X
تبلیغات
رایتل

نژادپرست

24 آبان 1396 ساعت 11:34 ق.ظ


حنا با دستهایی پر از خرده ریزهای ته کمدم گفت تو چه خاله ی خوب و نژاد پرستی هستی گولو!

آب دهانم را قورت دادم و  پرسیدم نژادپرست یعنی چی؟

گفت: یعنی کسی که همه وسایلش را به خانواده و دوستان خودش میدهد!





پ.ن: عشق این را دارد که توی کمد و کشوهایم بگردد و گنج پیدا کند!

Wrap Your Troubles In Dreams

22 آبان 1396 ساعت 10:20 ق.ظ


زلزله شد. بابا از مرز زنگ زد به مادرم که مبادا نگران شود. مادرم خبر زلزله را از دهان بابا شنید و ضعف کرد. دیشب توی هال خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم  بالای سرم روی یک تکه کاغذ آیه 41 سوره فاطر را نوشته اند. دستخط مامانه را میشناسم.


دو ماه است در یک اتاق کار میکنیم و متوجه نشده بودم همکار فرنگی گوشت نمیخورد، آخر روز که فارغ از خستگی کارها گپ می زدیم گفت غالب افراد تا متوجه می شوند گوشت نمیخورد بر خود میبینند که نظر بدهند و نصیحت کنند.می گفت من طعم گوشت را خیلی دوست دارم ولی دو دلیل باعث میشود نخواهم گوشت بخورم یکی حسی که حیوان در حال ذبح دارد و دومی حسی که درخت جنگل بارانی موقع قطع شدن دارد. دلایلش  همینقدر ساده و بی فلسفه هستند.


یکی از فانتزی ها، آرزوها و اهدافم این است که کسی را استخدام کنم تا برایم کتاب بخواند و قصه تعریف کند.برای اینکار باید خیلی پولدار شوم  چون دوست ندارم هر کسی اینکار را کند. در حقیقت فقط   الیور پست گیت و سردیوید اتنبرو را میخواهم. این برایم حد نهایت اصالت و تجدد است.


 نینا سیمون (که خدا رحمتش کند) یک آهنگ ناب دارد به اسم مرد گناهکار (Sinner man) در مورد مردی که به سنگ و صخره و رود و دریا پناه می برد و همه از پنهان کردنش سر باز می زنند . آهنگ با این جمله تمام میشود :به خدا پناه بردم. خدایا مرا پنهان کن...


صبح وقتی رسیدم سر کار همکار فرنگی پشت میزش بود.سلام و علیک کردیم و همین. وقتی همکار ایرانی ام آمد شروع کردیم به صحبت از زلزله. همکار فرنگی رو به من گفت: فکر کردی چون ایرانی نیستم زلزله برایم مهم نیست؟ حقیقت این است که بله. ناخوداگاه زمین را تابعی از ملیت دانسته بودم. فهمیدم که خیلی راه هست تا چارچوب های  احمقانه ذهنم را بشکنم و حتی از وجود خیلی هاشان خبر ندارم. صادقانه اعتراف میکنم که هم اتاقی بودن با یک کاتولیک از آفریقا و یک یهودی از اروپا  مرا به چالش کشیده است.


پ.ن: زنها وقتی کسی را دوست دارند زیباتر می شوند.

مهر و آبان

9 آبان 1396 ساعت 03:58 ب.ظ

صبحها که بیدار می شوم انگار نه انگار آن زن خموده ی اردیبهشت 96 باشم. غالباً بعد از نماز نمیخوابم ، توی رختخوابم  دراز میکشم و نیم هشیار فکر میکنم. به گذشته و به آینده فکر میکنم. به اینکه چقدر نظم قشنگی پشت این روزها هست. چقدر خلقت قشنگ است و چقدر کلمه برای تشکر کم است. صبحها گاهی دلم میخواهد بروم نان تازه بخرم، برای خدا میز صبحانه بچینم. این کار را فقط برای عزیزترین هایم انجام می دهم و خوب بلدم.


