بحمدالله همه انتلکتوئل،همه فلینی باز

16 اردیبهشت 1391 ساعت 09:20 ق.ظ

خیلی کلیشه ای نشست کنار جوب،پریایی که از قصه جا مانده بود.ته ذهنش یک نفر زار و زار مثل ابرهای بهارگریه می کرد.لب ورچید که گربه ای تو گلویش چنگ میزد.یک نفر گویا مست رد شد.پریا جواب "بخورمت جیگر" مست را نداد.دستش را گذاشت لب سیمان های لب پر جوب.  با خیال راحت تمام قصه را عق زد.  ده دقیقه ی بعد  بود که  یک پریای نازنین با گونه های خشک سوار اولین ایکس تری کنار خیابان شد و مثل همه ی زرزروهای دیگر رفت به دنبال یک لقمه نان حلال.  عصر عصرِ تکنولوژی بود و وای فای و تاچ اسکرین و تله کامنیوکیشن و ویرچوال لایف.بغض ها همه پلاستیکیِ ضدخش و نشکن بودند و شب هرگز در این عصر راه نداشت.

مرد آن است که ببوید

11 اردیبهشت 1391 ساعت 09:17 ق.ظ

گولو اومده اومده تو اتاق کارش،بعد دیده اتاق بوی شوید کوبیده و گربه مرده میده.به آقای همکار گفته اون درو باز کن.آقای همکار گفته چرا.گولو گفته آخه بو مرد میاد.آقای همکار بادی انداخته به غبغب و جواب داده که" ما افتخارمون به اینه که بو نامرد نمیاد!"