X
تبلیغات
رایتل

خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست

29 فروردین 1397 ساعت 08:54 ق.ظ

رجب که شروع شد، ضمیر ناخودآگاهم، برنامه هایی را برای این ماه طراحی کرد. الحمدلله در برخی موفق شدم و سبحان الله که برخی را بخاطر همه درگیریهای زندگی از دست دادم. با آمدن شعبان، با خودم زمزمه میکردم رجب تمام و دستهای من خالی. اما ندایی درونی متذکر میشد که "یا من یعطی القلیل بالکثیر، یا من یعطی من سئله، یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه". چگونه میتوان گفت بی بهره درحالیکه به درخواست کم زیاد داده، به خواهنده عنایت نموده، زنبیل کسی هم که تقاضایی نداشته و حتی نمیشناخته پر کرده است. کامم شیرین است از چشیدن این جملات.

 

شعبان اما حکایتی دگر است، "فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک"  به سویت گریختم و در آغوشت جای گرفتم. میدانستم که "بیدک لا بید غیرک" پس " لا ترد حاجتی و لا تخیب طمعی و لا تقطع رجایی" چرا که "انی احبک"، "یا جواداً لا یبخل" و بهتر از هرچیزی میدانم که کوله بارم را از "لم اسلط علی حسن ظنی قنوط الایاس و لا انقطع رجایی من جمیل کرمک" پر خواهی کرد.

 

 

زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند

14 فروردین 1397 ساعت 03:36 ب.ظ

بیست روزی هست که  در خانه تنها بوده ام. سکوت. آرامش و ترمیم زخمهای کوچک. دکترِ تن تشخیص افسردگی ماژور داده و دکترِ جان تشخیص طبع بهم ریخته.  ولی حالم خوب است. پوستم نازک شده که آن هم خوب خواهد شد ان شاالله. بهار آمده و مگر می شود دل سپرد به غم؟گرچه ابرهای تیره گاهی از آسمانم گذر میکنند ولی دلم انگار به جایی وصل است و زیاد متلاطم نیستم.


می دانید ؟ خیلی حرفها هست. خیلی حرفهای زیاد. ولی بلد نیستم و جان ندارم که بزنم. از پیشنهادهای ازدواج عجیب وغریب گرفته تا بالا رفتن از گنبد مسجد در اعتکاف. یادتان بودم. اکثرتان را به نام دعا کردم و باقی را به نشان. امسال غبار روی اعتکافم نشسته بود. به حداقل عبادت اکتفا کردم و خوشحالم که نصیبم شد و حداقل جزو معتکفین بودم. ذهنم کابینت آشپزخانه ی زنی شلخته است: در ظرف همه حبوبات باز مانده بوده  و زلزله آمده است. دلم میخواهد مغزم را از کاسه ی سرم بیرون بیاورم و با مسواک بشورم.


تصمیم های مهم زندگی تان را قبل از 35  سالگی بگیرید.آدم ترسو میشود. آدم وابسته می شود. شیرجه هایتان را قبل غرق شدن در میانسالی بزنید.




پ.ن:     ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها               با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد

6 فروردین 1397 ساعت 01:19 ب.ظ

 سلام

سال و حالتون پربرکت و خوشی.


رفتم سفر،زندگی کردم،برگشتم. خوب بود. آنقدری خوب که دلم برای سرما و گرما و مردم و غذا و حیواناتش تنگ شده. ان شاالله دیگر نمیگذارم سفر در من بمیرد. گورستان های زیادی رفتم و کلیساهای بیشتر. در کلیسا سوره حضرت مریم علیهاالسلام خواندم و در گورستان سوره ملک. در مراسم تعمید و مراسم تدفین شرکت کردم. برای قربانیان هولوکاست گریستم و با سربازان شهر خندیدم. بسیار پیاده راه رفتم و با خیلی از راننده های تراموا دوست شدم. به موهایم اجازه دادم طعم نور خورشید را بچشند.مردان و زنان بسیاری را شناختم که با جان و دل کمکم کردند و هرگز دستی و نگاهی به گستاخی حس نکردم. در پرواز برگشت اما، مردی، هموطنی، حس کرد اگر از لای درز صندلی هواپیما لمسم نکند فرصتی را از دست داده. به نامسلمان ترین کشور مسلمان دنیا خوش برگشتم.


