X
تبلیغات
رایتل

بعد از تو، خاک بر سر دنیا

13 مهر 1395 ساعت 11:55 ق.ظ

روضۀ ربودن معجر

12 مهر 1395 ساعت 01:32 ب.ظ


 جلوی یک خانه پارک کردیم تا از سوپرمارکت کنارش خرید کند. کنار در چند تا تاج گل بود با بنر تسلیت و گلایول های سفید. نگاهمان روی گل ها که تازه هم بودند لغزید و سکوت بغلمان کرد.... رفته شان مادر بود یا پدر؟ نکند فرزند بوده باشد؟ گفت آخ آخ چقدر الان سخته براشون و بعد مکث کرد، لابد به فکر پدرش افتاده بود یا مادرش ، به فکر حالی که بعد از رفتنشان داشت...هر چه بود ادامه داد که: ولی چه خوبه که توی عزا دور آدم باشند، شلوغ باشه، آدم تو خودش دق نکنه... 
***
ماشین مدتی بود که راه افتاده بود. من اما جا مانده بودم جلوی گلایول ها، دلم به فکر خانمی که پسرانش، برادرانش، برادرزاده هایش را کشتند و خودش را اسیر کردند.
***
 زمین چرخید و باز رسیدیم به محرم، به عاشورا، به اسلام که در خطابه هایتان جاری خواهد شد و سیره نبوی از  کلام شما زنده خواهد ماند... رسیدیم به قصه ی خاک که از طعم خون شما شور است و نسلی که همه نمک گیر شما هستند هر چه ندانند و نخواهند که بدانند. سلام بر شما آن هنگام که به دنیا آمدید، سلام برشما ان هنگام که زمین به وجودتان متبرک بود. سلام بر شما آن هنگام که نمکدان شکنی آفرینش به کربلای شما ختم شد...
 



پ.ن:بِابی‌ مَن‌ْ لا غائِب‌ُ فَیُرْتَجی‌' وَ لا' جَریح‌ُ فَیُداوی‌'. بِابی‌ مَن‌ْ نَفْسی‌ لَه‌ُ الْفِداء

بفدای‌ آن‌ کس‌ که‌ نه‌ غایب‌ است‌ تا امید بازگشتنش‌ باشد ونه‌مجروح‌ است‌ که‌ امید بهبودیش‌ باشد. به‌ فدای‌ آن‌ کس‌ که‌ جان‌ من‌ فدای او باد

نیست نشان زندگی ، تا نرسد نشان تو ...

10 مهر 1395 ساعت 11:04 ق.ظ


سلام به تک و توک خوانندگانی که اینجا باقی مانده اند. خوبید؟ ان شاالله سالم و شاد و سربلند باشید. من هم به شکر خدا خوب و خرم و سرحال هستم. غرض از مزاحمت یک احوالپرسی کوچک بود و اعلام اینکه لاتاری ویزای گوناگونی آمریکا امسال از سه شنبه 13 مهر تا دوشنبه 17 آبان خواهد بود. در هر کجای دنیا که هستید،موفق باشید. راستی فردا آخرین روز سال عربی است. اینجا هم اگر سر بزنید دست خالی برنخواهید گشت.


توی دعاهایمان همدیگر را به نیکی یاد کنیم.



سایت ثبت نام لاتاری(+)

23 خرداد 1395 ساعت 12:27 ب.ظ
برچسب‌ها: 1394/03/23

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا

17 خرداد 1395 ساعت 02:25 ب.ظ


خانه آنجاست که نگاهت به رکن یمانی  می افتد و زانوهایت وا می دهند: می گویی الحمدالله

خانه آنجاست که سرت را به سینه ی معشوق می فشاری و نفس ات می رود : می گویی الحمدالله

خانه آنجاست که پیشانی ات را در رکعت یازدهم  از روی تربت کربلا برمیداری و صدای اذان در گوش ات می پیچد : می گویی الحمدالله


و اینها همه رزق است ، اگر که بدانی



پ.ن: مُنَّ عَلَیّ بالطاعة و بالحج و بالعشق 


1395

10 فروردین 1395 ساعت 01:58 ب.ظ


روزهاتون میمونکی

خنده هاتون موندنکی

دل هاتون قندونکی

قصه ی عشقتون خوندنکی


یه دنیا آرزوی خوب دارم براتون

همدیگه رو توی خوشی ها و دعاها یاد کنیم

برچسب‌ها: گولو و روبوسی

زِ مَستان و زِمِستان

28 دی 1394 ساعت 12:17 ب.ظ


سلام

دلم برای نوشتن ، برای بیشترنوشتن و برای شما تنگ شده است. مواظب خودتان هستید؟ همدیگر را توی دعاهایتان یاد می کنید؟ خوب باشید و سلامت و خندان و امن. من هم خوبم و خانواده ام هم خوبند و زندگی ام افتاده روی دور تند و کند و سرجمع که حساب می کنم می بینم بحمدالله راضی ام و خوب مامنی را انتخاب کرده ام و بالا و پایین های عمرم را تاب آورده ام و امید هم در دلم هست و بهار در راه است و همینها...


