X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

تهوع

2 تیر 1397 ساعت 05:26 ب.ظ

نرخ ارز که بصورت ثانیه ای بالا میرود

ازدواج و اضطراب اینکه کدام انتخاب درست است و کدام غلط

توانایی پا گذاشتن روی احساس و منطقی فکر کردن

ترس از تنهایی، ترس از تنهایی، لعنت بر تنهایی

رساله که شده خاری درگلو

مهاجرت که هر روز سخت تر میشود

خانه ای که ندارم و هیچ غلطی هم نکرده ام که تضمین سقفی  بر بالای سرم بشود

نمازهایی که مدام قضا میشود و نمیخوانم و از خودم بیشتر متنفر میشوم

.

.

.

همه ی اینها باعث شده است امروز و الان بنشینم پشت مانیتورم و جان نداشته باشم نه سر کار دومم بروم و نه به خانه.




پ.ن: دلم میخواهد بخوابم. عمیق، طولانی. من ضعیفم.

ای خاک اگر سینه تو بشکافند، بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست

29 خرداد 1397 ساعت 01:12 ب.ظ

این روزها یکی از بهترین دوستانم عزادار از دست دادن مادر است. من بلد نیستم با کلمات و این چیزها تسلی اش بدهم. رفیقم آدم نابی است و غمش را طاقت ندارم. لطفا برای آرامش خودش و خانواده اش و برای سبک بودن سفر مادرش و جای امنش در بهشت دعا کنید.


آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است

27 خرداد 1397 ساعت 11:51 ق.ظ

سلام. عباداتتان گوارای وجود و دعاهایتان مستجاب.


دلم برای روزهایی که وبلاگ نویسی بیش از این رونق داشت تنگ شده. اینستاگرام برای آدمی همچون من زیادی شلوغ و پر زرق و برق است.غالباً مضطربم میکند و گاهی هم پر میشوم از حسادت. سی و پنج ساله ام اما درک نمیکنم نباید ظاهر زندگی دیگران را باطن زندگی خودم مقایسه کنم.


دوست صمیمی چه تعریفی دارد؟ توی چند هفته گذشته به این ترکیب دو کلمه ای زیاد فکر کرده ام. نمی دانم تاثیرمیانسالی است یا خستگی ناشی از حس نادیده گرفته شدن، ولی دیگر حاضر نیستم جاده دوستی هایم نامتوازن باشد. من یک آدم سالمم و نیاز به توجه ، تمجید و قدردانی در دوستی هایم دارم. نیاز دارم دوستانم مرا بعنوان شخصی مستقل با سلیقه و عقیده ی مستقل بشناسند. متاسفانه الان  آدم های مهم زندگی ام طوری رفتار میکنند که بیشتر حس میکنم فکر میکنند من یک عروسک یا پت هستم و با هر شرایطی و هر ادایی خواهم ساخت. بله . می دانم که دلیل بخش اعظم این مشکل رفتار خودم است اما قرار نبود دوست ها مرام و معرفت بیشتری داشته باشند؟


توی اطرافیانم زوجهایی می بینم که عاشقانه شروع کرده اند و به هم اعتماد کرده اند و با هم رشد کرده اند و حالا جای پای شان محکم است و وقتی از لفظ "ما" استفاده میکنند واقعا به زندگی و تلاش مشترکی اشاره دارند. توی اطرافیانم زوجهایی می بینم که عاشقانه شروع کرده اند به هم اعتماد کرده اند ولی با هم رشد نکرده اند و بار زندگی  را منصفانه و شادانه روی دوش نکشیده اند و حالا حتی خسته تر از این هستند که به بهبود ماجرا یا طلاق فکر کنند. و خودم را میبینم که از  زندگی  مشترک میترسد چون این تفاوت نحوه اعتماد زوجها را هم تشخیص نمی دهد. نمی دانم تا حالا اینجا گفته ام یا نه ولی یک عددد لیسانس ناقابل منابع طبیعی در رشته خاک شناسی دارم و از قضا درسم را هم خوب فهمیده ام و با نگاه میتوانم خاک خوب را از خاک بی حاصل تشخیص دهم، اما در شناخت انسان ها عاجز و الکن و کانا هستم. میفهمم که زندگی مشترکِ بالنده و موفق پیدا کردنی نیست و خریدنی نیست و ساختنی است اما یک معمار چگونه می فهمد خانه اش را روی کدام پی بنا کند؟