بیمار هستم. دکترها تشخیص داده اند و قبل از آن خودم فهمیده بودم. فکرهای سیاه توی سرم جولان می دادند و ایمان و جان و جهانم را تار کرده بودند. چراغ روشن کرده ام و ان شاالله سحر نزدیک است. جان آدم بسیار عزیز است. من بسیار خوش اقبال بوده ام که اطرافیانم جان بیمار مرا تاب آورده اند.


عید را تنها هستم. خوب است. خانوده ام درک کردند و اجازه دادند به عزلت انتخابی ام. مثل دانه ای هستم زیر خاک. جوانه خواهم زد و بهارم در راه است. حسینا در گوشم حرفهای خوب میزند. سه روز آخر عید را مهمان خانه اش خواهم بود اگر که لطفش شامل حالم شود.


زیاده حرفی نیست. گوش میکنم و نگاه میکنم و حس میکنم. حرف زدن فعلا چندان جذاب نیست.



یک تولد پداگوژیکی

23 اسفند 1396 ساعت 10:34 ق.ظ

.

اگر هفتاد سالگی را عمر مفید در نظر بگیریم، من امروز در اوج آن ایستاده ام: سی و پنج. میانه ی دهه چهارم. قله ی زنانگی و زیبایی...

.



Q source

6 اسفند 1396 ساعت 12:59 ب.ظ

صبح با چشمان ابری بیدار شده ام.اشک دیگر قبل از چکیدن در نمیزند. بی تعارف شده ایم. گریه خوب است. اشک ریختن خوب است. حتی هق هق خوب است. بغض اما گربه ای ست با چنگال های دردناک. بغض، حیوان خانگی مهربانی نیست.


زندگی ام پر از خدایان و پیامبران است. من؟ بنده ای که دلش میخواهد تمام روز در معجزه ی لانه ی مورچه غرق شود. چه اشکالی دارد اگر لال باشم و لال بمانم. چه اشکالی دارد اگر کور باشم و کور بمانم؟ پرنده ای هستم ساخته از گل. هیچ مسیحایی بر من نمی دمد. سنگ می شوم در حسرت پرواز. دنیا را عادلانه ساخته اند به عشق . من سواد عشق ندارم و آب در لانه ی مورچه ها ریخته...


امتحانم درست وقتی که قصد ترک تحصیل و فرار به ناکجاآباد را گرفته بودم لغو شد. لغو که نه. به تعویق افتاد. فردا یا پس فردا. اضطراب مانند اره ای است که تا نیمه در ماتحت زندگی ام فرو شده. هر شیرینی تلخ است.


بلد نیستم درست حرف بزنم. میفهمم خلقتم جایی اشکال دارد. فهمیده ام کلماتم را مانند مردم انتخاب و استفاده نمیکنم. آنها در مقابل گنگ و گیج میشوند. حتی وقتی التماس میکنم که کمکم کنند باز فکر میکنند که زیرک و قوی هستم. من نیستم. ترد و بسیار رنجور هستم. ولی بلد نیستم با زبان آنها اینرا نشان بدهم. انگ دو رویی هم میخورم. دوستی لطف کرد و آیینه ای در مقابلم گذاشت. تصویرم زشت و بدجنس و کریه بود. دلم میخواهد  چوپان باشم. دور از آیینه ها. گوسفندان را دوست دارم و میدانم گرگ نخواهم شد. چهرام در انعکاس آب برکه ها همیشه مانند خودم است : بی خطر، غیر سمی، با کمی اعوجاج


چون تازیانه میخورد و دهن بندش میزنند و باز سواری میدهد. بله. اسب حیوان نجیبی است. من دختر نجیبی نیستم. دهن بند ندارم. حرفهایم را میزنم. سواری نمیدهم ، بیشتر میل دارم همراه باشم تا حمال. هر شب اما در تنهایی  تازیانه است که بر جانم می نشیند. من سیلاس هستم.


