هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست

30 آبان 1392 ساعت 10:04 ب.ظ
 میروی و تهران مه آلود مهمان کش روزش تاریک، باز طهران خواهد شد...

من شبیه به کدوم نویسنده ی معروف مینویسم؟

27 آبان 1392 ساعت 04:28 ب.ظ

دوستم بهار لطف کرد و این لینک رو برام فرستاد که توش بنویسم تا سایته بگه که دستنویس من شبیه کدوم نویسنده است.

از فکرهام نوشتم ، گفت شبیه ریموند چنلدر مینویسم.پلیسی و جنائی مینوشت. خوشم اومد.

از زندگی ام نوشتم، گفت شبیه کورت ونه گوت مینویسم، ساده و سخت می نوشت،خوشم اومد.

از نگرانی هام نوشتم، گفت شبیه چاک پاهلانوک مینویسم،باشگاه مبارزه رو نوشته بود،خوشم اومد.

از آرزوهام نوشتم، گفت شبیه فرانک باوم مینویسم،جادوگر شهر اُز رو نوشته بود،خوشم اومد.

از احساسم نوشتم، گفت شبیه کریستین بوبین مینویسم، دیوانه وار دوستش دارم.خوشم اومد.

دیگه آخرش دیدم از همه چی نوشتم جز خودم،خیلی ریلکس و راحت از خودم و از همه ی نگفته هام نوشتم، گفت شبیه کوری داکتوروف مینویسم که هیچ چیز خاصی نداره جز اینکه وبلاگ نویسه!!!!!!



اسم خوب

27 آبان 1392 ساعت 12:14 ق.ظ

در راستای این پست گلابتون بانو که الان پرنسس تو دلش داره، به فکر افتادم که من چه اسمهایی رو دوست دارم... خب اسم برای من خیلی مهمه.یه جورایی شاید زیادی مهم.من از روی اسم مردم تقریبا پیش قضاوت میکنم حتی! خیلی وقتا بخاطر اسم دوستام جذبشون شده ام بعد شناختمشون و بالعکس مثلاً یه بنده خدایی بود اسمش حسن بود و صادره از شیکاگو،یادمه یه بار بهش گفتم کاش صادره از ساوه بودی ولی اسمت سیامک بود! در این حد یعنی!(اگه شانس شانس منه، الان یکی از ساوه میاد منو میبنده به رگبار!از همین الان بگم که خب مومن در قیاس با شیکاگو حساب کن!) خب از بحث منحرف نشیم! داشتم میگفتم که اسم برام مهمه.اسم بچه دیگه مهم تر.حس میکنم یه عمر قراره خیلی جاها از روی اسم بچه ام مردم یه تصویر ذهنی بسازن. واسه همینم دوست دارم اسم بچه ام خاص باشه :

الغرض من این اسمها رو دوست دارم،حالا اینکه پیشونی منو کجای زندگی بنشونه، الله اعلم:

وانیلا

حنا

روشن

ذکریا

اوژن

مرمر

مانلی

بهارمست

بهشت

پریا

یورا

ریتا

ایلای

یوما

محشر

حلما

آماندا

رزی

راما

مینوسا

اردی بهشت

شیرین زهرا

نازنین فاطمه

شیرین لاله

روهینا

بقیه اش هم یادم نمیاد.


برچسب‌ها: گولو و عقاید

مقتل خوانی

25 آبان 1392 ساعت 11:32 ب.ظ

من هم مثل خیلی های دیگر اهل تلویزیون دیدن نیستم.اهل روضه رفتن نیستم.اهل دنبال دسته راه افتادن نیستم.اهل مطالعه ،امّا هستم.خیلی هم هستم. کار خوبی که امسال کردم این بود که کمی،فقت کمی از وقتم را توی این تعطیلات غم انگیز (که هیچ تفریحی بهم نمیچسبد) کتاب خواندم.چه کتابی؟مقتل مقرم که در سال 53 با عنوان "چهره خونین حسین" چاپ شده است. می پرسید مقتل چیست؟ خب مقتل در کلام یعنی محل قتل و در فرهنگ یعنی شرح یک واقعه ی خونین. و مقتل خوانی جد همان نوحه خوانی و تعزیه خوانی خودمان است که کمرنگ شده است.اولین مقتل خوان عاشورا که بود؟ بگویید که بودند که بگویم حضرت زینب و امام زین العابدین بودند.اینکه اولین مقتل و اینها را که نوشت را دیگر نمیدانم...

خلاصه گفتم لینک کتاب را برایتان بگذارم که زکاتش را نقد داده باشم.