محل کارم جدیدم کمی عجیب است. صدای موسیقی عربی و انگلیسی توی واحد غریبه نیست. گاهی کندر دود میکنند. و همیشه بوی سنگین عود و صندل را می شود حس کرد که از بخوردان مخصوص مدیرعامل متصاعد می شود. شش سال در محیط دولتی بودن باعث شده است یادم برود صدا و رنگ و بو خیلی مهم هستند. و نور. نور خیلی مهم است. در محل کار قبلی نور طبیعی روز را نمی دیدم. اینجا کوه ها را میبینم. و مسلما هر کجا مزایا و معایب خودش را دارد. الحمدلله من راضی هستم که شرایط کارم مطلوبم است و در مورد درآمد هم سوره حضرت مریم علیهاالسلام میخوانم و نگرانی ندارم.


بابا رفته کربلا. بابا همیشه خدمت را بیشتر از زیارت دوست دارد و محرم و صفر برایش این فرصت را فراهم کرده که خدمت و زیارت را باهم داشته باشد. بابا یک آدم خوشبحال است.


همکلاسی اول راهنمایی، برنده ی مدال طلای المپیاد جهانی، نفر اول بورد دارد از ایران می رود. ناراحت هستم. چرا بلد نیستیم از دارائی هایمان خوب مراقبت کنیم؟ گرانتر از سرمایه های انسانی هم مگر در این کشور داریم؟


بچه های دوستانم را دوست دارم. وقت دورهمی ها همیشه یکی شان در بغلم است. دیروز آریانا نشسته بود روی پاهایم، در یک لحظه برگشت  به سمتم و مرا بوسید. قلبم چنان به تپش افتاد که سرم برای لحظه ای گیج رفت. بچه ها چقدر نعمت خوبی هستند.


همکار خوش لهجه ام نهار تعارف کرد:

?Wanna have some  mirza shirazi

نه ممنون. معده من با هضم سیاستمدارها مشکل دارد. میفهمم چقدر سخت است که  آدم بین اسامی از قبیل سالاد شیرازی و میرزا شیرازی و میرزا قاسمی  گیر کند. به هر حال میرزا شیرازی مربوطه بیشتر از انتظار سیر داشت و ترافیک سنگینی در تردد گوارش همکار در هر دو لاین  ایجاد کرد.


با یکی از عزیزترین هایم حرف میزدم و میگفت" آن وقتها که نمی شناختمت و فقط میخواندمت فکر میکردم چقدر زندگی بی نقص و کاملی داری و خوشبخت هستی" زندگی بالا و پایین داردو زندگی هیچ کس مستثنا نیست. من هم بسیار گریسته ام و  بسیار خندیده ام. و در تمام لحظه ها خدا خیلی هوایم را داشته است.


با دوستم رفته بودیم شمال و پدر و مادرم هم در سفر بودند و به ما سر زدند. آن لحظه که نشسته بودند در بهارخواب خانه پدری دوستم و بابا دستش را گذاشته بود روی کتف مامان و مامان دست بابا را گرفته بود و صورت دوستم خوشگل ترین خنده ی دنیا را مهمان بود عکس گرفته بودم و هر بار میدیدمش کیف میکردم. دلم خواست این خوشی را با دیگران سهیم شوم. عکس را در اینستاگرام گذاشتم و ظرف چند ساعت ملت آنقدر فضولی کردند که پشیمان شدم. واقعا انتظار داشتم درک کنند که بیجهت دوستم را در گوشه کادر کراپ نکرده ام و بیجهت نیست که اسمش را ننوشته ام. خلاصه که عکس را پاک کردم و متوجه شدم که اشتباه از سمت من بوده است.


موهایم بلند شده اند. بلندترین اندازه ی عمرم. مواج و مشکی. خوشحالم که چند سال است مو رنگ نمیکنم. البته حجاب با موی بلند سخت است و کمیت من لنگ.




هنوزها

24 مهر 1396 ساعت 12:37 ب.ظ

خیلی اتفاقی توی هارداکسترنالم میان انبوهی از مستندها به مستندی از هیروشیما برخوردم، دو ساعت و چهل دقیقه فیلم را دیدم، گریه کردم، حنا، مامان، خواهرم و لاله را جای تک تک بازماندگان و سوختگان آن روز سیاه تصور کردم و اشک ریختم. حالا با چشم های سرخ به جمله ی آکیکوی زنده از بمباران فکر میکنم:" دوستم وقتی سه روز بعد از انفجار مرد، هجده ساله بود، من الان هشتاد سال دارم ولی او  هنوز  هجده ساله است"...

