ای آشنا با عریانی تنم

30 فروردین 1391 ساعت 05:00 ب.ظ

 بریل هم نشدیم یه روشندلی پیدا بشه،با سر انگشتاش نازمون کنه، نگفته هامونو بخونه.... 

Le Thérapeute

17 فروردین 1391 ساعت 03:05 ب.ظ
.

دور همان میدان اولش،بعد از کافه،دری است  شیشه ای که اگر باز باشد می چپم تو. و تو بیرون است. مردهای جاکومتی سمت چپ راه میروند. من مستقیم می روم .البته کمی متمایل به راست. نشسته آنجا. جوجه توی دستش است. اسمش درمانگر است.ولی دیده ام صدایش می کنند "دیوانه از قفس پرید". مرض دارند. عشقشان این است که قفسی بسازند برای دیوانه و قصه ای برای پریدنش. احمق ها.شما ها آن بیرون توی قفس هستید.اسم این درمانگر است.اسم آن یکی پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته. عنوانتان به درد تقویم هایتان میخورد. 

.

پَری‌زاده‌ی آخرین قصه‌های مادربزرگ خستگانِ این سال‌ها را به اسمِ کاملِ خودشان صدا خواهد زد

14 فروردین 1391 ساعت 03:05 ب.ظ

مثلن تو با آن زیرپیراهن تنگ خاکستری ات نشسته باشی روبه روی من که ویولنم را بغل کرده ام.مثلن من مثل بنز Cello  نواختن بلد باشم. مثلن نگاه خمارت را روی تنم بلغزانی و با  آن لبهای خیس بگویی " گولو؟ می دانی مثل آرشه ، روحم را به لرز در می آوری؟ مثلن در جمله ی قبل بجای گولو اسم خودم را گفته باشی. مثلن گونه هایم کمی صورتی شوند که صدالبته در نور کم رمق اتاق از نگاه تو پنهان بماند. مثلن گوشه ی لبم به خنده ای نیم فرو خورده چین بخورد و تو بفهمی قند در دلم آب کرده ای.مثلن سیگارت را در ته لیوان خفه کنی.با حوصله.مثلن بعد بلند شوی نرم بلغزی سمت من ،از کنارم که رد می شوی توی گوشم زمزمه کنی که: بیا توی اتاق...،مثلن ادامه ی این داستان را نشود در این خانه نوشت.... مثلن این داستان واقعی باشد.مثلن همه ی  اینها خاطره باشد باشد نه جوک. اصلن مثلن تو وجود داشته باشی....

.

کجای دنیا گیر کرده ای که من دارم تاوان نیامدنت را میدهم؟

.

پ.ن: یک نفر دیروز در یک کامنت مرا به اسم خودم صدا کرده.همین.

برچسب‌ها: گولو و دوست پسرش