X
تبلیغات
رایتل

تو به شیرینی یک شب یلدا

30 آذر 1392 ساعت 03:27 ب.ظ

من این روزها به چند دلیل نیمه شخصی و در عین حال خصوصی سرحال نیستم و طبعاً اینجا هم بی تعارف تر از همیشه از غصه ها و دلگیری هام نوشته ام، با این همه این دلیل نمیشه که فرصت شاد بودن رو از دست بدم...الان هم که شما داری این متن رو میخونی یحتمل من توی راه هستم ، دارم یه فولدر آهنگ دبش گوش میدم و از آفتاب کم رمق آخرین روز پاییز لذت می برم.این پاییز هم گذشت و من زنده، سالم و شاداب هستم.این پاییز هم گذشت و بار گریه و غم من خیلی خیلی سبک تر از خنده از شادی ام بوده...و خدایی هم هست که نشسته تا من براش ناز بکنم و نق بزنم...از من می شنوی امشب رو خوش بگذرون.فردا یه روز دیگه است،یه ماه دیگه است، یه فصل دیگه است...یه امشب رو خوش بگذرون و تا فردا بخند.کی می دونه خورشیدِ فردا آبستنِ غمه یا شادی؟ اونی که زیادی پشت سرش رو نگاه کنه آخرش گردن درد میگیره،اونی که همش به افق دور نگاه کنه،از زیرپاش غافل میشه.تو امشب رو خوش باش ، من فرداتو سپردم به دوست پسرم...

The Solstice

29 آذر 1392 ساعت 11:18 ب.ظ

فردا شب طولانی ترین شب سال است.برای من این یعنی از فردا روزها بلندتر خواهند شد.یعنی بهار به من نزدیک تر شده است.زمستانت را به بهارت می بخشم.

*

دیروز رفتم دانشگاه.نمی گویم شهر غریب.برای کسی که تنهاست و به این تنهایی خو گرفته غربت چه معنا دارد؟مگر توی همین تهران خودمان تنها نیستم؟از هفته مگر چند روزش تهران است و الباقی طهران؟غربت در نگاه آدم است.من در همه جا و هیچ کجا غریبم.یک شهر بیشتر و کمتر فرقی ندارد.

*

حامد هم بود.طهران که حامد ندارد.از کل آن فوق لیسانس کذایی همین مرا بس که یک نفر هست مرا صدا کند خاله که از دوست نزدیکترم و من نگران باشم که صفردوی ارتش بهش سخت نگیرند.

*

دیروز از دوشنبه راحت تر بود.آدم انگار وقتی کلاً دست میشورد از بنده هایت دلش قرص تر میشود.میفهمی که چه میگویم؟هیچ آهنگی بارمعنایی خاص ندارد و خیال راحت میروی سراغ فولدر ساسی مانکن و علیشمس.اصلن مرا چه به خواجه امیری؟

*

امروز عثمان را بردم دستی به سر و رویش بکشند و بچه ام چقدر تمیز شد.دلم میخواست به آن کارگر غمگین کارواش بگویم آقا روی من هم کف بریز.موتورشوئی هم میخواهم.از آن واکس های گران تومنی هم به چشمهایم بزن که براق شوند و بقول لاله جلوی مهمان گذاشتنی بشوم.

*

تعویض روغنی و کارواش را تنها نرفتم.آقای همکار آمد.مجبور بودم ازش بخواهم.بنده هایت هنوز تو را در کنارم نمیبینند.تو که قصد نداری مرئی شوی،کمی فرصت بده ، به امید خودت همین روزهاست که آنقدر مرد شوم که از عهده ی این کارها هم بربیایم. ببخش اگر هنوز کمی ترس،کمی ظرافت،کمی از حسی که اسمش یادم نیست در من باقی مانده.یک ذره بیشتر همت کنی و یکی دو نفر دیگر بفرستی که هر کدام آجری در دیوار بی اعتمادی من بشوند،دیگر پروژه ی مرد ساختن از من کامل میشود.