از جنگ متنفرم. از اینکه میگویند بمباران هیروشیما و ناکازاکی منجر به تسلیم ژاپن و تمام شدن جنگ شد متنفرم.از همه جنگ های جهان متنفرم. میخواهم زندگی کنم. در این دنیا که فردایش در گرو هیچ چیز نیست و زنده بودن تضمینی ندارد، میخوام زنده باشم، پیر شدن عزیزانم را ببینم، با لاله هزار سفر بروم، دستان مادرم را هزار بار ببوسم، شاهد درمان دیابت باشم، می خواهم به تو عشق بورزم و وقتی در هشتاد و نه سالگی به نرمی میمیرم، کامی شیرین از جهان گرفته باشم.می خوام  چشمانم را ببندم و طوری بمیرم که انگار از خوابی خوش در جهان دیگری بیدار خواهم شد.

در چشمهایش لذت کشف یک سلاح تازه برق میزد

23 مهر 1396 ساعت 09:44 ق.ظ

ولو شده بودم  روی مبل و برای لاله نق میزدم که اصلا حال ندارم  بعداز یک روز کاری شلوغ بروم خانه و جای خوابیدن ، لباس عوض کنم و دوباره بروم  آن طرف شهر چون فردا لیزر دارم، که یک هو پسرک سرش را  از روی دفتر مشقش بلند کرد و با ذوق زایدالوصفی گفت: " لیزرت رو ببینم گولو!!!"

برچسب‌ها: گولو و پسرک لاله

خرابه حال هر کی نگای چیشای تو کِرده

17 مهر 1396 ساعت 12:39 ب.ظ
زندگی گاهی خیلی ساده و پیچیده می شود. آنقدر ساده که تنی سالم و جانی سلامت و خانواده ای و دوستانی و برکتی جاری، کفایت مطلق حساب شوند و آنقدر پیچیده که گاهی از خودت بپرسی هی گولو؟ کجای راهی و در کدام راه؟ زندگی غریب و شیرین است.


تا حالا بدنتان با شما سر شوخی داشته است؟ چند باری است توی جلسات مهم که از قضا چند نفر اهل فرنگ هم دعوت بوده اند جاهایی مثل پشت زانو، ساق پا، پشت کتف یا حتی گوشم  بی رحمانه شروع می کنند به خاریدن. خاریدن معمولی نه ها! وحشیانه و بدون ذره ای مروت. طوری که دو بار مجبور شده ام جلسه را به مقصد سرویس بهداشتی ترک کنم و چی؟ هیچی!!! پایم را که توی توالت گذاشته ام اعضای مذکور در حد شیب؟ بام؟ رفتار کرده اند. اصلن جوری که من خجالت بکشم به انها نسبت ناروای خاریدن بدهم!!!



توصیه من به شما بخش IT شرکت ها این است که در اختصاص شماره داخلی به پرسنل کمی دقت به عمل بیاورید. مخصوصاًاگر برای تماس باید اول خط خاصی را آزاد کرد و بعد شماره گرفت. همین روزهاست که از طرف پلیس 110 بیایند مرا به جرم مزاحمت ببرند! نمی دانم باور خواهند کرد که من فقط سعی میکردم داخلی مدیر فلان بخش را بگیرم یا نه.اگر یکهو ناپدید شدم،  برای ملاقاتم کمپوت هلو بیاورید!



عنوان از آهنگ باهار شیراز است. چرا من اهل شیراز نیستم؟ دلم شیراز میخواهد. سفر نه ها. دلم می خواهد شیراز به جانم بنشیند. مثلا زندگی اینجوری باشد که بیرون خانه ام شیراز باشد و حال داخل خانه رشت، من در حال جمع کردن چمدان سفرم به شهری با معماری گوتیک و باروک باشم و در همین حال موسیقی عربی و مراکشی پرادویه ای هم در حال پخش باشد. با چند آپشن دیگر، بهشت همین است نه؟


انصاف نیست اینجا نگویم. مشغول به کار شده ام و حس خیلی بهتری به محل کار جدیدم دارم. در یک کلام از جای قبلی متفاوت است و ان شاالله که شریک های خوبی برای هم بشویم.



پ.ن: لذتی در نمک هست که در زعفران نیست.


عنوان نوشت: دوستت دارم با صدای بلند. وقتی حتی صدای نفس هایم را می شنوی. تو اگر نباشی من چه کنم؟ باش. خیلی باش. لطفا خیلی باش.