با کلیک روی این لینک عبدالرزاق مقرم را بهتر بشناسیم


با کلیک روی این لینک کتاب مقتل مقرم را بخوانیم


با کلیک روی این لینک لیست کتابهای کتابخانه ی مرکز تعملیمات اسلامی واشنگتن را ببینیم


گولو نوشت:مقتل گفتم و آیت الله حکیم یادم آمد.حتمن همه تان مقتل خوانی اش را دیده اید.من ندیده بودم.وقتی شهید شد کلی جوک برایش ساختند.من ابله نوجوان هم در ترویج این جوکها حسابی از خودم جربزه نشان دادم.بعدها که مقتل خوانی اش را دیدم.بعدها که دیدم برای امام حسین چطور به سر و صورتش می زد،خیلی خجالت کشیدم.من که مذهبی نیستم خیلی خجالت کشیدم.حالا هر روزی که تاکسی از بزرگراه ستاری  بپیچد توی بزرگراه حکیم،من با دیدن نقاشی چهره ی  او روی دیوار دوباره خجالت میکشم.


توضیح نوشت : کپی رایت این کتاب آزاد است چون پنجاه سال از مرگ نویسنده میگذرد.من حواسم هست که لقمه حرام به خورد خوانندگان ندهم.


مطالعه ی اضافی نوشت: میدانم زیادی بسط میدهم و زیادی لینک میگذارم ولی دلم نمیاید خوانده هایم را با شما شریک نشوم. با قانون کپی رایت آشنا شویم و از اینجا هم مدت زمان کپی رایت آثار هنری هر کشور را بخوانیم. آها این داشت یادم میرفت.حالا که کپی رایت را دانستیم چه بهتر که کپی لفت را هم بدانیم که خیلی جالب است.

واسه دامادش اینقدر معیار نداره به مولا

25 آبان 1392 ساعت 09:50 ب.ظ

یعنی اضطرابی ما که سر این پروژه ی گوسفند قربونی نذر باباهه کشیدیم ، سر زایمان خواهر بزرگه نکشیدیم! این بابای ما هر سال شیش ماه قبل محرم میره یه گوسفند جوون قبراق رو نشون میکنه و میده که پروارش کنن! خبر هم دارم که هر از چند وقت یه بار هم میره مثل این مادرهایی که بعد از ده سال نازایی بچه دار شده اند قد و وزن گوسفنده رو چک میکنه مبادا بیاد زیر نمودار! اول محرم میده پشم های گوسفنده رو  کوتاه کنن( ما میگیم کوتاه کردن،شما بخون اپیلاسیون و بندابرو!) صبح تاسوعا میره با هزار ادا گوسفنده رو میاره تا غروب بهش رسیدگی های تکمیلی میکنه و غروب هم که ...

امسال اما بابا کربلا بود و دروغ نگم هم اندازه خودمون سفارش گوسفنده رو هم کرده بود. یعنی همه ناخن میجویدیم که این پروژه به سلامت اجرا بشه. آقا جونم براتون بگه صبح تاسوعا من همچین ملنگ و قشنگ عثمان بیگ رو برداشتم که برم گوسفنده رو تسویه حساب کنم و بیارم . رفتم و وقتی به محل موعود که همانا گوسفند زنده فروشی جمال بود رسیدیم دیدم چهل تایی گوسفند تو محوطه است و یه موجودی مابین گاو و قوچ و کرگدن هم جدا بسته شده! هزار ماشالله هیکل کانهو تایسون،قد بمثابه ی مایکل جردن! وزن هشتاد کیلو سرراست! مخلص کلام اینکه سریع دو سه تا عکس از گوسفنده گرفتم که طبق سفارش بابا براش ایمیل کنم و بسم الله گفتیم و پروژه ی تو صندوق کردن گوسفنده شروع شد!حالا از یه طرف من دلم نمی اومد پاها و دستاشو ببندن از اون طرف هم بنده خدا اصلن تو صندوق جا نمیشد. اینجای متن باید یه ربعی تلاش های بی شائبه ی جمال و نوچه هاشو بنویسم که خب نمینویسم و یهو آخرش رو میگم که من نبوغم گرفت و گفتم آقا اصلن چه کاره؟بنشونینش رو صندلی عقب! و چنین بود که گوسفندی که اینهمه چموشی میکرد همچین مثل رضاخان اومد و بی سروصدا و آقامنش نشست رو صندلی عقب و تمام! شما بگو این گوسفند تو کل مسیر یه تکون خورد نخورد! و اینگونه بود که بنده از پروژه ی انتقال مورد مذکور از مقر جمال به منزل موفق شدم. حالا اینا رو نوشتم که شما خودت بگی اکه جای من بودی و امروز میدیدی بابات ایمیل داده که عکسها خوب نیست و باید یکی میرفت کنارش وایمیستاد که قد و هیکل گوسفنده رو بشه قیاس کرد، چطوری می زدی تو سرت؟


در ضمن الان هم داشتیم باهاش(با بابام طبعاً وگرنه گوسفنده که دیگه در دسترس نیست)صحبت میگردیم برگشته به مامانم میگه:قربونیه به نسبت گولو چطور بود!یعنی بمیرم برای خودم که بابام از من بعنوان مقیاس هیکل گوسفند استفاده میکنه!


پ.ن: پروژه ی انتقال گوسفنده از منزل به ماشین بابا و پیدا کردن دسته و قربانی کردن گوسفنده خودش یه قصه ی دیگه است که بعداً اگر اعصابم کشید مینویسم!

