X
تبلیغات
رایتل

قبلاً این کارا جواب میداد

12 اردیبهشت 1396 ساعت 03:48 ب.ظ


برا استادم SMS فرستادم که :

استاد گرامی ام دکتر ایکس

دستان شما را به پاس زحمات بی دریغتان می بوسم

روزتان مبارک


الان دیدم جواب داده که: 

گولوئیان پاشو اون مقاله ات رو بیار! خرداد شد!


شیر بی دم و سر و اشکم

11 اردیبهشت 1396 ساعت 12:58 ب.ظ


همه چیز از اونجا شروع شد که من بشدت احساس کردم که باید یه گشت شبانه توی حیاط داشته باشم و زیاگان و گیاگان خونه رو از نزدیک مورد بررسی قرار بدم. خب این موقع سال انتظار نداشتم با هیچی جز عطر چوچاغ و رد لیسه های تنبلوس روبرو بشم.ولی همون جوری که نویسنده های فرنگی میگن Little did I know که چه سورپرایزی زیر کپه برگهای نمدار کنار بهارخواب منتظرمه...


اینجای ماجرا رو خودمم دقیقاً نمیدونم چی شد ، فقط ده ثانیه بعد از مشاهده موجود مزبور من داشتم با کشخال* و دست و لگد تلاش میکردم اونو شکار کنم و ده ثانیه بعدترش اون با هیس و حرکات آکروباتیک و گاز! تلاش میکرد منو شکار کنه!!! تهش هم جفتمون خسته شدیم و درخواست تایم آوت دادیم...

 طبیعی بود که توی همچین وضعیتی من نخوام که همسفرجان رو بیدار کنم و بگم ساعت دو نصفه شب با یه مار دعوام شده و اونم گازم گرفته!خلاصه  اومدم خونه و یه کم محل سانحه(انگشت دوم پای چپم) رو جوریدم  و فشارش دادم تا زهر احتمالی خارج بشه و خونریزی اش بند بیاد و بعدش هم که دیدم نمردم رفتم خوابیدم و از فرداش هم به لذت بردن از سفر ادامه دادم و هر از چند ساعتی هم چرک و خونابه های زخم رو تمیز کردم.


اینا رو گفتم که بگم توی چند روزی که  از گازندگی این حقیر میگذشت، خدا شاهد بود چقدر توی دلم به خودم گفتم قهرمان تو زنده موندی! تو تونستی! تو از اون مبارزه جون سالم به در بردی! و تهش این حس خودابرقهرمان بینی ام چنان عود کرد که ماجرا رو به مامان اینا لو دادم و نتیجه اش این شد:


بابا بشدت نگران بود که ماره تخم داشته باشه و من باعث شده باشم تخماش یا خودش آسیب ببین.

خواهرم گفت خجالت میکشه بگه خواهرش از گاز مار مرده و اگر بمیرم رو سنگ قبرم مینویسن در اثر حمله پلنگ مرده ام.

مامان یه ضماد خونگی درست کرد و حواسش بود که موقع پانسمان انگشتم( که حالا ناخنش هم افتاده) دستش به هیچ وجه بهم نخوره چون انگشتم آب دهن ماریه!!!

ولی هیچ کدوم از اینا اونقدری بهم بر نخورد که الان برخورده. آخه فهمیدم ماره مار نبوده ! مارمولک بدون دست و پا بوده!!!!