We believe in zombies

16 مهر 1396 ساعت 10:54 ق.ظ

کنار هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از حشرات، پیشرفت های  اخیر علم، امکان حیات در فضا، پیوند اعضا و سایر علوم مهجور صحبت می کردیم که نمیدونم چطور شد بحث به اعتقادات مذهبی رسید و پسرک گفت: گولو  چون نمیخواستم ناراحت بشی تا حالا بهت نگفته بودم ولی من به خدا معتقد نیستم. بعد مکث کرد و ادامه داد: راستش من به زامبی معتقدم!!!


این گفتگو در نیمه شبی بسیار توفانی در یک خانه درندشت وسط یک باغ پیش آمد و این حقیر تا صبح با هر رعد و برق بید بید لرزیدم که الانه است اعتقادات پسرک بیان ما رو بخورن!!!


پ.ن: من در شرایط عادی از زامبی نمی ترسم، ولی اون شب ترسیدم چون  از ما سه نفر ساکن اون خونه، یکی بهشون اعتقاد داشت!

پ.ن.2: پسرک اونقدر بزرگ و صاحب عقیده شده که دیگه پسر دوستم محسوب نمیشه. حالا دیگه دوست خودمه!

این سوره ی بر نیزه، یحیای نبی ست

5 مهر 1396 ساعت 12:45 ب.ظ

محرم برایم از دیشب شروع شد. وقتی ضبط ماشین شروع کرد به خواندن که "مستان همه  افتاده و ساقی نمانده" کسی انگار گلویم را گرفت که کجایی گولو؟ اشک هایت را برای کی و کجا احتکار کرده ای؟ فرصت را بچسب گولو. تو که نمی دانی سال بعد زنده باشی یا مرده. مومن باشی یا کافر. بیدار باشی یا خواب. مگر ندیده ای؟ مگر همین پارسال نبود که عاشورا از دستت مثل چکه های آب ریخت و توی هیاهوی سفر گم شد؟ بیدار شو گولو...


گنگم، هنوز جایم را در اعتقاداتم پیدا نکرده ام. می دانم که اگر نمازم دیر شود بدخلق و بی قرار می شوم. می فهمم که نماز قضا مثل غیبت از کلاس درسی که دوستش دارم، عذابم میدهد. روزه را خیلی دوست دارم. محبوب من از مستحبات و واجبات است. ولی هنوز جای پایم حکم نیست. مدل زندگی مرسوم آدمهای مذهبی طور را دوست ندارم.برایم غریبه و کمی ترسناک است. همین باعث شده در تعریف خودم مشکل داشته باشم. نمی دانم در این سیستم اگر p آنگاه q وار کجا هستم. راه مذهب هم مثل همه راهها صاف نیست و تیغ دارد و من پابرهنه ام.


از دنیای مجازی و غیرمجازی دل خوش ندارم. از اینهایی که در برابر محرم و عاشورا دلیل و منطق های پر ازتوهین میاورند خوشم نمیاید. از گره ی کور دولت و دین گله دارم که بهای سیاست را به پای دیانت نوشته اند. مردم جامعه ام از کی اینقدر پر از کینه شده اند؟ ما کی یاد گرفتیم به هم ظلم کنیم و ککمان نگزد؟



پ.ن:به مدافعین حرم حسادت نکرده بودم، مگر وقتی که تصویر شهیدی را دیدم که امام حسین علیه السلام را به استقبالش تصویر کرده بودند. عجله داشت،سرش رفت و  تنش را توی دنیا جا گذاشت...

پ.ن.2: به دسته های عزا بگویید نزدیک خانه ی ما که می رسند محکم تر طبل و سنج و دمام بزنند. در این خانه مریض داریم و شفایش در گریه برای عزیزترین خلق خداست.

پ.ن.3: وقتی توی نوشته هایم به محرم اشاره میکنم، چشمهایم پر از اشک میشوند و این دست خودم نیست.دوست دارم توی تمام اعتقاداتم اینطوری باشم.هر بار اشک توی چشم هایم حلقه می زند دلم قرص می شود که راه را گم نکرده ام.