کاشکی خودشم بیاد

23 آبان 1392 ساعت 07:48 ب.ظ



دارم وارمرها روشن میکنم و میچینم روی لبه نرده های بالکن که آروم میاد کنارم وایمیسته و میپرسه: داری باسه کی شمع شُنَن میکنی؟ میگم واسه امام حسین. یه کم فکر میکنه و میگه :اُدِشم باسه تَبَلُّدِش میاد؟

برچسب‌ها: گولو و حنا

سازهای کوبه ای با کوک نامعین

22 آبان 1392 ساعت 06:17 ب.ظ

امشب... 

می کوبد...

مداح دسته ی قمربنی هاشم دفترچه ی شعرهایش را به سر می کوبد...

مامان به سینه اش مشت می کوبد...

قربانی به در صندوق عقب عثمان بیگ پاهایش را می کوبد...

طبال دسته، چوب آبنوس را  بر روی طبل بزرگ یاماها می کوبد...

قلب حنا با هر طپش طبل، به دیواره های قفسه سینه اش می کوبد...

فردا این موقع امّا...

حسینش را به خدایش پس داده ایم و قربانی لابد پخته شده و دفترچه ی شعر و طبل برگشته اند به انباری هیئت و باز هم روی دیوار مدرسه ها و تابلوهای تبلیغاتی می نویسیم " کل یوم عاشورا" که عاشورای ما مگر جز این است که خیالمان بعد از مرگ مظلوم راحت شود و تمام...

نه...همین کارها را کرده ایم که پرچم سرخ هنوز سایه بر گنبد انداخته.نه.کاش هر روز تاسوعا باشد...


پ.ن:امشب،زینب...

چشم خواهر به تماشای شه خوبان است

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است


گولونوشت:من حسرت به دنیا آمدن در زمان آن امام را ندارم،که اگر چنین بود جز شرمندگی برای من نداشت.خوب میدانم که نه یار امام بودم و نه یار دشمنانش.منِ بزدل حتمن اهل کوفه میشدم.همان بهتر که با اینهمه گناه حسرت بدل باشم.

قربانی دستهای علمدار

22 آبان 1392 ساعت 04:45 ب.ظ

نسیم و پروانه و لاله و مریم و آقای همکار و آقای مسافر و خواهربزرگه و حنا و خواهر کوچیکه و مامان و بابا... تا الان فقط این آدمها سوار عثمان بیگ شده اند.امروز اما پسرک یک مسافر خیلی خیلی خاص دارد.مسافری که گرچه الان در صندوق عقب نشسته اما خدا می داند که چقدر عزیز است.امشب من و عثمان بیگ راهی کوچه پس کوچه های تهران می شویم و مسافرمان را پیش پای اولین دسته ای که همنام علمدار باشد پیاده می کنیم، باشد که مقبول بیفتد. آمن

سهم شرکت من از آلودگی هوا

21 آبان 1392 ساعت 10:52 ق.ظ


نفری یک بطری شیر، سهم پرسنل شرکت من ازتعطیلات آلودگی هوای تهران است و خدا می داند که جای آن سه ساعت تعطیلی را  حتی قهوه ی Civet  هم نمی تواند بگیرد. با این همه دستشان درد نکند.ما عادت داریم شاکر باشیم.

برچسب‌ها: گولو و محل کار

...

21 آبان 1392 ساعت 09:40 ق.ظ

توی مراسم زیارت عاشواری امروز صبح،اولش داشتم میخندیدم.بعد یه جوری آروم شدم.بعد چشمام تر شد.بعد برای اینکه کفش و کیف قهوه ای ندارم گریه کردم .بعد برای اینکه  بعد از مراسم باید یه روز دیگه با مدیرم کار کنم تا اخر هفته بشه.بعد برای اینکه وزنم زیاده و از یه جایی به بعد اشکهام میریخت روی گونه هام و من خجالت میکشیدم که همه ی عمر پدر و مادر و خواهر و همه چی داشته ام و امام حسین رسیده بود سر جنازه ی علی اکبر و من میدونستم فردا حضرت ابوالفضل تشنگی بچه ها رو طاقت نمیاره...و گریه و گریه و گریه...

قرار ما عاشورا،نبش بانک مرکزی

19 آبان 1392 ساعت 02:27 ب.ظ


من تا امروز فکر میکردم جوک ها ریشه در زندگی روزمره مردم دارند، ولی امروز با دیدن این سایت متوجه شدم که این زندگی روزمره است که ریشه در جوک داره!!!



با تشکر از زری که لینک رو برام فرستاد

خواهرش بود...

19 آبان 1392 ساعت 10:13 ق.ظ

من که بلد نیستم  در مورد مناسبتها خوب بنویسم،فقط بلدم متنهای خوب بخونم،حالا هم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه بخاطر عاشورای پیش رو،یا بخاطر روز کتابخوانی که همین جمعه ست یا بخاطر هر چی که دلتون خواست، یه کتاب خوب براتون آپلود کنم...


کتاب آفتاب در حجاب از سید مهدی شجاعی رو از اینجا دانلود کنید.


برچسب‌ها: گولو و دوستان
( تعداد کل: 37 )
   1       2       3       4    >>