رفتم سینما، فیلم آن سوی ابرها، موسیقی متن اش معرکه بود.خلاصه اش این بود که زندگی ارزش زیستن دارد. فیلمش را دوست داشتم.


گاهی آدمهایی در زندگی ام می آیند و من میفهمم چقدر همین آدمهای انگشت شمار حاضر را دوست دارم  چقدر مهربانند و چقدر سخی هستند و چقدر بزرگوارند.گاهی هم برعکس، با ورود آدم جدید ، قدیمی ها شروع به بد ادایی و نیش و کنایه زدن میکنند. انگار زندگی من حق تغییر ندارد و من حق تغییر ندارم.


زیاد به مزار بروید. همین. من بزرگ ترین تصمیم های زندگی ام را در مزار گرفته ام. جایی که عاقبت همه حرص زدن هایم را به عیان میبینم.زیاد در مزار قدم بزنید. به جمله ای که رفتن شما را توصیف خواهد کرد فکر کنید. یک جهان عشق خفته اینجا؟ خداحافظ ای داغ بر دل نشسته؟ ذاکر اهل البیت؟ خادم حرمین؟ پدر ، همسر، برادر؟ مادرم گمان نکن ز خیال تو غافلم؟ چند وقت پیش سنگی دیدم رویش نوشته بود "یورقون آنام" مادر  خسته ام...


حس میکنم مادرم به زودی برای تعیین صلاحیت خواستگارها مسابقاتی از قبیل کشتی با خرس و پریدن از روی برکه ی پر از کروکودیل و غیره ترتیب خواهد داد.خب بگو شوهر نمیدهم و تمام.

سوره توبه رسیده است به بسم الله اش

19 خرداد 1397 ساعت 10:58 ق.ظ

سلام

چطورید؟ همه چی رو به راهه؟ سرحالید؟

من خوبم. خوب و شاکرو خیلی معمولی. انگار همه ی عمر همین بوده ام که هستم...


برنامه اعتکاف در روز آخر دستخوش تغییرشد. تغییر که نه، در حقیقت کنسل شد. خبرش را که شنیدم انگار کسی با مشت توی صورتم کوبید. نفس عمیق کشیدم و دست  همراهم را گرفتم تا نیفتم و سعی کردم متوجه نشود که قلبم برای لحظه ای مرد. لحظه گذشت و نوشدارو رسید: دانشگاه علوم و تحقیقات هم برای همان تاریخ اعتکاف داشت و ما را پذیرش میکردند...


اعتکاف دانشجویی الویت من نیست، گرچه نظر من چه اهمیتی دارد وقتی آغوش صاحب خانه برای همه جا دارد. دانشجوها جوان هستند و مدام مثل طوطی جیغ جیغ میکنند. عادت دارم اینجور مواقع گوشی های صداگیر استفاده کنم. اینبار اما گوشی ها را فراموش کرده بودم و خواب و خلوت سخت تر از همیشه بود. آنچه بیشتر از سرو صدای معتکفین  عصبی ام میکند صدای هیس هیس کردنهای دیگران است که عجیب به فش فش های یک مار سمی و عصبانی میماند.


جوان بودن معتکف ها جنبه های بامزه هم دارد: صدای خنده شان شیرین است و هیکلشان خوش فرم است و موهایشان زیبا و مواج. بی محابا شادند و دین برایشان موجود وحشتناکی نیست. کتمان نمیکنم که از بالا رفتن سنم  و پیر شدن بدنم و سنگ شدن عقایدم کمی می ترسم.