گل و بلبل

3 مهر 1396 ساعت 10:13 ق.ظ

براشون تعریف کردم که خواب دیدم با یکی شون رفته ام دهات صربستان سفر و از بس همه چی بهم ریخته و بی برنامه بوده، تنهایی سوار ترن شده ام و رفته ام ترکیه و این حرفها...
حالا از اون روز یکی شون مدام میگه من دهات صربستان میخوام! اون یکی میگه من چرا تو خوابت نبودم!!!


پ.ن: قلمم راه نیافتاده و مهر و محرم رسیده اند.گفتنی و نوشتنی زیاد هست ان شاالله

از روی آن صنوبر، من را چراغ باید

2 مهر 1396 ساعت 02:05 ب.ظ

سه سال قبل در  چنین  روز و ساعتی، رو به حرم یکی از مهربان های روزگار، زندگی من چنان دستخوش تغییر شد که شهد و شراب در برابرش رنگ می بازند...

انگور مست شهریور

28 شهریور 1396 ساعت 01:34 ب.ظ

گندم ها سرشان از بار سنگین شده و انگورها مستانه به تاک می رقصند... شهریور به انتها رسیده ست... اینطور که معلوم است خیلی از تلاشهای من هم الحمدلله به  بار نشسته اند و انگار زمستان امسال خیلی هم سرد نخواهد بود ان شاالله... این روزها را دوست دارم، بار بزرگی که از مسئولیت و ذوق توامان دارم را دوست دارم. پاییز مزه ی یک ماگ پر از قهوه ی دم کشیده ی خوش عطر را میدهد...پاییز مزه ی الحمدالله میدهد.


دخترک جانم به کلاس دوم رفت. با لباس فرم سورمه ای و سرخابی، قد کشیده و قیافه ی خندانی که بسیار شبیه من است... دخترکم فقط خواهرزاده ام نیست، جان جانان و ثمره ی شیرینم است. چقدر مادر بودن لذت بخش است. خدا این لذت را به همه ی مشتاقان بدهد...


بعضی چیزها توی زندگی هستند، بعضی آدمها، که فرقی نمیکند در فراز باشی یا فرود، اینها لنگر زندگی اند. محکم نگهت می دارند. لاله و صاد لنگر من هستند. و خدا میداند که چقدر برای گفتن از آنها الکن می مانم.


الغرض خواستم بگویم همه چیز خوب است ، خوب و جدید و مهیج و کمی هم دلنگران کننده. مانند کشتزاری هستم که نگاهش را به چشمان عاشق کشاورز دوخته و  منتظر بذرهای تازه است. خدا را دوست دارم.به هر نامی که صدایش میکنم دوست دارمش. توی این سه ماه مهم ترین چیزی که فکر میکنم توانستم درک کنم این بود که اوست که میخنداند و میگریاند و جای همه ی ما در آغوش او امن است اگر که بدانیم...



روزگارت خوش که از میخانه ، مسجد ساختی

11 شهریور 1396 ساعت 09:04 ب.ظ

سلام

صد سال شد که ننوشته ام! 

 هفتاد روز از آخرین باری که سرکار رفتم میگذرد. توی این مدت هر روز دست کم  هفتاد بار خدا را شکر کرده ام که جرات داد تا زیر بار خفت نروم. هنوز جایی مشغول کار نشده ام، هنوز عجله ای ندارم. از شما چه پنهان گاهی کابوس مدیرم و نوچه اش را میبینم. خوشحالم که دیگر آنجا نیستم.


دحوالارض شد، ذی الحجه رسید و عرفه و عید قربان. امسال هم افتخار روزه گرفتن داشتم. سخت بود ولی حالم را حسابی خوش کرد. کاشکی بشود یک روز طعم حج را دل سیر بچشم. حج در دهه چهارم زندگی حتماً شیرین تر است.


اتفاقهای ریز و درشت زیاد افتاده، شمال رفتم، با دوست ترینم توی مسابقه ی مجسمه های شنی اول شدیم و کلی خوش گذشت. نعمت دوست خوب از آن نعمت های کمیاب و ناب جهان است. حسینایم از این جهت برایم سنگ تمام گذاشته...


حرفهایم زیاد بود اما یکهو قلمم خشک شد. سعی میکنم بیشتر بنویسم. قول.


پ.ن: گرفتاری ات من بودم و رفعم کرده ای؟ خیر باشد.

( تعداد کل: 654 )
   1       2       3       4       5       ...       55    >>