در آستانه

22 اسفند 1390 ساعت 03:05 ب.ظ

بیست و هشت عزیزم.غریب ترینم.... فردا روزی در پارسال بردم ات باربکیو مغولی. طعم سوپ و غذای اصلی را نپسندیدی و هیچ گلایه نکردی.تو چه مظلوم بودی بیست و هشت. هر چه پرسیدمت چه می خواهی جواب ندادی.من که می دانستم از دار دنیا بغل می خواهی و بس.من که شاهد تنهایی های تو بودم. به رویم نیاوردم .بردمت خرید.کفش برایت خریدم و کیف.چقدر غمگین راضی بودی تو. موهایت را کوتاه کردم. دم نزدی.موی بلند را می خواستی چکار؟که حسرت نوازش در لابه لای طره هایش زنده بگور شود؟ تا خرداد هر هفته کشاندمت شهر غریب.نگفتی فوق لیسانس را میخواهم چکار .آمدی.هر کجا که رفتم.اردی بهشت شهر غریب را نفس کشیدی و غربت بهارنارنج را. نبردمت سینما.نبردمت سفر.مهمانی هم نرفتی.آخ که چه مظلوم بودی بیست و هشت. گریه هایت را هم تقیه می کردی. گذاشتم چاق شوی. به خودت نرسی.نبردمت موهایت را های لایت کنم.ماه به ماه صورتت رنگ آرایشگاه ندید.رژ لب قرمز نزدی. لاک و فرنچ را فراموش کردی.من چه ظالم بوده ام بیست و هشت. امروز ، آخرین بار است که طلوع خورشید را به افق اتوبان همت خواهی دید.از فردا منم و تنهایی و یک عدد دیگر .... بیست و هشت....همه ی حرف دلم این است.من را ببخش.من ،من نبوده ام.مدتهاست....

پ.ن:بیست و نه سالگی عزیز....بالاخره رسیدی....سپردمت به خودت.من دیرگاهیست گم شده ام.اینجا جز من هیچ کس دیگری منتظرت نیست.با این شور و شوق که می آیی توی ذوق ات نخورد.فردا تمام ایران غرق در شادی  است. بیا. برایت در دلم آتشی روشن است گرمتر و سوزانتر از هر چارشنبه سوری دیگری.بیا.زردی رویت از من . تو  سرخ باش بیست و نه.