روز آخر اعتکاف برایم خیلی مهم بود. 22ام ماه رمضان و میخواستم تر و تازه بروم سراغ شب قدر. اما صبحش دوستی که به رسم مروت مبلغی را به قرض گرفته بود چنان بلایی سرم آورد که کل روز به دودوتا چهارتای مال دنیا و حرص خوردن گذشت. از دست او کفری و عصبانی و از دست خودم شاکی هستم.


دستم را کردم توی جیب کوله پشتی ام به دنبال صلوات شمار، دستم خورد به موجودی نرم و شاخک دار با پاهای پشمالو. چطور توانستم جیغ نکشم؟ سکته کردم تا فهمیدم حنا در فرصتی طلایی سوسک حمام پلاستیکی اش را جاساز کرده بود توی جیب کیفم!!!


پ.ن: امسال عجیب ترین شب قدر عمرم را داشتم. شیرین و زیبا و دلنشین. یا باسط الیدین بالرحمه... ای که آغوشت پناه من...



من راز تو هستم چه بگویی چه نگویی ...

5 خرداد 1397 ساعت 12:29 ب.ظ

الغرض بین اینهمه قرار و بی قراری و کش و قوس های عشق و هجران و دلگیری ها و دلگرمی ها، آخر هفته ی بعد را مهمان معشوق خواهم بودتا مگر ببینم رقص باد در موهای  جوگندمی اش دلم را تا کجاها خواهد برد...

بله، دوباره عازم اعتکافم...

Bay doğruyla bayan yanlış

29 اردیبهشت 1397 ساعت 02:20 ب.ظ
روز اول سفر، روز دوم روزه خشک و خالی، روز سوم گلاب به رویتان و سِرُم. و باقی روزه های بی اعمال. تا الان که ماه رمضان من این بوده. کلا رنگ و لعاب ایمان اندکم پریده، مثل خورشت قیمه بدون زعفران و نمک... انتظار ندارم تا آخر ماه اتفاق خاصی در راستای بهتر شد اوضاع بیفتد. نهایتاً دعا می کنم اوضاع بد نشود.

اردیبهشت امسال خوب بود. ماسوله و زنجان و گیلان و مازندران و کرج و چشمهایم از دیدن بهار خوب لذت برده اند. دشت ها و مرتع های سبز و جنگل های نو و سرحال و گل های صحرایی و خدا را شکر. کاشکی فقط یک اضطراب کله خر و سمج قاطی همه ی خوبی ها نبود. توکل من کجاست؟

برای هم دعا کنیم. نه برای اینکه ماه رمضان شده. برای این دعا کنیم که آدم وقتی بداند توی دعای دیگری هست حالش خوب تر می شود. به هم حس و حال خوب بدهیم. جای دوری نمی رود.

یک زبان جدید شروع کردم. یک دنیای جدید در انتظارم است.

کامنت ریحانه توی چند پست قبل خیلی خوب بود:
یه موقع هایی میگم مثلا هی سختی و بدبختی سر راه آدم قرار میده که آدم آب دیده بشه. بعد تهش مثلا میگه تو الان به مقام پیامبری رسیدی. در همون لحظه من میگم نه! قبول نمیکنم! که قشنگ برنامه هاش بریزه گل هم بفهمه تلاش کردن و نشدن یعنی چی.


عنوان نوشت: آقای درست و خانم اشتباه، از آهنگ های محبوب گولبن ارگن که تینا برام فرستاد و الحق که چسبید.