* کشخال: جاروی دانه درشت مخصوص جمع آوری برگها

همایون بادت این روز و همه روز

1 فروردین 1396 ساعت 08:24 ق.ظ

بعد از تو، خاک بر سر دنیا

13 مهر 1395 ساعت 11:55 ق.ظ

روضۀ ربودن معجر

12 مهر 1395 ساعت 01:32 ب.ظ


 جلوی یک خانه پارک کردیم تا از سوپرمارکت کنارش خرید کند. کنار در چند تا تاج گل بود با بنر تسلیت و گلایول های سفید. نگاهمان روی گل ها که تازه هم بودند لغزید و سکوت بغلمان کرد.... رفته شان مادر بود یا پدر؟ نکند فرزند بوده باشد؟ گفت آخ آخ چقدر الان سخته براشون و بعد مکث کرد، لابد به فکر پدرش افتاده بود یا مادرش ، به فکر حالی که بعد از رفتنشان داشت...هر چه بود ادامه داد که: ولی چه خوبه که توی عزا دور آدم باشند، شلوغ باشه، آدم تو خودش دق نکنه... 
***
ماشین مدتی بود که راه افتاده بود. من اما جا مانده بودم جلوی گلایول ها، دلم به فکر خانمی که پسرانش، برادرانش، برادرزاده هایش را کشتند و خودش را اسیر کردند.
***
 زمین چرخید و باز رسیدیم به محرم، به عاشورا، به اسلام که در خطابه هایتان جاری خواهد شد و سیره نبوی از  کلام شما زنده خواهد ماند... رسیدیم به قصه ی خاک که از طعم خون شما شور است و نسلی که همه نمک گیر شما هستند هر چه ندانند و نخواهند که بدانند. سلام بر شما آن هنگام که به دنیا آمدید، سلام برشما ان هنگام که زمین به وجودتان متبرک بود. سلام بر شما آن هنگام که نمکدان شکنی آفرینش به کربلای شما ختم شد...
 



پ.ن:بِابی‌ مَن‌ْ لا غائِب‌ُ فَیُرْتَجی‌' وَ لا' جَریح‌ُ فَیُداوی‌'. بِابی‌ مَن‌ْ نَفْسی‌ لَه‌ُ الْفِداء

بفدای‌ آن‌ کس‌ که‌ نه‌ غایب‌ است‌ تا امید بازگشتنش‌ باشد ونه‌مجروح‌ است‌ که‌ امید بهبودیش‌ باشد. به‌ فدای‌ آن‌ کس‌ که‌ جان‌ من‌ فدای او باد

نیست نشان زندگی ، تا نرسد نشان تو ...

10 مهر 1395 ساعت 11:04 ق.ظ


سلام به تک و توک خوانندگانی که اینجا باقی مانده اند. خوبید؟ ان شاالله سالم و شاد و سربلند باشید. من هم به شکر خدا خوب و خرم و سرحال هستم. غرض از مزاحمت یک احوالپرسی کوچک بود و اعلام اینکه لاتاری ویزای گوناگونی آمریکا امسال از سه شنبه 13 مهر تا دوشنبه 17 آبان خواهد بود. در هر کجای دنیا که هستید،موفق باشید. راستی فردا آخرین روز سال عربی است. اینجا هم اگر سر بزنید دست خالی برنخواهید گشت.


توی دعاهایمان همدیگر را به نیکی یاد کنیم.



سایت ثبت نام لاتاری(+)

23 خرداد 1395 ساعت 12:27 ب.ظ
برچسب‌ها: 1394/03/23

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا

17 خرداد 1395 ساعت 02:25 ب.ظ


خانه آنجاست که نگاهت به رکن یمانی  می افتد و زانوهایت وا می دهند: می گویی الحمدالله

خانه آنجاست که سرت را به سینه ی معشوق می فشاری و نفس ات می رود : می گویی الحمدالله

خانه آنجاست که پیشانی ات را در رکعت یازدهم  از روی تربت کربلا برمیداری و صدای اذان در گوش ات می پیچد : می گویی الحمدالله


و اینها همه رزق است ، اگر که بدانی



پ.ن: مُنَّ عَلَیّ بالطاعة و بالحج و بالعشق 


1395

10 فروردین 1395 ساعت 01:58 ب.ظ


روزهاتون میمونکی

خنده هاتون موندنکی

دل هاتون قندونکی

قصه ی عشقتون خوندنکی


یه دنیا آرزوی خوب دارم براتون

همدیگه رو توی خوشی ها و دعاها یاد کنیم

برچسب‌ها: گولو و روبوسی

زِ مَستان و زِمِستان

28 دی 1394 ساعت 12:17 ب.ظ


سلام

دلم برای نوشتن ، برای بیشترنوشتن و برای شما تنگ شده است. مواظب خودتان هستید؟ همدیگر را توی دعاهایتان یاد می کنید؟ خوب باشید و سلامت و خندان و امن. من هم خوبم و خانواده ام هم خوبند و زندگی ام افتاده روی دور تند و کند و سرجمع که حساب می کنم می بینم بحمدالله راضی ام و خوب مامنی را انتخاب کرده ام و بالا و پایین های عمرم را تاب آورده ام و امید هم در دلم هست و بهار در راه است و همینها...