غرضم از نوشتن عرض سلام بود و ابراز دلتنگی...



6 آبان 1394 ساعت 11:16 ق.ظ


سلام 

خوبید؟

من هم خوبم بحمدالله. خوب  و آرام...


 این روزها دارم مطمئن می شوم که عمر وبلاگ نویسی من بعنوان پرنده گولو تمام شده. پرنده ی گولو داستان  زنی بود که آدم خاصی نبود و ادعای خاصی هم نداشت و وقتی حس تنهایی اش به تحملش چربید، شروع کرد به روزانه نوشتن و توی این نوشتن ها بالا و پایین زیادی را تجربه کرد، راههای نرفته ای را رفت و آدمهای ندیده ای را دید.


 پرنده ی گولو اولین تجربه ی من از وبلاگ نویسی جدی و رابطه متقابل با خواننده هایم بود و معتقدم که باعث رشد فردی و اجتماعی ام شد.حالا به لطف گولو من دوستان بسیار اندک ولی بی نظیری را دارم که برایم مهم و عزیز هستند و خوانندگانی که شادی شان برایم دلنشین و شیرین است...


 صد البته روزهای ناخوش هم زیاد بوده. حرف مفت هم زیاد بوده. تهمت هم کم نبوده. از گیر دادن به دین و مذهب و حجابم گرفته تا خوشنام نبودن و دروغگو بودن و این چیزها تا تفحص توی صحت اسم و فامیل و عرض و طول خانواده ام  و خدا را هزار بار شکر که  امروز که اینجا ایستاده ام، سالمم و موفقم و سربلندم و زمان خودش به بهترین وجه دهانهایی را که زیاده از حد باز شده اند را بسته  و پاهایی که زیاده از گلیم دراز شده اند را کوتاه کرده است. ملالی هم نیست و ترکش های تک و توکی هم که گاهی از طرف جماعت همیشه در صحنه می رسد، در قیاس با آنچه گذشته هیچ محسوب می شود...


مخلص کلام اینکه پرنده گولو قصد دارد دست  دوست پسرش و باباهه و مامانه و حنایش  را بگیرد و مدتی آرام و بی هیاهو زندگی کند و از سی و اندی سالگی و فرصتهای جدید زندگی اش لذت ببرد و هر وقت که در وبلاگ جدیدی بنویسد احتمالاً آدرس وبلاگ را  اینجا اعلام خواهد کرد .




در سایه ی مهربانی خدا باشید و در روشنائی محبتش.




"نجه دوزوم گجه لر"؟

6 آبان 1394 ساعت 08:41 ق.ظ

سلام
خوبی خدا جان؟
من خوب نیستم. بد هم. زیر زبانم قرص قرمز گذاشتند. دهانم شیرین شد ولی کامم نه.  کرخت و بی تفاوتم. می فهمم نباید اینجور باشد. و می فهمم بزدلم. تا حالا بزدل بوده ای؟ خیلی سخت است.خیلی. وقتی توهین می شنوی و نمی توانی جواب بدهی چون توان و تحمل اضطراب پیدا کردن شغل جدید را نداری... آه... آن لحظه دلت میخواهد هرگز به دنیا نمی آمدی. آن لحظه پیش خودت شرمنده می شوی و فیش حقوقت میاید جلو چشمت و بغضت را قورت میدهی که  ارزش و قیمتت چقدر کم است... و نمی توانی فراموش کنی که خدایت گفته اگر شرایط طوری شد که ایمان و هویتت را زیر اخیه کشیدند هجرت کن و مهاجر برادر مجاهد است و تو... تو هیچ نیستی... تو حتی کارمند نیستی... تو خودفروشی... داری عزت و هویت خودت را ماه به ماه میفروشی و ... و هیچی... تو هیچ نسبتی با هیچ آدم درستی نداری، تو بزدلی... سخت است نه؟  می دانم سخت است و تصورش هم اذیتت کرده. بیا بغلم. بیا. ببخشید اذیت شدی. تو گل منی. نمی گذارم هیچ کسی اذیتت کند. نمی گذارم عزیزم... حاالا آرام باش...


عنوان نوشت: شبهای تار را چگونه سپری کنم؟

غیرت شهر واژگون

3 آبان 1394 ساعت 04:35 ب.ظ


نوشته های یکماه و نیم گذشته را میخواندم، بالای نود و چند درصدش مذهبی ست. معنا و تعبیرش راحت است: نیاز من در این مدت این بوده است، پس نوشته ام. نوشته ام و راضی ام. بعد ناخودآگاه فکر میکنم اگر وبلاگ در دسترس بود چه؟ بعد یاد روزی می افتم که داشتیم در مورد پست جدید لاله صحبت می کردیم و  کامنتی که دوستی تویش نوشته بود که فکر میکرده گولو تحت تاثیر لاله مذهبی شده. رفته بودم  تا کامنتش را دوباره بخوانم که کامنت جدیدی نظرم را جلب کرده بود:


درست مثل بعضی ها که مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافشون میگن اما عکس بدون حجاب و سر برهنه شون رو سردر وبلاگاشون میزارن .
اینها رو هم باید به این دسته ای که وصفشون شد اضافه کرد.
نمیشه که یکی به نعل کوبید یکی به میخ.