HAS NOT BEEN SELECTED

26 اردیبهشت 1397 ساعت 08:17 ق.ظ
وقتی دری رو از  روی حکمت میبندی لطفا پنجره ها روهم ببند،کلا نور نیاد.بخوابیم.والله

بر هر چه همی‌لرزی،می‌دان که همان ارزی

22 اردیبهشت 1397 ساعت 09:35 ق.ظ
دلم میخواست حوصله داشتم و مینوشتم. خیلی می نوشتم. از سی و پنج سالگی که هنوز بهش عادت نکرده ام. از چشمهایی که انتهای پلکهاشون به هم نرسیده و شبیه رطب تازه هستند.از شبدرهای چاربرگی که هرکجا میرم به چشمم میان. از رساله که داره دوباره میشه یه وزغ زشت گنده. از قیمت یورو و دلار که حسابی منو ترسونده،از روزمرگی ها و از کسی که تمام این سالها فکر میکردم بهش تکیه کرده ام و تازه فهمیده ام که چقدر دوست داره اذیت شدنم رو ببینه. کسی که دوستش ندارم ولی باهاش حرف میزنم...و از بهار که امسال سنگ تموم گذاشته با سرسبزی و بارون و عطر گل...


الغرض حالم بد نیست. حتی خوبم.
برچسب‌ها: Fear & Hope

دیوانه کجا خسبد، دیوانه چه شب داند

19 اردیبهشت 1397 ساعت 10:11 ق.ظ

اگه دیروز چیزی مینوشتم حتما یه پست عاشقانه ی درست حسابی میشد. از اونایی که پر هستند از استعاره و مصرع های مسجع و اسم حسینا و عشق و امیری نعم الامیر...

امروز اما من و آسمون برای گریه به هم تعارف میزنیم. گاهی اون و گاهی من... می گن وقتی بارون میاد درهای نعمت بازند و دعا مستجاب میشه. من چه دعایی کنم که دلم رو خوش بیاد. دلم میخواد دعایی باشه که آخرش به شما نرسه. به شمایی که عاشق کش بازی هستی. عاشق شل کن سفت کن و مصلحت بازی... می دونی دوستت ندارم؟ فقط ازت میترسم. خیلی میترسم. از مصلحتت، از نعمتت، از لطفت و از غضبت میترسم. دیگه بغل نمیخوام. اذیتم نکن. بذار زندگی کنم. بذار بمیرم. روی زندگی ام اسم اجبار نذار. بذار خودم انتخاب کنم. میخوام بمیرم اما نمیخوام بعد مردن هم گیر شما باشم. ازت ترسیده ام. ازت دلگیرم. از اینکه دوباره دو روز دیگه میخوام بیام اینجا بنویسم شکر خوردم  و تو خوبی خوشم نمیاد. دلم میخواد بخوابم.زیاد بخوابم. گفته بودن این نیز بگذرد ولی چرا انقدر زود زود میگذره همه چی.مگه من چند سال دارم؟ آدم چند بار می تونه امیدوار بشه؟ آدم چند بار می تونه ناامید بشه؟هربار سخت تر میشه. هر بار خردتر میشم. مگه خودت نیافریدی؟ پس چرا نمی دونی دارم از دست میرم؟ دارم از دست میرم و دیگه نمی خوام حسینا صدات کنم. دیگه نمی خوام به هیچ اسمی صدات کنم.جوشن کبیر رو کسی میخونه که از طرف جبهه ی خودی به سمتش نیزه پرتاب نمیشه. من از شما ضربه میخورم. راست و چپ. امون نمیدی. جوشن و زره ساخته شده  از اسمهای شما فقط درد منو بیشتر میکنه.بهت امید بستم و ناامیدم کردی. یادت باشه. یاد منم هست. یادم هست جان ناامیدم رو مثل لاشه ی بزکشی انداخته ای  دست چاپ اندازهای طاق و جفتت. خوش ات باشه، الحق که خیلی مردی، خیلی جوانمردی... از اسفند حتی یکبار، خودت شاهدی که حتی یکبار گلایه نکردم از مصیبتی که کشیدم. اما امروز والان میبینم باید به روت میاوردم که شما رو شبیه مردی میبینم که استاد دوره دکتری است و می تونه دانشجو رو بارها و بارها مردود کنه و باز بکشونه دانشگاه...



