگه تو زندگی داره. همین. زندگی آدمها در ساده ترین حالت یه مکعبه و من حق ندارم از یه وجه اش بقیه رو حدس بزنم. تازه مگه وقتی وبلاگ اون خانمه رو خوندم که همسرش خیانت کرده بود گفتم کاش من جاش بودم؟،یا اون وبلاگه که نویسنده اش متوجه شده بود باید ماستکتومی کنه؟ نه. نخواسته بودم و این انصاف نیست. زندگی درهمه نه سوا کن جدا کن.
***
متوجه شدی چی شد؟ من هر کجای زندگی که سختم بوده  ناشی از خالی بودن جای شوهر دونستم یا حداقل میتونستم بدونم. این تله ایه که ما دخترهای مجرد امکان داره حسابی گرفتارش بشیم. یعنی همسر و ازدواج رو جایگزین همه ی خلاها بدونیم و از شوهر یه بت یا یه قهرمان بسازیم که قراره بیاد و همه سختی ها و مشکلات رو از راه ما برداره و ما رو به همه ی آرزوهایی که خودمون عرضه نداشتیم بهشون برسیم، برسونه. شایدم حق داریم. هیشکی به ما نگفته خودت لذت ببر. انگار لذت بردن یه مجرد از زندگی گناهه و نشونه فساده ،یا اینکه تمام لذت های دنیا جن*سیه و مختص متاهل ها. هیشکی به ما نگفته لباسهایی که دوست داری بخر. آرایشی که دوست داری بکن. ناز خودت رو بخر.خودت رو دوست داشته باش تا بقیه هم دوستت داشته باشند. انقده همه چیو نگه ندار برای بعد از ازدواج. انقده بار عاطفی روی این مسئله نذار که اگر خدای نکرده ازدواج خوبی نداشتی حس کنی همه ی زندگی ات رو باخته ای. از زندگی الانت لذت ببر و نیم نگاهی هم به آینده داشته باش ...
***
می دونی این همه نوشتم که چیو بگم؟ میخواستم بگم من و تو توی زندگی اینهمه نعمت داریم و یه نعمت نداریم. تازه اونائی که این نعمت رو توی خونه شون دارند میگن بگیر نگیر داره. شوهر ربات نیست که به سفارش آدم بسازن. آدمه با عقاید و مشکلات و محسنات خودش. همه حرف من همینه عزیزم ؛ شوهر نعمت نیست، ازدواج خوب نعمته و خدا برای تقسیم نعمت ها از ما تواناتر و آگاه تره... اعتماد کن به دستهایی که تو رو توی بغلشون دارند و از نعمتهای دنیا لذت ببر. میدونم راحت نیستا، ولی تو تلاشت رو بکن... هر وقت هم کم آوردی، هر وقت دلگیر شدی ، هر وقت آسمونت ابری بود، نق بزن، جیغ بزن ، گله کن ، منتها نه سر مردم. سر اونی نق بزن که قصه ات رو نوشته. اونی که نشسته اون بالا واسه همین چیزا، واسه گوش دادن به حرفهای تو، واسه بغل کردن تو...



پ.ن: توی متن عمداً به جای همسر نوشتم شوهر . بخاطر اینکه همسر هم به زن اطلاق میشه هم به مرد، ولی شوهر حتمن یه مرده و این نوشته برای یک خانوم نوشته شده.

برچسب‌ها: گولو و نگفته هایش

آرامش ، شادی ، امنیت

21 دی 1392 ساعت 01:33 ب.ظ


از تو ممنونم


ای که لبخند در تلفظ نام عزیزت اجباریست

21 دی 1392 ساعت 11:20 ق.ظ


امروز روز آغاز امامت توست. مبارک باشد. 


برچسب‌ها: گولو و عقاید

صرفاً جهت درج در تاریخ

21 دی 1392 ساعت 10:54 ق.ظ


دیشب که  تصمیم گرفتم برای اولین بار با مادرم در مراسم ختم انعامی که در خانه ی پسر یکی از علمای بسیار بسیار صاحب نام برگزار بود شرکت کنم ، هیچ فکر نمیکردم وقت ورود به مجلس با صورت بدون آرایش و لباس مشکی با خیل عظیم زنان قرمز پوش مواجه شوم. بله. ما ناخواسته در مجلسی که به نام عُمَرکُشان معروف است، شرکت کرده بودیم...

***

برق پولک های قرمز ، صدای کل کشیدن، دیوارهایی که با بادکنک و حریر و لباس زیر! قرمز تزئین شده بودند... و زنانی که روی کراواتهای تزئینی قرمزشان نوشته بود" لع.نت بر عمر" و از من می پرسیدند پس لباس قرمزم کو و سریع با گوشواره و گل سر و انگشتر قرمز مرا آرایش کردند. از بلندگوی سالن پذیرایی صدای خواندن یک شعر پخش می شد: دلبر دلبره ،خلیفه خره...

***

من دیشب شاهد مراسم عجیبی بودم. مراسمی که نه بیش از این قصد توصیفش را دارم  و نه به پیشینه و پسینه اش کار دارم. شعرهای عربی اش را نمی دانم ولی با یک گوگل سرچ ساده تمامی شعرهای فارسی متدوال در این مجلس را هم می شود پیدا کرد. برای من امروز روز اول شروع امامت امام زمان است. امامی که معتقدم زنده است و کنار بندگان خدا حضور دارد. همین برای شادی من کافی است و هیچ لزومی نمی بینم به اهل تسنن فحش بدهم تا عیدم عید بشود.مجلس دیشب بدون فحش دادن مجلس شادتری می شد...