*

الان نیش ات زدم.اصلن فهمیدی؟

*

فردا شب ،شب یلداست.فردا نامرد هستم.یا بهتر بگویم ،فردا من مرد واقعی خواهم بود،از همین جوانمردهایی که بهشان حق تصاحب امثال مرا چهارتاچهارتا داده ای.فردا بجای اینکه بروم ایوب ، باسلق و پشمک و آجیل بخرم، فرار خواهم کرد.به درک که بودن یا نبودن من باعث چه چیزهایی بشود.مهم این است که من خیال کنم از باشرفی ام است که دارم فرار میکنم.به درک که پیش خانواده نباشم.حنا هست.سرشان را گرم میکند.

*

یادت هست پارسال از این خواستم؟امسال اگر بودی این را میخواستم.با هم تنها خواهیم بود و تو که میوه خور نیستی و مگر معده ی من چقدر جا دارد؟فردا شب،شب راحتی نخواهد بود.سبک باشم بهتر است.

*

زری را می شناسی؟بیا و نشناس!  چهارشنبه دیدی سرش چقدر داد کشیدم؟تقصیر تو بود.گناه کبیره نکرده که دوست من شده.سرش داد کشیدم چون تو با این حکمتهای مزخرف گه ات باعث شده ای سر امیددان روحم آفت بزند.تو چه می دانی آفت چیست اصلن؟ زخم است. خیلی کوچک.اندازه سر گوش پاک کن.ولی وقتی توی دهنت آفت بزند دیگر فرقی ندارد چه بخوری.زهر یا عسل،شهد یا شراب، تمام خوراکی های جهان تا فیها خالدونت را می سوزاند.بخاطر همان زخم کوچک سطحی بی ارزش و بی اهمیت تمام خوراکی های جهان زهر میشود.حالا تو با این بازی هایت باعث شده ای سر امیددان من آفت بزند.خودت را نزن به آن راه.می دانم که خوب میفهمی از کجاها دلگیرم.

*

میدانم میخواهی چه بگویی.مثل همان اولیاالله ات بی مزه و بی معنا هستی.بگو.بگو که فلان جایی که میگویی حواسم نبود از فلان خطری که هرگز شستت خبردارش نشد رهانیدمت.از قدیم همین بوده.راهت را کج کردم که فلان مار غاشیه که در بهمان جای زندگی ات کمین کرده بود نیش ات نزند.آخر یکی نیست بهت بگوید مرد حسابی مگر آن مار غاشیه را خودت ننشاندی آنجا؟یا حتی شاید آدم دلش بخواهد مار نیشش بزند و یکی،یک خری باشد که دستش را در بستر بیماری بگیرد تا اینکه سالم و سلامت و تنها بگردد و در حکمتهای تو تفکر کند.گناه من چیست که صلاح مرا بهتر میدانی؟بابا من خسته شده ام.اصلن می بینی از خط اول همین پست تا حالا چند بار قلبم فشرده شده؟اشک امده تا پشت نی نی چشمهایم؟ ببین خدای خر! من از بنده ی تو امید ندارم.الان میاید اینجا را میخواند و میگوید فلانی دلش شوهر می خواهد و تمام.یعنی فکر بنده ی تو در همین سطح است.ولی از تو چه؟ باید به تو هم امیدی نباشد؟ من میفهمم داری با من بازی میکنی ولی قواعد بازی ات خیلی تخمی است.میخواهم درک کنم ولی نمی توانم.شعورش نیست.آزار میبینم و دق میکنم.

*

بگذریم...

*

آها! از همین الان گفته باشم.حالا که رو کردم فردا چه کاره ام،به مردانگی ام که از بنده های نر تو خیلی خیلی بیشتر است قسم میخورم اگر برف و بوران بفرستی و جاده ها را هم ببندی من باز به این خانه برنمیگردم.در پارک میخوابم و برنمیگردم.مردم گناه نکرده اند که لبخند الکی ببینند.تازه مادرم چه گناهی دارد؟ او که برعکس تو کلام مرا از لبان بسته میخواند چه گناهی کرده؟بذار فکر کند با دوستانم خوشم.فردا حکمتهایت و نعمتهایت را برای خودت نگه دار.من فردا بنده ی خودم هستم .یا حتی بنده ی شیطان رجیم تو.میخواهم بنده ی کسی باشم که انار شب یلدایم را دان کند،جوراب کریسمسم را پر کند،چراغ حنوکایم را روشن کند.نه. نه تو آن خدایی هستی که من میخواهم و نه من آن بنده ای که باید.کار ما تمام.کار ما در همین دنیایی که با پا به آن آمدم تمام،میخواهم با سر از آن بروم.چه فرقی دارد؟منکه امید به تو ندارم.دیگر چه فرقی دارد بخاطر چهارتا لیچار که بارت کرده ام بروم جهنم یا بخاطر اینکه قوزک پایم را یک مرد،این خلقت برتر تو، دیده و افسارش را پاره کرده...