پ.ن: امنیت و عطوفت همیشه نصیب حیوانی میشود که به زبان آشناتری ناله کند.

لعل لبت حلوای من

2 اسفند 1396 ساعت 01:52 ب.ظ

کمتر از ده روز دیگر به امید خدا مسافرم و نه مقصد را درست میشناسم و نه ویزا گرفته ام و نه حتی یک لنگه جوراب بعنوان لوازم سفر کنار گذاشته ام. تمامی ذوق دلم اما به این است که سی و پنج سالگی ام را در ساحلی عاشقانه و زیبا جشن خواهم گرفت. حسینا، من و می و مستی و مستی و مستی...


خاله زنک بازی خر است. و خیلی ها استاد این بازی هستند. من نیستم. حتی قواعد احمقانه اش را خوب بلد نیستم. ولی چشمتان روز بد نبیند استاد اینم که خودم را توی هچل های تخیلی از این جنس بیاندازم. من کی میخواهم بزرگ بشوم و تصویر بزرگ را ببینم؟ خلاصه که خدا هوایم را خوب دارد وگرنه کلاهم پس معرکه است.


برایم یک تولد بگیر:   

مجلس ز پری رویان چون بزم سلیمانی

 با نغمهٔ داودی، مرغان خوش الحانی


شنبه آینده یک امتحان گند و سخت و خر دارم. برایم دعاهای الکلیلی و آرزوی موفقیت فوت کنید لطفاً.


توی صندوقچه ی کفش هایم چند جفت کفش پیدا کردم که حتی یکبار نپوشیده ام. از خودم شرمنده شدم. تا اطلاع ثانوی خرید درمانی تعطیل است.


در من دخترکی است لجباز، پا می کوبد و نق میزند: دلش برای تو تنگ شده است.


میبینی نواده ی لاوی؟ من نویسنده خوبی نیستم. کلمه میگویم و جمله می بافم. متن در من ابتر است

چهارده فوریه و حواشی

25 بهمن 1396 ساعت 10:03 ق.ظ

میان دو کَس عشق چون آتش است

ولنتاین بدبخت هیزم کش است




تا زبور عشق خوانم زار زار

11 بهمن 1396 ساعت 12:38 ب.ظ

خانم کوچیک از قم صدام کردند. آقا از شیراز آمدند و دستم را گرفتند و  بردند دیدنای خانم. نیم ساعت حرم و بیست دقیقه جمکران. همین... و همین چقدر زیباست. چقدر پشتوانه ست برای روزهایی که کسی نمیداند بنده کدام درگاه خواهم بود... زندگی سخت غیرقابل پیش بینی است...



ماه دیگر سی و پنج ساله میشوم. هنوز با والدینم زندگی میکنم. این خیلی بد است. نیاز دارم خودم تصمیم گیرنده یک خانه باشم. مسائل خیلی ریز و جزئی رو مخم میرود. آرامش ندارم و وجود یک خواهر بیست ساله مزید برهر علتی است.


بدترین تصمیم در چنین موقعیتی این است که بخواهم ازدواج کنم و از خانه پدر و مادرم بروم. من خودم را میشناسم. ازدواج به اضطرابم اضافه میکند. این تصمیم را گرفته ام و از در و دیوار کیس های صدمن یک غاز می بارد. گویا وظیفه شرعی شان این است که فکر مرا لحظه ای آرام نگذارند. جز شکر خدا با گردن کج کاری از دستم بر میآید؟ خیر.


از بیروت برایم یک کیلو زعتر آورده اند. زعتر یعنی آویشن ولی در خاورمیانه به ادویه ای گفته میشود که  مخلوط بیست تایی دانه  و سبزی معطر آسیاب شده و کنجد است. آن  را با روغن زیتون برای صبحانه می خورند و من آنقدر دوستش دارم که فعلا قوت غالبم نان و زعتر است.


