عشق اول چون نهد معمار کج!!!!!

19 بهمن 1391 ساعت 04:42 ب.ظ

عشق اولم یادم نمی آید.ولی خیلی عاشق پیشه بودم.شاید اولین عشقم سگ عمویم بود.یک سگ سیاه گنده  از  نژادی که نمی دانم .که فرط سگیّت چند بار عمویم را لت و پار کرده بود.در دوسالگی در حالیکه داشتم با سگ فوق الذکر  ماست میخورده ام دیده شده ام. یادم است  از شش سالگی به تناوب عاشق آدمهای پشت شیشه ی تلویزیون می شدم. یادم است اولین حس جذب شدن جنسی را به فرانس پسر دکتر ارنست داشتم!کلاس اول راهنمایی به شدت عاشق ریچارد موزر-یک کاراگاه  پلیس و صاحب یک سگ نژاد ژرمن شپرد به نام رکس- شدم. ولی اولین و عمیق ترین حس واقعی ام مربوط به پسرعمه ی همسایه مان بود.

مهدی همسایه ی روبرویی ما در آپارتمانمان بود و سه پسرعمه داشت.پسر عمه بزرگتر وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم سوم یا چهارم دبیرستان بود. اسمش فرزاد بود.از او فقط دو تا چشم سیاه و ابروی های پهنش یادم است. غالبا اخر هفته ها می آمدند خانه ی مهدی .  من و خیل عظیم بچه های دیگر آپارتمان با دو  برادر کوچک تر فرزاد و مهدی چه بازیها که نمی کردیم و چه آتش ها که نمی سوزاندیم. القصه ماجرا از یک شب تابستانی شروع شد.ما(یعنی من و شش تا پسربچه ی دیگر) داشتیم توی حیاط آب بازی می کردیم.یادم است شلنگ در دست من بود که فرزاد آمد و رد شد. بهش گفتم :بیا آب بازی.فرزاد  نگاهی عاقل اندر سفیه به من  کرد و گفت:آب بازی کار بچه هاست.از من گذشته. یخ زدم.اولین بار بود نگاهم میکرد.من چرا آنجا ایستاده بودم؟ شلنگ در دستانم چکار میکرد؟ چرا همه چیز در یک ثانیه یخ زد؟ من که دختر بودم چرا داشتم با پسرها بازی میکردم؟

فرزاد باعث شد من دیگر با پسرهای آپارتمان بازی نکنم.  تابستان آن سال توی تب حسی می سوختم که نمیدانستم چیست.با شنیدن اسمش ،با صدای بازی برادرهایش توی تعطیلات آخر هفته،با هر صدایی از سمت آپارتمان مهدی اینها قلب من وحشیانه توی سینه می کوبید.

این اولین عشق من بود که پشت شیشه ی تلویزیون نبود.اولین عشقی که میشد لمسش کرد.آدم بود.وجود داشت.و من چقدر خیالباف بودم....چه سناریو ها که توی ذهنم با فرزاد نمی نوشتم..... آن سال گذشت. خانواده مهدی از آن خانه رفتند و از فرزاد چیزی در ذهن و زندگیم بجز حساسیت ناخوداگاهم به این اسم چیزی نماند.

چند سال بعد به بهانه ی کنکور دیگر تلویزیون را هم از زندگی حذف کردم و عشق های شیشه ای هم رنگ باختند. زندگی می گذشت و من با ساز خوش آهنگش به شادترین نحوی که بلد بودم می رقصیدم....

گمان کنم دو سال پیش بود.صبح که صفحه ف.ی.س ب.وک.م را باز کردم دیدم مهدی پیدایم کرده.کلی ذوق کردم و ته قلبم یک تکان کوچک خورد.انگار قلبم هنوز یادش بود که مهدی پسردائی فرزاد است... شماره اش را گرفتم و بهش زنگ زدم.داشت لیسانسش را میخواند و دوره های صدا می دید. می خواست برود توی صدا و سیما.آمدم اظهار فضل کنم .گفتم میدانی که رفتن در همچین سازمانی پارتی میخواهد؟گفت خب مگه فرزاد یادت نیست.صورتم داغ شد.گفتم خب. با تعجب گفت خب اون الان مجری شده دیگه!.

دستانم گوشی را حس نمیکرد.من کجا بودم؟چرا هیچ وقت فامیل فرزاد برایم مهم نبود؟ چرا ده سال بود تلویزیون نگاه نکرده بودم؟

چرا عاقبت اولین عشق واقعی ام شیشه ای شدن بود...... من هرگز به کسی نگفتم که چه بر من گذشت در آن صحبت تلفنی.ولی بعدها چقدر خودم خندیدم و با دوستان خندیدیم به این سیر عجیب اتفاقات....