پ.ن:دلم امشب از تو خیلی پر است.از دنیایت خیلی پر است.از آجرهایی که در دیوارم گذاشتی خیلی پر است.خودم هم می دانم که نامه ی اعمالم هیچ لایک ندارد.ولی بالاغیرتاً این حرف مرا بشنو.زمینی بشنو.همینجوری که می گویم بشنو.لطفاً با این آفت اینهمه بازی نکن.بگذار مرور زمان خوبش کند.درد دارد.خیلی درد دارد.نمیدانم باید به چه قسم ات داد ولی خواهش میکنم اجازه بده دیگر خوشبین نشوم.خواهش میکنم.بخدا سختم است.بخدا همین الان اشکم چکید روی کی بورد.اگر قرار است مرا اینجوری عزیز بداری و بیادم باشی،لطفاً خوار و فراموشم کن.من توی این هفته ای که گذشت تحلیل رفته ام.طاقتم کم شده.زورم به تو به دنیایت به مردها و زنها به گنجشکها حتی نمیرسد.تو را قسم میدهم به خودت فریاد مورچه ها را بشنو...زیر بار حکمتت لهشان نکن.


***

نیمه شب نوشت:توی نوعی یا آجر هستی یا داری نیمه میندازی بالا. آجر طرف حساب من نیست، اینبار روی سخنم با بنّاست...

پنگونه ای برای آقای خونه ی آیدا اینا

29 آذر 1392 ساعت 10:34 ب.ظ

زود برگرد به خانه 
برچسب‌ها: گولو و دوستان

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

27 آذر 1392 ساعت 09:10 ق.ظ


خوبی اش به اینه که از هر کجا شروع کنم،قبل و بعدش رو خودت خوب می دونی...اصلن همین دونستن های توئه که باعث میشه غصه هام عوض سیاه و تیز، آبی کاربنی و محو باشن.همین بودن های توئه که باعث میشه نبودن ها خیلی تلخ نباشند. گاهی که پر از نق میشم.گاهی که بودنت رو نبودن فرض میکنم، بد میشم.ولی توی همون حال بد هم روم نمیشه گلایه های گنده بکنم.یعنی یه جوری باهام تا کرده ای که روم نشه.میدونی ؟دوشنبه رفته بودم دانشگاه. شهر غریب ،غریب تر شده بود. به روی خودم نیاوردم تنها هستم. تو با من بودی حتی اگر کسی نمی دیدت.من باید بچه ی خوبی باشم که گرماتو حس کنم نه؟شهر غریب سرد بود آخه.دو تا بلیط خریدم و یه نصفه آلپرازولام 0.5 خوردم و تا تهران خوابیدم.شایدم بخاطر همونه که هنوز منگم وگرنه دیروز باید خوشحال بودم.وگرنه امروز باید ناراحت باشم.باید ناراحت باشم؟ تو بگو. می دونی؟ خسته ام.یه خستگی مزمن.دیروز با نرگس حرف زدم.حرف که نه.چت کردم. تو میدونستی سی سالگی ام رو توی ایران میبینم؟ من نمی دونستم.نرگس هم نمیدونست.دورتموند که یه روزی نزدیک بود الان چقدر دوره.من چقدر دورم.من کجام؟ توی همه ی قصه های عاشقانه مرد قصه اخر شب زن رو تو آغوش میکشه و با سر انگشت موهای نرمش رو نوازش میکنه.منکه موی بلند ندارم.این عکس بالا رو میبینی؟زیرش نوشته ام "زنی نباش که محتاج مرد باشه،زنی باش که هر مردی بهش نیاز داره" هر مردی به چی نیاز داره؟ من که دامن ندارم. هر مردی به چی نیاز داره؟کوچه ها رو براش آذین بندی کنم؟ یا برم امامزاده نماز آیات بخونم؟صبح که از خواب پا شدم هنوز خواب بودم نه؟ هنوز خوابیم؟همه خوابیم.مست میکنیم که بیدار بشیم.انگار کورم.همه چی رو سفید میبینم.من چرا اینهمه با حدود حرمت تو بازی کرده ام؟من که موقع بالا رفتن پیک شراب میگم بسم الله.کاش حقیقت مثل یه بالش بود.بغلش میکردم میخوابیدم.من از تیغ کاتر میترسم آخه.امین تارخ تو کلاس فن بیان چی می خوند؟وفا کن تا رها گردی  زدستم، زنان بی وفا را دوست دارم. نه. شعرش این بود :من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟ خانه؟ خونه کجاست؟ شاکی نیستم.نه.اصلن شاکی نیستم.شاید یه کم گنگم. آدمها یا بالا میرن یا پله اند. لابد تو خواستی من بالا برم که اینهمه درد پیچیده تو این پاهای ... تو این پاهای چی؟ پاهای تنها؟ پرنده های سیاه چه فرقی داره کلاغ باشن یا پرستو؟گفتم که ،خوبم.نگران من نباش. من که جودی آبوت نیستم.