گاهی خیلی بی پناهم. و در بی پناهی چنگ میزنم. هیچ چیز مثل درماندگی اذیتم نمیکند. تقریبا همه جای زندگی ام پنچری دارم و مسیر پیش رویم پر است از سنگ و کلوخ. معنی این تعبیر را خودم میفهمم: ایمان ندارم.


کیموسابی

4 بهمن 1396 ساعت 12:02 ب.ظ

بعد از سالها به فیس بوکم سر زدم. گولوی خندان، گولوی بلوند، گولوی ورجه ای، گولوی مست و گولوی هشیار... اولش ناراحت شدم و به این فکر کردم که چطور شد به این گولو تبدیل شدم. بعد گولوی فعلی را نگاه کردم و دیدم چقدر دوستش دارم. زنی که هنوز شیرین میخندد و سی سالگی هایش را خیلی دوست دارد. امروز خوشحالم که این گولو شده ام.


همه ایران نیستند. آنچه در ایران برایم مانده کمتر از انگشتهای یک دست است. چند سال قبل وقتی اسمم رو به لاتین توی ترانسلیت میزدم ترجمه میکرد: مهاجرت. امروز به سیاق سابق نوشتم Paria  و نوشت: جفت!!!! من طاق ترین دوره ای زندگی ام را میگذرانم.


در نماز کاهل شده بودم. حال نه چندان خوش این روزها پس لرزه ی نمازهای قضا و قرآن های نخوانده است. من که می دانم دلیل مذهبم چیست. من که می دانم مامن من کجاست. چرا فراموشکارمیشوم؟


یک نفر باشد، آدم بتواند خودش را بین بازو وقفسه سینه اش جا کند و به هیچ چیز توی دنیا فکر نکند. یک نفر باشد موهای آدم را بوس کند و تقویم از بهمن بپرد توی اردیبهشت...

برچسب‌ها: kemosabe

دلربا، دلنشین ،شیرین ادا، نازنین

1 بهمن 1396 ساعت 02:35 ب.ظ



صبح گرم از عطر قهوه و شاد از تابش نور خورشید در اتاقم ، لم دادم توی صندلی ام و شروع کردم به سیاق هر روز به وبلاگ های محبوب سر زدن که دیدم پرژین چنین حالی را توصیف کرده... خلاصه که از صبح در گوشم میخوانند دلربا دلنشین شیرین ادا نازنین و من بسیار سرخوشم. آنقدر که یادم میرود هرگز در زندگی این حرفها را نشنیده ام...

دنیا تاسیان است

23 دی 1396 ساعت 11:47 ق.ظ

سکوت سکوت سکوت

در هیاهوی زندگی ام من لال شده ام

اوضاع درس مضطربم میکنه

اوضاع کار خوب ولی استرس زا است

به مستقل شدن از خانوده فکر میکنم

همه چیز خوبه انقدر که غریبه هستم با خودم

پناه میبرم به خوردن، تا سر حد بالا آوردن میخورم  و میخورم و میخورم

توی گروه دانشگاه لیسانس عضو شده ام، جایی که زخم برداشتم.چون شبیه بقیه نبودم زخم برداشتم. حالا موفق و زیبا و با اعتماد به نفس هستم. تقریبا در مرکز توجه. از خودم عصبانی ام که اون موقع اجازه دادم که اذیت بشم.آدمها کوچولو هستند. چرا بزرگشون کردم؟ چرا هنوز مسائلی که دوست ندارم رو کش میدم؟ با این همه خودم رو دوست دارم. فکر سفر میکنم و  این در حد فکر نمی مونه، جرات پیدا کرده ام و اقدام میکنم برای بلیط حتی برای ویزا . تصور دیدن شهرها و کشورهای دیگه مثل یک جنین سرحال توی دلم لگد میزنه. حد وسط نداریم. این روزها همش در اوج و حضیض هستم. دارم با خودم بیشتر آشنا میشم.

برچسب‌ها: گولو در آیینه

گفتم فضانورد

18 آذر 1396 ساعت 11:50 ق.ظ

وسط خیالبافی های مشترکمون ازم پرسید : گولو تو میخوای چکاره بشی؟






( تعداد کل: 670 )
   1       2       3       4       5       ...       56    >>