مشخصاً به من اشاره کرد بود. من که نماز میخوانم و خدا را دوست دارم و اعتکاف را هم. و من که عکس هایم را بدون حجاب می گیرم و میزنم سر در وبلاگ. یاد تمام عکسهایم افتادم. آخرین بی حجابم و تنها عکس بی حجابم بعد از اعتکاف، آبان 93 برای لاتاری بود. عکس محو شده و استیکر چسبانده را گذاشته بودم توی وبلاگ. جالب اینکه همان روزقبل از رفتن به عکاسی با دوربین گوشی  از خودم یک عکس محجبه گرفته بودم. بعد فکر کرده بودم نه گولو! آدم باید دلش و عملش یکی باشد. تو هنوز قدرت و درک و توانایی و شعور حفظ حجاب را نداری. نقش بازی نکن. در محضر خدا نقش بازی نکن.

و بازی نکرده  بودم. عکسم بی حجاب شد. اما بعد از آن کم کم  و کتمان نمی کنم که به شوق یکی از دوستان و با ترس فراوان سعی کرده بودم آستین لباسهایم بلندتر باشد و یقه شان کیپ تر. من چهار سال تجربه ی محجبه بودن را داشتم و می دانستم آزمون و خطا در این راه بسیار گران تمام می شود... بگذریم... نمیدانم چرا سر درد دلم باز شد. شاید بخاطر اینکه خوشحالم از خوانده نشدن، از نقد نشدن. بهتر بگویم از بی محابا نقد نشدن. و امروز اینجا امنم. بله. دلم برای خواننده هایم تنگ شده. ولی گرمای خوانده شدن به زمهریر متهم شدن نمی ارزد. به نوشته های یک و ماه نیم گذشته نگاه میکنم و خدا را شکر میکنم که در دسترس نیستم تا مسئول بی مسئولیتی شرطه های عرب، جنگ در یمن ، گردن کشی های داعش و هزار هزار چرای مردمی بشوم که یا زورشان میاید بروند کتاب بخوانند و فکر کنند یا من را علت تمام اجبارهای دینی کودکی و بزرگی خود میدانند. خوشحالم که سیبل گلوله های بی انصاف نیستم و میتوانم مرتب از خدا و پیغمبر و اعتکافم بگویم و حتی قایمکی حجاب را هم امتحان کنم...


بعدانوشت: هزار بار خدایم را شکر میکنم که مسائل را عطف به ماسبق نمیکند و اگر من در اسفند 92 بمدت بیست و چهارساعت عکس بی حجاب گذاشته باشم، گناه آن را به حساب اولین اعتکافم در اردی بهشت 93 نمیگذارد. خدای من خوب خدایی ست  و  خوشبحال من که کسی جز او حسابرس کارهای من نخواهد بود. در عین حال حافظه ی بی نظیر دیگران در بخاطر سپردن جزییات زندگى شخصى ام را ستایش میکنم.

مدح شما با لهجه ی موسی

3 آبان 1394 ساعت 02:29 ب.ظ




یا حسیناه گفتن شما اگر نبود امروز ما به دنباله ی حسین جایی برای واژه ی جانم نداشتیم...




برچسب‌ها: گولوی الکن، خانم عزیز

حی علی الحنا فی الماتم الحسین

3 آبان 1394 ساعت 01:49 ب.ظ


حنا بزرگ تر شده است. نوشته ها را تقریباً میخواند. شنیده ها را بیشتر درک میکند. معنای عزاداری را می پرسد و چشمهای سرخ مامانه برایش بی معنا نیست. پارسال شعر میخواند بی آنکه بفهمد، امسال نرم نرمک درک کرده ما امام داریم و به امام ما ظلم شده است و ما منتظر نواده ی خلفش هستیم. امسال مشکی نپوشید ولی دلیل سیاه پوش بودنمان را پرسید و تهش، وقتی که عزاداری های تلویزیون و نوحه های مامانه و آهنگ های عثمان بیگ و  دسته ی تاسوعا و قربانی را حسابی عارضه یابی کرد، نشست و یک نقاشی کشید .اسمش را گذاشت "امام با بچه اش بازی میکند". حنا مومن به مهربانی امام است و چه کسی شک دارد که این بهترین نوع ایمان است؟ برای درک جنگ و ظلم سالها وقت هست، شاید حتی قرنها و شاید حتی در عصر حنا ، انتظار آن قدرها هم با منتَظَر گره نخورده باشد...



پی نوشت: حنا در شام غریبان رو به سقاخانه ای که برایش ساخته ام آرزو میکند.

( تعداد کل: 638 )
   1       2       3       4       5       ...       54    >>