پ.ن:این روزها مهم ترین خواننده ی وبلاگم خودمم.برای خودم می نویسم و طبعاً فقت جوابگوی سوالهای خودم هستم.

جهان در تهران

26 آذر 1392 ساعت 11:06 ب.ظ

این رو میخونم و بهش زنگ میزنم که بگم: ادیسون حتمن پدر نداشت وگرنه چه حاجت به اختراع برق؟ صدای شادشون میپیچه تو تلفن... از آیدا میپرسه کیه و تا متوجه می شه منم، با صدایی پر از زنگوله میگه : نجه سن؟...

 ادیسون و برق سهله،تا تو هستی چه حاجت به خورشید...

حتی سیندرلا هم اگر خواهر نداشت یک خاکسترنشین معمولی بود

24 آذر 1392 ساعت 09:41 ق.ظ


توی تمام خیالاتم برای تنها فرزندم هزار هزار خواهر میزایم

برچسب‌ها: گولوی مشنگ

'The Bluebird of Happiness'

23 آذر 1392 ساعت 09:03 ب.ظ

بپر بپر بپر


تقصیر تو نیست که شیشه ای هستی،دعا کن دنیا از سنگ نباشد

برچسب‌ها: گولوی ساکت

گفت کدوم؟مادرم یا برادر دوقلوم؟

23 آذر 1392 ساعت 07:34 ب.ظ


من حرفی ندارم یا شاید هزارهزار حرف دارم...


لینک عکس


اطلاعات بیشتر


وب سایت عکاس

تو و سیب زمینی سرخ شده و نوشابه خانواده مشکی

23 آذر 1392 ساعت 10:12 ق.ظ

باور کن که دست کم دوماهه دارم تلاش میکنم که همه چی گردن تو نیفته.همش با خودم گفتم از کم کاری تیروئیده.مشکل افسردگیه.پرخوری عصبیه... ولی حالا که برگه آزمایشم دستمه و می بینم هورمون های تیروئید درست توی نقطه ی اُپتیمم هستن و هیچ رقمه نمیشه مقصر دونستشون،حالا که مشاور بهم گفته درصد افسردگی کلاه قرمزی بیشتر از منه.حالا که با دلی آرام و قلبی مطمئن تمام کالری های مصرفی روزانه ام رو جمع کردم و ماشین حساب رقم کم آورد...حالا دیگه مجبورم همه تقصیرها رو بندازم گردن تو با اون پنیرهای خوشمزه و سس هزارجزیره و فرانسوی و نون پیتای خوش طعم ات...چون به هر حال می دونی که نمیشه این اضافه وزن تقصیر خودم باشه که آخه دوبل چیزبرگر عزیز من!!!