غرضم از نوشتن عرض سلام بود و ابراز دلتنگی...



6 آبان 1394 ساعت 11:16 ق.ظ


سلام 

خوبید؟

من هم خوبم بحمدالله. خوب  و آرام...


 این روزها دارم مطمئن می شوم که عمر وبلاگ نویسی من بعنوان پرنده گولو تمام شده. پرنده ی گولو داستان  زنی بود که آدم خاصی نبود و ادعای خاصی هم نداشت و وقتی حس تنهایی اش به تحملش چربید، شروع کرد به روزانه نوشتن و توی این نوشتن ها بالا و پایین زیادی را تجربه کرد، راههای نرفته ای را رفت و آدمهای ندیده ای را دید.


 پرنده ی گولو اولین تجربه ی من از وبلاگ نویسی جدی و رابطه متقابل با خواننده هایم بود و معتقدم که باعث رشد فردی و اجتماعی ام شد.حالا به لطف گولو من دوستان بسیار اندک ولی بی نظیری را دارم که برایم مهم و عزیز هستند و خوانندگانی که شادی شان برایم دلنشین و شیرین است...


 صد البته روزهای ناخوش هم زیاد بوده. حرف مفت هم زیاد بوده. تهمت هم کم نبوده. از گیر دادن به دین و مذهب و حجابم گرفته تا خوشنام نبودن و دروغگو بودن و این چیزها تا تفحص توی صحت اسم و فامیل و عرض و طول خانواده ام  و خدا را هزار بار شکر که  امروز که اینجا ایستاده ام، سالمم و موفقم و سربلندم و زمان خودش به بهترین وجه دهانهایی را که زیاده از حد باز شده اند را بسته  و پاهایی که زیاده از گلیم دراز شده اند را کوتاه کرده است. ملالی هم نیست و ترکش های تک و توکی هم که گاهی از طرف جماعت همیشه در صحنه می رسد، در قیاس با آنچه گذشته هیچ محسوب می شود...


مخلص کلام اینکه پرنده گولو قصد دارد دست  دوست پسرش و باباهه و مامانه و حنایش  را بگیرد و مدتی آرام و بی هیاهو زندگی کند و از سی و اندی سالگی و فرصتهای جدید زندگی اش لذت ببرد و هر وقت که در وبلاگ جدیدی بنویسد احتمالاً آدرس وبلاگ را  اینجا اعلام خواهد کرد .




در سایه ی مهربانی خدا باشید و در روشنائی محبتش.




"نجه دوزوم گجه لر"؟

6 آبان 1394 ساعت 08:41 ق.ظ

سلام
خوبی خدا جان؟
من خوب نیستم. بد هم. زیر زبانم قرص قرمز گذاشتند. دهانم شیرین شد ولی کامم نه.  کرخت و بی تفاوتم. می فهمم نباید اینجور باشد. و می فهمم بزدلم. تا حالا بزدل بوده ای؟ خیلی سخت است.خیلی. وقتی توهین می شنوی و نمی توانی جواب بدهی چون توان و تحمل اضطراب پیدا کردن شغل جدید را نداری... آه... آن لحظه دلت میخواهد هرگز به دنیا نمی آمدی. آن لحظه پیش خودت شرمنده می شوی و فیش حقوقت میاید جلو چشمت و بغضت را قورت میدهی که  ارزش و قیمتت چقدر کم است... و نمی توانی فراموش کنی که خدایت گفته اگر شرایط طوری شد که ایمان و هویتت را زیر اخیه کشیدند هجرت کن و مهاجر برادر مجاهد است و تو... تو هیچ نیستی... تو حتی کارمند نیستی... تو خودفروشی... داری عزت و هویت خودت را ماه به ماه میفروشی و ... و هیچی... تو هیچ نسبتی با هیچ آدم درستی نداری، تو بزدلی... سخت است نه؟  می دانم سخت است و تصورش هم اذیتت کرده. بیا بغلم. بیا. ببخشید اذیت شدی. تو گل منی. نمی گذارم هیچ کسی اذیتت کند. نمی گذارم عزیزم... حاالا آرام باش...


عنوان نوشت: شبهای تار را چگونه سپری کنم؟
( تعداد کل: 641 )
   1       2       3       4       5       ...       54    >>