پ.ن: خوبم. کلافه ام اما خوبم.

مکاتبات عاشقانه

5 اردیبهشت 1397 ساعت 03:32 ب.ظ

-گولو جونم  داره چیکار میکنه؟

- داره با بیل غذا میخوره.

- گولو جان؟ این یعنی خیلی گرسنه هستی؟

- نه! یعنی اسم همکارم آقای بیل هست و دارم با قاشق ناهار میخورم!!!

خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست

29 فروردین 1397 ساعت 08:54 ق.ظ

رجب که شروع شد، ضمیر ناخودآگاهم، برنامه هایی را برای این ماه طراحی کرد. الحمدلله در برخی موفق شدم و سبحان الله که برخی را بخاطر همه درگیریهای زندگی از دست دادم. با آمدن شعبان، با خودم زمزمه میکردم رجب تمام و دستهای من خالی. اما ندایی درونی متذکر میشد که "یا من یعطی القلیل بالکثیر، یا من یعطی من سئله، یا من یعطی من لم یسئله و لم یعرفه". چگونه میتوان گفت بی بهره درحالیکه به درخواست کم زیاد داده، به خواهنده عنایت نموده، زنبیل کسی هم که تقاضایی نداشته و حتی نمیشناخته پر کرده است. کامم شیرین است از چشیدن این جملات.

 

شعبان اما حکایتی دگر است، "فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک"  به سویت گریختم و در آغوشت جای گرفتم. میدانستم که "بیدک لا بید غیرک" پس " لا ترد حاجتی و لا تخیب طمعی و لا تقطع رجایی" چرا که "انی احبک"، "یا جواداً لا یبخل" و بهتر از هرچیزی میدانم که کوله بارم را از "لم اسلط علی حسن ظنی قنوط الایاس و لا انقطع رجایی من جمیل کرمک" پر خواهی کرد.

 

 

زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند

14 فروردین 1397 ساعت 03:36 ب.ظ

بیست روزی هست که  در خانه تنها بوده ام. سکوت. آرامش و ترمیم زخمهای کوچک. دکترِ تن تشخیص افسردگی ماژور داده و دکترِ جان تشخیص طبع بهم ریخته.  ولی حالم خوب است. پوستم نازک شده که آن هم خوب خواهد شد ان شاالله. بهار آمده و مگر می شود دل سپرد به غم؟گرچه ابرهای تیره گاهی از آسمانم گذر میکنند ولی دلم انگار به جایی وصل است و زیاد متلاطم نیستم.


می دانید ؟ خیلی حرفها هست. خیلی حرفهای زیاد. ولی بلد نیستم و جان ندارم که بزنم. از پیشنهادهای ازدواج عجیب وغریب گرفته تا بالا رفتن از گنبد مسجد در اعتکاف. یادتان بودم. اکثرتان را به نام دعا کردم و باقی را به نشان. امسال غبار روی اعتکافم نشسته بود. به حداقل عبادت اکتفا کردم و خوشحالم که نصیبم شد و حداقل جزو معتکفین بودم. ذهنم کابینت آشپزخانه ی زنی شلخته است: در ظرف همه حبوبات باز مانده بوده  و زلزله آمده است. دلم میخواهد مغزم را از کاسه ی سرم بیرون بیاورم و با مسواک بشورم.


تصمیم های مهم زندگی تان را قبل از 35  سالگی بگیرید.آدم ترسو میشود. آدم وابسته می شود. شیرجه هایتان را قبل غرق شدن در میانسالی بزنید.




پ.ن:     ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها               با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

( تعداد کل: 680 )
   1       2       3       4       5       ...       57    >>