برچسب‌ها: گولوی مشنگ

"من موفق خواهم شد " جمله ای است که هر قمار باز و هر سردار بزرگ بازنده در جنگ گفته است

20 آذر 1392 ساعت 04:05 ب.ظ


رو به پارک پاییز زده ایستاد و ها کرد ،سرمای بالکن نیشتر می زد ولی باکیش نبود،از شمار این همه شب گرم یکی کم...

گذر گاه و بیگاه کامیونهای نیمه شب ، خواب شهر را سبک کرده بود.آسمان خرناس میکشید.دستهایش را دور فنجان سفید کوچک حلقه کرد.گرما...از گرمای اصیل و ناب خانه و رختخواب ده قدم فاصله داشت، اما با چیزی از درونش لج کرده بود و داشت گدایی فنجان را میکردمی خواست بهترین و راحت ترین لحظه های این چند ساله را با گران ترین قیمت ممکن پای خودش حساب کند ، چه باک که در کنج دیگر ذهنش به این کار بخندد . در لحظات تاریکی شب ، هر چیز موقتی به طرزی تالم آور و شاق ، همان حال و معنا و همان خصوصیات یک چیز قاطع و یک چیز محتوم را به خود می گرفت .و در عوض به طرزی عجیب ، آنچه به عنوان قاطع و محتوم به او داده می شد نشانی سنگین از موقت و دمدمی با خود داشت...

 در یک چنین آشفتگی و اختلاطی چطور می توانست راه را از چاه تمیز بدهد؟ یک جفت تاس را به هوا پرت کرده بود و تاس ها همان طور معلق تو هوا مانده بود و نمی افتاد - این "پادر هوایی" شاید حقیقی ترین تصویر وجودش بود. حقیقی ترین تصویر کشوری که ، در آن قوانین ثقل اجسام با خشونت طرد و انکار می شد... 

با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد اگر بنویسد و دید اگر بخواهد متنش دندانگیر باشد باید اینجای قصه را که نوشت ته سیگارش را خیلی بی تکلف پرت کند رو به سیاهی خیابان...توی دستانش را نگاه کرد،جوشانده ی گل گاوزبان سرد داشت به صورتش دهن کجی میکرد، توی هدفون یکی داد میزد :منو جون پناه خودت کن برو... همه ی عمر چه خواسته بود و حالا جز یک مشت فدائی چه داشت...عق اش گرفت و دلش خواست خودش را غرق کند.



پ.ن:من خیلی هم حرام خور نیستم.عنوان از بالزاک است،متن از هربرلوپوریه،یعقوب نادعلی و من.


یک گزارش کوتاه درباره باباهه

19 آذر 1392 ساعت 02:03 ب.ظ


کمتر از چهل و هشت ساعته که برگشته و خونه رو دچار وضعیت جنگی کرده.روی در یخچال و میز پذیرایی میشه کلاسه آثار انگشتان نوچش اش رو دید. در نمکدونها همه نیم بسته اند.اسفنج ها و شامپوهای تو حموم از امنیت لازم برخوردار نیستند و خلاصه که بود و نبود باباهه خیلی توفیر داره توی زندگی ما...


وقتی نیست:


- خونه هر ده روز یه بار جارو میشه.

- تهویه توالت می تونه همیشه روشن باشه.

- شومینه تمام شب روشنه.

- میوه خیلی کم خریده میشه.همون میوه های کم تو یخچال پلاسیده میشن.

- جلوی مبل روبروی تلویزیون خورده نون ریخته نمیشه.

- جای کنترلهای تلویزیونها معلومه.

- غروبها ساسی مانکن،حسین مخته و اشکین بصورت دالبی استریو تو خونه عر میزنن.

- وقتی از پشت در خونه صدای کلید میاد با ذوق از جا میپریم و بعد دمغ میشیم.

- حجم غذای مصرفی خانواده نصف میشه.

- اتاق خواب مامان اینا "بو مرد"نمیده.

- دمپایی های حموم جفت و مرتب پشت در حموم هستند.

- روفرشی جلوی حموم خشک و مرتب می مونه.

- وقتی تلویزیون رو روشن میکنی صداش رو مینیمم قرار داره.

- خواهر کوچیکه رو من می برم مدرسه.

- هیشکی نیست که وقتی صبح جمعه آب یخه یا وقتی نصفه شبها رادیاتور سرده بهش بتوپیم که تقصیر اونه.