***

پ.ن: نام جشن را نفهمیده بودم تا وقتی که مداح خواند: جشن بزرگونه،عُمَرکُشونه...


نظرات بسته است.یعنی من نه قصد بحث دارم و نه دوست دارم که این مبحث کش پیدا بکند.


باب سوم،حکایت هجدهم

18 دی 1392 ساعت 10:05 ق.ظ


هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت  پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق را به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم...



اینجا را ببینید



برچسب‌ها: گولو و روزمرگی

ایران 15

16 دی 1392 ساعت 10:24 ق.ظ


دارم باهاش در مورد شهرهایی که رفته ایم صحبت می کنم،میگه ببین من مثل سعدی نیستم که دهن جاده ها رو صاف کرد، من حافظ شیرازی ام، همون خونه تا مسجد و میخونه رو هم به زور رفته ام... با خودم فکر میکنم من چی؟ شهرهایی که توی چند وقت اخیر رفته ام رو از نظر میگذرونم و با کمال شرمندگی می بینم من نه حافظ شیرازی ام نه سعدی و نه هیچ آدم دندون گیر دیگه ای. من راننده کامیون تبریزی هستم که هر کجا که بار خورده رفته!!!

برچسب‌ها: مارکوگولو

دلتنگ مرباپزان

16 دی 1392 ساعت 10:04 ق.ظ


اتاق فرمان، تابستان لطفاً



برچسب‌ها: گولوی ضدسرما

جغد مینروا

14 دی 1392 ساعت 11:51 ق.ظ


طبعا ً تعطیلات خیلی شادی نبود،کتابهایی که هفته ی قبل خریده بودم قبل از ظهر تمام شدند.خاک غریب جومپا لاهیری را خیلی خیلی بیشتر از مترجم دردها دوست داشتم.بقیه اوقاتم را صرفاً سپری کردم. امروز خواندن نسخه انگلیسی خاک غریب را شروع میکنم.

***


دیشب یادم افتاد دو هفته ای هست که کتاب مادر پرل باک را از دوستی قرض گرفته ام و هنوز نخوانده ام.ساعت نه شروع کردم به خواندن و یازده و نیم بود که تمام شد. معرکه بود. و پر از غم و تمام حسهایی که اسمشان را نمیدانم. شب موقع خواب وقتی خودم را لای پتوی نرم و بالشهای ریز و درشتم و کیسه آب گرمم جا کرده بودم  و تنم مست آرامش و خواب بود، خدا را شکر کردم که در چین 1900 تا 1960 به دنیا نیامدم، در افغانستانِ چند دهه ی اخیر که به زنانش ظلم بسیار رفت و میرود،به دنیا نیامدم، یک یهودی در زمان جنگ جهانی دوم نشدم، یک ارمنی در سالهای کشتار ارامنه نبودم. مسلمان زمان جاهلیت نشدم. دیشب خدا را شکر کردم که شاهد نزدیک نسل کشی و جنگ و مصیبت و این بلایا نبوده ام. امنیت حس خوبی ست. دیشب من نه در در آمریکا و استرالیا و کانادا و بریتانیا و اروپا ، که در همین ایران خودمان امن بودم.

***


از پست قبلی به این فکر افتادم که من واقعا چه مدل لباس عروسی دوست دارم، توی سایت مگی گشتم و در نهایت متوجه شدم من دوست دارم وقتی عروسی بگیرم که باردار باشم. می دانم در ذهن اکثر خواننده ها احتمالا چه میگذرد ، ولی به نظر من عروسی فقط یک جشن است و من دوست دارم وقتی این جشن را برگزار کنم که از تداوم ازدواجم به اندازه ی تولد یک نوزاد مطمئن باشم. اینجا و اینجا و اینجا را ببینید. قشنگ اند نه؟

***


تا حالا طاووس را در حال پرواز دیده اید؟ این پرنده قفسی نیست. زیباییش در پرواز است.گاهی آدم در شرایطی گیر میکند و اطرافیان و حتی خودش فکر میکنند حد کمالش همین است و اینطوری سقف آرزوهایش در همان قفس شکل میگیرد. زیباتر یا زشت تر، منِ واقعی هر آدمی در پروازش است که معلوم میشود. خدا عمر قفس ها را کوتاه کند.

***


دوستی قصه ی دوست ندیده ای را میگوید. به عکسهایشان نگاه میکنم. برف زیاد. گونه های سرخ. خنده ی شاد. عکسها داغند. با خودم فکر میکنم چقدر قصه بلدی خداهه. گاهی خوشبختی ما را در جایی دیگر است. گاهی در یک کشور دیگر و گاهی تنها در یک طبقه ی دیگر...

***


پ.ن : دریا واسه کشتی های بی سرنشین جا نداره ، پس من چرا غرق بودم؟ تهران که دریا نداره...

عنوان نوشت :جغد مینروا



برچسب‌ها: گولو و روزمرگی
( تعداد کل: 28 )
   1       2       3    >>