- هیشکی واسه مامان از باغچه ی جلوی در گلهای سرحال داوودی نمیچینه.

- یکی از معضلات خاورمیانه این میشه که "کی باید بریم نون بخریم؟"

- گوجه هایی که از خره بار(به قول حنا) میخریم لهیده و خیارها کجول هستند.

- هیشکی کف اتاق مامان اینا شلوارشو گلدونی درنیاورده!

- الخ ...


وقتی هست :


- یکی هست که مامان رو صدا کنه :پری...

- وسط تلویزیون دیدن میاد کانال رو عوض میکنه میره!

- جلو در خونه سه جفت کفش گلی،گچی و نو پخش و پلا هستند.

- یه نفر هر روز به باغچه آب میده.

-علف هرزهای باغچه ی جلوی خونه و حتی در مواردی باغچه ی توی پارک روبروی خونه وجین و درختها هرس شده اند.

- یه نفر توی حموم شامپوهای منو امتحان میکنه! وقتی هم ازش می پرسیم میگه من نبودم جون بابا!

- شامپو به درک! یه نفر بعد از حموم سرش بو استخدوس میده و تنها فراورده ی موجود با این بو ژل بهداشتی گرون تومنی بانوان متعلق به منه!!!

- اول صبح که با لباس خواب و احیاناً لباس زیر میرم آب بخورم احتمال داره اهل خونه با این جیغ بلند بشن که:آآآآآآآآآی یه لحظه چشاتو ببند بابا! بعدش بدوم برم تو اتاقم.

- مهجورترین طعم های بستنی از گمنام ترین برندهای جهان تو فریزر پیدا میشه.

- نون داریم!

- یکی هر شب یه لگن میوه پلاسیده میشوره میاره جلو تلویزیون میخوره و جوری که بقیه بشنون میگه :مالیم خاراب اولینجا گوی جانیم خاراب اولسون!!!

- هر شب سه تا پیغام تبلیغاتی از ایرانسل رو میاره چک بکنم مبادا برنده مبلغ هنگفتی شده باشه.منم بدون نگاه کردن میگم که خبری نیست چون عین همین پیام ها رو  عصری برای مامان تفسیر کرده ام.

- هر بار تلویزیون رو روشن میکنیم احتمال داره یه سکته خفیف بزنیم چون صداش قبل از خاموش شدن روی ماکزیمم بوده.

- قس علی هذه


و این داستان ادامه دارد...



برچسب‌ها: گولو و خانواده

به من عاجز بی نوای تحصیل کرده کمک کنید

18 آذر 1392 ساعت 02:26 ب.ظ

  • دو هزارتا بازدید و همش سی تا کامنت؟
  • یه هفته است این پست رو نوشته ام همش چهل و سه تا نظر؟
  • تا وقتی این پستم صد تا کامنت نداشته باشه دیگه نمی نویسم!
  • مطلب به این مهمی نوشته ام اونوقت همش بیست تا لایک داره؟


حتمن شما هم با این وب نویس های محترم برخورد داشته اید...وب نویسهایی که هر دو هفته یه پست مینویسند که پست قبلی تا جایی که بتونه کامنت جمع کنه،وب نویس هایی که خواننده رو تهدید میکنن که اگه کامنت نذارن دیگه رمزی مینویسند.وب نویس هایی که خواننده براشون یه عدده برای بالا بردن آمار بازدید و لایک و کامنت.خب منم با اینا آشنام، و هر بار به همچین متنی برمیخورم ناخودآگاه اعتبار اون نوشته برام زیر سوال میره.به هر حال فارغ از دسته بندی های بحث برانگیز،  توجه تون رو جلب میکنم به این ویدئوی خیلی خیلی با معنا...


پ.ن: ازتون خواهش میکنم این مطلب رو به خودتون نگیرید.این مطلب مخاطب خاص نداره.یعنی اونائی که میتونن مخاطب این مطلب باشن اونقدری شعور و سن و تحصیلات دارند که  اگه می خواستن، بدون این مطلب هم به نتایج خوبی میرسیدند.

برچسب‌ها: گولو و عقاید
( تعداد کل: 28 )
   1       2       3    >>